مرجان
ساتراپی،
هنرمند
عاشق ایران، دیده
از جهان
فروبست!
مرجان
ساتراپی با
نام اصلی
مرجان ابراهیمی
در رشت به دنیا
آمد. جد مادری
وی در زمان
ناصرالدین
شاه قاجار مدتی
والی گیلان
بود و به همین
علت خانواده
مادری وی فامیل
ساتراپی را
برای خود برگزیده
اند.
او در خانوادهای
دیده به جهان
گشود که به خانواده
چپ تعلق داشت
، عمویش انوشیروان
ابراهیمی
دفتردار عمویش
فریدون ابراهیمی(معاون
سید جعفر پیشهوری)
بود. خانواده
مرجان از
روشنفکران
مارکسیستی
بودند که علیه
شاه مبارزه کرده
اند.
او
در سال های
انقلاب ۱۳۵۷
و جنگ ایران و
عراق در تهران
بزرگ شد و در
سال ۱۹۸۳
در ۱۴
سالگی توسط
خانواده به وین
اتریش
فرستاده شد و
نوجوانی را در
تنهایی گذرانید.
وی
بعد از پایان
دوران دبیرستان
، برای تحصیلات
دانشگاهی به ایران
برگشت. مرجان
از سال ۱۹۸۹
تا ۱۹۹۳
در دانشکده
هنرهای زیبای
دانشگاه آزاد
در رشته
ارتباط تصویری
درس خوانده
است و از سال ۱۹۹۰
تا ۱۹۹۴،
به نوبت یا هم
زمان ، به
عنوان تصویرگر
مجله ها یا
تدریس زبان فرانسه
و زبان انگلیسی
و نقاشی یا به
عنوان گرافیست
مشغول به کار
بوده است.
مرجان
ساتراپی در
سال ۱۹۹۴
راهی فرانسه
شد و تا سال ۱۹۹۷
در
استراسبورگ در
رشته تصویرگری
آموزش دید. او
از سال ۱۹۹۷
در پاریس زندگی
می کرد و حرفه
اش نقاشی و
تألیف کتابهای
کودکان بود و
با مجلات و
روزنامه های
متعددی همکاری
داشت.
مرجان
ساتراپی که در
سال ۱۹۹۴
به فرانسه
مهاجرت و در
سال ۲۰۰۶
تابعیت این
کشور را دریافت
کرد، در ژوئیه
۲۰۲۴ از
سوی وزارت
فرهنگ فرانسه
بهعنوان
«شوالیه» دریافتکننده
نشان لژیون
دونور،
بالاترین
نشان افتخار
دولت فرانسه
معرفی شد. این
هنرمند ۵۵
ساله در نامهای
به رشیده داتی،
وزیر فرهنگ
فرانسه، که در
اینستاگرام
منتشر شده
اعلام کرد که
بهدلیل
«اصول» و
«تعلقات» خود
به «زادگاهش»،
این نشان را
نمیپذیرد. ساتراپی
نوشت: «من نمیتوانم
نسبت به آنچه
که بهعنوان
نگرش ریاکارانه
فرانسه در
قبال ایران میبینم،
بیتفاوت
باشم». او تأکید
کرد که این
اقدام به معنای
«تحقیر» وزارت
فرهنگ فرانسه
نیست.
ماتیاس
ریپا
کارگردان و
بازیگر، همسر
مرجان ساتراپی
بود که در سال ۱۹۹۶
با هم ازدواج
کردند. ماتیاس
ریپا، همسر
ساتراپی ۸
آوریل ۲۰۲۵
درگذشت.
***
مرجان
ساتراپی و سیاست
حافظه
چرا
مرگ او تنها
فقدان یک
هنرمند نیست؟
مهرداد
خامنهای
درگذشت
مرجان ساتراپی
در چهارم ژوئن
۲۰۲۶
بیش از آنکه
پایان زندگی یک
نویسنده یا فیلمساز
باشد پایان
حضور یکی از
مهمترین روایتگران
تجربهی ایرانی
در جهان معاصر
است. هنرمندی
که توانست میان
حافظهی فردی
و تاریخ جمعی
پلی ماندگار
بسازد و تجربهی
تبعید،
سرکوب، جنگ و
جستوجوی
آزادی را به
زبانی جهانی
ترجمه کند.
در
دهههای
گذشته بسیاری
دربارهی ایران
سخن گفتهاند.
