Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
دوشنبه ۱۸ فروردين ۱۳۹۹ برابر با ۰۶ آوريل ۲۰۲۰
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس   orwi-info@rahekargar.net   و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۹  برابر با ۲۶ مارس ۲۰۲۰
فرزانه تاییدی رفت

فرزانه تاییدی رفت!

نیلوفر بیضایی

 

نمی دانم ازکجا شروع کنم. نمی دانم غم بزرگ از دست دادنش را چگونه با دیگران تقسیم کنم. صدایش در گوشم است. سالی دو بار به من زنگ می زد:

" نیلوفر خانم بیضایی، فرزانه هستم. از کار جدیدت بگو..."

آیا خودش می دانست که از معدود پشتوانه هایی ست که به وجود هنری ام، به کارم معنا میدهند؟ همینکه در این روزگار وانفسا، بازیگر بزرگی با یک عمر سابقه ی کار در تئاتر و سینما، در حالیکه سالهاست خانه نشینی را بناچار برگزیده، برایش مهم است که تو کار می کنی و می خواهد دقیقا و با جزییات در مورد موضوع و محتوا و شکل هر کار جدیدی که می کنی بداند، آیا بزرگترین هدیه و تاییدیه بر ضرورت حضورت نیست؟ آیا او تداوم حضورش به عنوان یک زن هنرمند با تمام مصیبت هایی که شامل حالش می شود را در تو نمی دید؟

 

آیا این زن بزرگ، کسی که بقول خودش "از کودکی آرزو داشت هنرپیشه شود"، که هنرپیشه شد و سال ها بر صحنه ی تئاتر درخشید و در سینما حضور یافت، با آن صدای جادویی، با آن صدایی که همین الان در سرم می پیچد: " نیلوفر خانم بیضایی... فرزانه هستم. ... از کار جدید چه خبر؟..."، آیا این زن که بعد از انقلاب اسلامی، هفت سال در ایران مصیبت کشید، تحقیر شد، ممنوع الکار شد، از او خواسته شد بهایی بودن پدرش را نفی کند و خود را از او مبرا بداند و نپذیرفت، از او خواسته شد در فیلم های اسلامی بازی کند و نپذیرفت، شاهد بود همکارانش چگونه یکی پس از دیگری "اسلامی" می شوند و جانماز آب می کشند و خود را با حکومت سرکوبگر تطبیق می دهند و در فیلمها و سریالهای آبکی و تبلیغاتی اسلامی بازی می کنند تا بمانند، این زن که شاهد بود چگونه برخی از همکارانش در همزبانی با تازه بدوران رسیده های حکومتی برایش پاپوش درست می کنند تا خود را به اسلامیون نزدیک نشان بدهند، این زن که پس از سالها کار بی وقفه در عرصه ی تئاتر و سینما با یک حکم اخراج به عنوان آدم اضافی از صحنه ی تئاتر و سینمای ایران حذف شد، این زن که بعد از حذف شدن حتی برای گذران زندگی اجازه ی گلفروشی نداشت و به " تظاهر به فقر" متهم شد و جلوی کارش گرفته شد، این زن که حتی اجازه ی گرفتن گذرنامه برای خروج از ایران نداشت و حاج آقای شعبه ی دادستانی علنا به او گفته بود:"ما می خواهیم این قدر شما را خانه نشین و منزوی کنیم تا دق کنید و بیمیرید! چرا با رژیم همکاری نمی کنید؟" و همکاری نکرد و بعد فرار از ایران در سخت ترین شرایط از راه مرزهای پاکستان، در خارج از ایران در نمایش تک نفره و نفس گیر "دیوار چهارم" به نوشته و کارگردانی همراه همیشگی اش بهروز به نژاد، روایت فرار از ایران نفرین شده را به صحنه برد، این زن که حتی در لندن با تاسیس گروه تئاتر گالان و کار مشترک با بهروزعزیزش چند کار صحنه ای کرد و با وجود این همه سابقه ی کار در لندن شبانه بر دیوارها پوستر تیلغ تئاتر می چسباند، این زن که زندگی اش تئاتر بود و تئاتر زندگی اش، این زن که در خارج از ایران هم جز چند تعارف خشک و خالی همکاری و همراهی از هم حرفه هایش ندید، اما عاشق تئاتر ماند، دیگر نیست؟

 

سال دوهزار میلادی نمایش "رویاهای آبی زنان خاکستری" را به لندن بردم، او و بهروز به نژاد آمدند، او دسته گلی در دست داشت، از اتاق کارگردانی او را می دیدم، با دسته گل به سوی صحنه رفت و آن را با دقت جلوی صحنه گذاشت و بعد رفت و در میان تماشاگران نشست. از هر نمایش دیگری که به لندن بردم، چه آنها که دید چه آنها که ندید، کارت، نوشته، پیام تلفنی یا خاطره ای از او دارم. آخرین بار درسال دو هزار و پانزده به دیدن اجرای "درحضور باد" آمد و در شلوغی بعد از اجرا او را ندیدم اما به محض بازگشتم به فرانکفورت به من زنگ زد. سالی دو بار به من زنگ می زد. سال گذشته زنگ نزد و من هم فرصت نکردم به او زنگ بزنم. می خواستم امروز به او زنگ بزنم و عید را تبریک بگویم، اما دیشب با خبر شدم که دیگر نیست. برای بهروز به نژاد نوشتم: "آقای به نژاد عزیز، بگویید که این خبر درست نیست. بگویید خانم تاییدی عزیز و مهربان زنده است..." و او پاسخ داد:"هنرمند خاصی از میان ما رفت، و من یار و همسفر زندگیم را دیگر در کنار خود ندارم. نیلوفر عزیز، میدانی که علاقه ی بسیار خاصی به شما و به شخصیت شما داشت.."

 

حالا من مانده ام و آن صدای جادویی که مرا "نیلوفر خانم بیضایی" صدا میزد، یاد آن بازیگر بزرگ که نظیرش در این دوران سخت دروغ و دغل در میان سلبریتیهای در پیتی پیدا نمی شود. کسی که برای هنر ارزش قائل بود و حاضر به هیچگونه همکاری با نمایندگان قرون وسطا نشد و بهایش را پرداخت اما تا پایان عمر یک تئاتری باقی ماند. کسی که در این روزگار کرونایی حتی امکان گذاشتن دسته گلی بر مزارش نیز از من و ما دریغ شده.

درگذشتش را پیش از هر کس به بهروز به نژاد عزیز، به فرزندش کیوان، به نوه هایش جاستین و ماتیو، به آقای کاردان عزیز، به خودم، به خودمان و به همه ی کسانی که برای هنر و هنرمند واقعی ارزش قائلند و قدر حضور میدانند، تسلیت می گویم.

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های اجتماعی زیر که عضوآن هستید ارسال کنید:  

© 2020 Copyright: All rights reserved