سیاستمداران،
روزنامهنگاران،
پژوهشگران و
فعالان سیاسی.
اما کمتر کسی
توانست مانند
ساتراپی ایران
را از خلال
زندگی انسانهای
عادی روایت
کند. او تاریخ
را از انحصار
نخبگان سیاسی
بیرون کشید و
به خانهها،
مدارس، خیابانها
و روابط
خانوادگی
بازگرداند. در
آثار او سیاست
نه امری
انتزاعی بلکه
نیرویی است که
بر بدن،
حافظه، زبان و
زندگی روزمرهی
انسانها اثر
میگذارد.
اهمیت
ساتراپی دقیقاً
در همین نقطه
نهفته بود. او
برخلاف بسیاری
از روشنفکران
تبعیدی که در
چارچوب ایدئولوژیهای
کلان سخن میگویند
به تجربهی زیسته
وفادار ماند.
شخصیتهای
آثارش نه
قهرمانان سیاسیاند
و نه سوژههای
آرمانی. آنان
انسانهایی
معمولی هستند
که در دل رویدادهای
بزرگ تاریخی
زندگی میکنند
و تلاش دارند
کرامت و فردیت
خود را حفظ
کنند.
از
منظر جامعهشناسی
فرهنگی
ساتراپی یکی
از مهمترین
تولیدکنندگان
حافظهی جمعی
ایرانیان
مهاجر بود.
نسلهای پس از
انقلاب بهویژه
آنان که در
اروپا و آمریکای
شمالی رشد
کردند بخش مهمی
از شناخت خود
از تاریخ
معاصر ایران
را از خلال
آثار او به
دست آوردند.
«پرسپولیس»
صرفاً یک زندگینامه
نبود بلکه شکلی
از آرشیو
حافظه بود.
آرشیوی که در
برابر فراموشی
ایستاد.
در
جهان امروز
قدرت سیاسی
تنها از طریق
سانسور عمل نمیکند
بلکه از طریق
تولید فراموشی
نیز عمل میکند.
حکومتها،
رسانهها و حتی
بازار فرهنگ
همواره بخشی
از گذشته را
برجسته و بخشی
دیگر را حذف میکنند.
هنر ساتراپی
در برابر این
فرآیند ایستادگی
میکرد. او میدانست
که به یاد
آوردن خود شکلی
از مقاومت
است.
به
همین دلیل
آثار او را میتوان
در کنار سنتی
قرار داد که
از والتر بنیامین
تا هانا آرنت
و ادوارد سعید
امتداد یافته
است. سنتی که
وظیفهی
روشنفکر را نه
بازتولید روایت
قدرت بلکه حفظ
صداهای حذفشده
میداند.
ساتراپی نیز
دقیقاً چنین
کرد. او روایت
کسانی را حفظ
کرد که
معمولاً در
تاریخ رسمی جایی
ندارند: زنان،
کودکان،
مهاجران و تبعیدیان.
اما
اهمیت او تنها
به حوزهی
جامعهشناسی
محدود نمیشود.
از منظر هنری
ساتراپی یکی
از چهرههایی
بود که مرز میان
هنر والا و
فرهنگ عامه را
درهم شکست.
زمانی که رمان
گرافیکی هنوز
در بسیاری از
محافل هنری جدی
گرفته نمیشد
او ثابت کرد
که تصویر و
متن میتوانند
به همان
اندازهی
رمان، سینما یا
فلسفه حامل
اندیشه باشند.
سادگی
بصری آثار او
فریبنده بود.
خطوط سیاه و
سفید «پرسپولیس»
در ظاهر سادهاند
اما همین سادگی
امکان دسترسی
جهانی به روایت
او را فراهم
کرد. او نشان
داد که پیچیدگی
اندیشه
لزوماً نیازمند
پیچیدگی فرم نیست.
گاهی یک تصویر
ساده میتواند
آنچه را که
صدها صفحه تحلیل
سیاسی قادر به
بیانش نیستند
آشکار کند.
از
منظر فلسفی
مرجان ساتراپی
را میتوان
متفکر آزادی
دانست. هرچند
نه در قالب نظامهای
فلسفی کلاسیک.
آزادی در آثار
او یک مفهوم
انتزاعی یا
شعاری سیاسی نیست.
آزادی پیش از
هر چیز حق روایت
خویشتن است.
حق آنکه انسان
داستان خود را
خود تعریف کند
و اجازه ندهد
دولت، ایدئولوژی،
مذهب یا حتی
بازار فرهنگ
هویت او را تعیین
کنند.
در این
معنا آثار ساتراپی
را میتوان
دفاعی مداوم
از سوژهگی
انسانی دانست.
او در برابر
تمامی نظامهایی
ایستاد که میکوشند
انسان را به
عضوی از یک
جمع همگن تقلیل
دهند. چه بنیادگرایی
دینی، چه ناسیونالیسم
افراطی و چه
کلیشههای
شرقشناسانه
همگی در آثار
او به چالش کشیده
میشوند زیرا
همگی فردیت
انسان را
قربانی روایتهای
کلان میکنند.
شاید
به همین دلیل
است که آثار
ساتراپی در
سراسر جهان
خوانده شدند.
او تنها
دربارهی ایران
نمینوشت. او
دربارهی وضعیت
انسان معاصر مینوشت.
انسانی که میان
هویتهای
متضاد، میان
وطن و تبعید،
میان گذشته و
حال سرگردان
است. تجربهی
ایرانی در
آثار او به
تجربهای جهانشمول
تبدیل شد.
امروز
که مرجان
ساتراپی دیگر
در میان ما نیست
ارزش واقعی میراث
او بیش از پیش
آشکار میشود.
در جهانی که
هر روز بیش از
پیش گرفتار
قطبیسازی سیاسی،
روایتهای ایدئولوژیک
و فراموشی تاریخی
است آثار او یادآوری
میکنند که
تاریخ از زندگی
انسانهای
عادی ساخته میشود
و نه فقط از
تصمیمات
قدرتمندان.
شاید
بزرگترین
دستاورد
ساتراپی این
بود که حافظه
را به کنشی سیاسی
و هنر را به
شکلی از
مقاومت تبدیل
کرد. او به ما
آموخت که روایت
کردن صرفاً
بازگویی
گذشته نیست
بلکه دفاع از
امکان آینده
است.
مرجان
ساتراپی از میان
ما رفته است
اما پرسشهایی
که در آثارش
مطرح کرد
همچنان زندهاند.
چگونه میتوان
آزاد بود؟
چگونه میتوان
به یاد آورد؟
و چگونه میتوان
در جهانی
سرشار از روایتهای
تحمیلی
داستان خود را
حفظ کرد؟
تا
زمانی که این
پرسشها زندهاند
مرجان ساتراپی
نیز در حافظهی
فرهنگی ما
زنده خواهد
ماند.
***
خالق
شاهکار
«پرسپولیس»
در
میانهی عمر،
از میان ما
رفت
مهرداد
درویش پور:
باورنکردنی
است، اما حقیقت
دارد. خالق
شاهکار
«پرسپولیس» در
میانهی عمر،
در هنگامی که
هنوز طنین صدایش
در سپهر فرهنگ
و آزادیخواهی
پر پژواک بود،
از میان ما
رفت. خبر مرگ
نابهنگام او،
چون صاعقهای
فرود آمد و
شوک دیگری نصیب
مان کرد؛ گویی
مرگ، بیامانتر
از همیشه، بر
شتاب گامهای
خود افزوده
است که ما را
تنها تر از
هرزمان دیگری
با خودمان باقی
بگذارد. هنوز
سوگ پرویز جان
قلیچ خانی را
به تمامی به
دل ننشاندهایم
که یکی دیگری
از راه میرسد.
و کاروان عمر
چه بیاعتنا
به حسرتها و
دلبستگیها،
شتابان میگذرد.
گویی سوگواری
- چه در حیطهی
جمعی و چه در
خلوت فردی - به
دغدغهای
جاودان بدل
شده است؛
اندوهی که
مجال فراموشی
نمیدهد و
خاطرهها را پیاپی
به یاد می
آورد .
با
آن که با
کارهای مرجان
مدتها پیش از
آن آشنا بودم،
اما او را
نخستین و واپسینبار
در اسلو دیدم؛
در حاشیهی آیین
اهدای جایزهی
صلح نوبل نرگس
محمدی. در آن
لحظات فشرده و
پرهیاهوی پیش
از سخنرانی
امان در فوروم
صلح در اتاقی
برای گریم
فرصتی یافتیم
تا همراه با شیرین
عبادی و نازنین
بنیادی، با یکدیگر
نیز همسخن شویم.
آن دیدار
کوتاه، اما
برای من سخت
پرمعنا بود و
تصویری
ماندگار در
ذهنم بر جای
گذاشت. مرجان،
نه فقط بر
صحنه و در
پاسخ به پرسش
های مجری میزگرد
درخشان پاسخ
داد که حضار
را مسحور خود
کرده بود،
بلکه در همان
گفتوگوی صمیمی
و چهارنفره، نیز
سیمای زنی را
به نمایش
گذاشت که در
برابر فضای
«همه با هم» ایستادگی
میکند و بیهیچ
ملاحظهکاری،
نظر خود را با
صراحتی ستودنی
بیان میدارد.
در
او آمیزهای
نادر از تواضع
و صلابت، تیزهوشی
و بذلهگویی،
و صراحت و
استدلال میدیدم.
پاسخ او به
پرسش های
گرداننده
برنامه فوروم
صلح نوبل،
زبان روان و
نافذ و طنز
هوشمندانه در یک
معنا حامل پیامی
سخت رهاییبخش
و امید آفرین
بود. همانگونه
که در
آثارش—بهویژه
«پرسپولیس»—زیبایی
و درد، خاطره
و نقد، و روایت
شخصی و تاریخ
جمعی را به هم
میآمیزد، در
حضورش نیز میشد
این ترکیب
دلنشین را
احساس کرد. او
هنرمندی بود
که نه تنها
تصویرگر رنج و
مقاومت نسلی
از ایرانیان،
بلکه آفرینندهی
زبانی تازه
برای گفتن از
حقیقت در جهانی
پر از سانسور
و تحریف بود.
شجاعتش،
صرفاً در قالب
کلمات باقی نمیماند؛
به کنش نیز میرسید.
رد کردن نشان
«لژیون دونور»
در اعتراض به
سیاستهای
دولت فرانسه
در قبال ایران،
نمونهای
روشن از
استقلال رأی و
تعهد اخلاقی
اوست - کنشی که
نشان داد برای
او، حیثیت هنر
و انسانیت، بر
هر افتخار رسمی
و نمادین پیشی
دارد. این بینیازی
از تأیید قدرتهای
رسمی، و این
پایبندی به
اصول، از
مرجان چهرهای
ساخت که فراتر
از یک هنرمند،
به نمادی دیگر
از اخلاق
هومانیستی
بدل شد.
امروز،
در غیاب او،
آنچه باقی میماند
نه فقط آثارش،
بلکه خاطرهی
جسارت، صداقت
و آزادگی اوست
که حیف شد که
چنین زود از میان
ما رفت. مرجان
رفت، اما صدای
روایتگرش - آن
صدایی که هم میخندید،
هم میگریست،
و هم حقیقت را
بیپرده بازمیگفت
- در حافظهی
جمعی ما همچنان
طنینانداز
خواهد ماند. یادش،
نه فقط در
آثارش بلکه در
هر تلاشی برای
گفتنِ بیهراسِ
حقیقت، زنده
خواهد ماند.
مرگ او را به جامعه
هنری و فرهنگی
ایران و
فرانسه، نزدیکانش
و تمام مردم
آزادیخواه
تسلیت می گویم.
***
«چون
عشق زندگیم را
از دست دادم.»
سیاوش
شهابی
از
من خواسته شد
در مورد مرجان
ساتراپی بنویسم.
موضوع زیادی
برای نوشتن
بود. پرسپولیس،
فیلمهایش،
خطوط سیاه و
سفیدی که جهان
از طریق آنها
ایران را میفهمید.
روزهایی بود
که در جنبش علیه
حکم اعدام
کنار او کار میکردم.
اما هر بار که
مینشستم،
ذهنم به جایی
دیگر میرفت.
با کنار
گذاشتن همه اینها،
چگونه خودم
مرگ او را درک
میکنم؟ او ایران
را از درون
کودکی،
خانواده،
بدن، ترس نشان
داد. نه از
بالا، از طریق
دولت و پرچم.
او یک چیز
ساده به ما
آموخت. تاریخ
بزرگ در زندگی
مردم عادی جریان
دارد. خانوادهاش
گفتند او کمی
بیش از یک سال
پس از همسرش
از غم جان
سپرد. در اینستاگرامش
نوشته بود:
«چون عشق زندگیم
را از دست
دادم.» این
جمله من را
تکان داد.
ما
انسانهای قوی
را طوری میبینیم
که انگار حق
ندارند شکسته
شوند. هنرمند
تبعیدی، زن
جسور، صدای
آزادی. پشت این
تصاویر، شخصی
وجود دارد که
دوست دارد، که
میبازد، که
احساس تنهایی
میکند، و گاهی،
پس از یک
فقدان بزرگ، دیگر
مثل قبل زندگی
نمیکند. ما
به ندرت این
بخش را میبینیم.
ما میدانیم
چگونه در مورد
سرکوب، تبعید،
آزادی صحبت کنیم.
کمتر قادر به
گفتن این هستیم
که یک انسان
قوی نیز به
عشق نیاز
دارد. به کسی نیاز
دارد که وقتی
همه چیز سنگین
میشود، نزدیک
بماند.
سیاست
جای زندگی را
نمیگیرد. وقتی
تلاش میکند،
زندگی را
نابود میکند.
گاهی
وقتی میخواهم
با کسی صحبت
کنم، ایران
اولین چیزی
است که به
ذهنم میآید.
نه از روی
دلتنگی. ایران
یعنی فشاری
ذهنی بیپایان،
خبرهایی بیوقفه،
اضطرابی همیشه
حاضر حتی وقتی
آن را نام نمیبرم.
شخصی میخواهد
درباره چیزی
ساده صحبت
کند، غذا،
خستگی، علاقهای،
و با این حال
طوری زندگی میکند
که انگار در
وضعیت اضطراری
است.
من
دوستی دارم که
آشپز است. او
کار میکند.
او مادر یک
دختر کوچک
است. برای او، یک
رابطه فقط
مسأله احساس نیست.
باید از کار،
مهاجرت، پول،
نگرانی برای
کودک بیرون بیاید،
در حالی که
خودش خسته
است.
دوست
دیگری دارم،
کوییر و فلسطینی،
چهل ساله. او
به من گفت
هرچه پیرتر میشود،
نزدیک شدن به
کسی سختتر میشود.
حرفهایش با
من ماند. سیاست
فقط در خیابان،
مرز، جنگ نیست.
گاهی در بدن میماند.
در تردید، در
عقبنشینی،
در خواستن نزدیک
شدن و
نتوانستن.
***
مرجان
ساتراپی، فیلمساز
و خالق انیمیشن
«پرسپولیس»
درگذشت
بخش
فرهنگ «زمانه»
مرجان
ساتراپی،
هنرمند ایرانیفرانسوی
و خالق رمان
مصور و انیمیشن
معروف «پرسپولیس»،
در سن ۵۶
سالگی چشم از
جهان فروبست.
ایران، پسزمینه
بیشتر آثار
ساتراپی بود.
خبرگزاری
فرانسه بهنقل
از نزدیکان این
هنرمند، خبر
درگذشت مرجان
ساتراپی را
منتشر کرد. در
بیانیهای که
از سوی نزدیکان
او در اختیار
خبرگزاری
فرانسه قرار
گرفته، آمده
است: «مرجان
ساتراپی، کمی
بیش از یک سال
پس از درگذشت
همسر و عشق
بزرگ زندگیاش،
ماتیاس ریپا،
از شدت اندوه
دق کرد و جان
سپرد.» ماتیاس
ریپا، تهیهکننده،
بازیگر و فیلمنامهنویس،
در ۱۹
فروردین ۱۴۰۴
/ ۸ آوریل ۲۰۲۵
درگذشته بود.
ساتراپی
متولد یکم
آذر ۱۳۴۸ /
۲۲
نوامبر ۱۹۶۹
در رشت بود. او
در تهران و در
خانوادهای
بزرگ شد که ریشههای
دور آذربایجانی
داشتند و از
نوادگان
ناصرالدینشاه
قاجار بودند.
مرجان از همان
کودکی تحت تأثیر
دغدغهها و
مبارزات سیاسی
خانواده و تاریخ
پرفرازونشیب
کشورش قرار
گرفت. او تنها ۱۰
سال داشت که
با وقوع
انقلاب اسلامی
در سال ۱۳۵۷،
ساختار سیاسی
ایران دگرگون
شد.
پرسپولیس؛
شاهکار
ماندگار
با
آغاز این
دوران، زندگی
در تبعید در
انتظار این
نوجوان بود.
چهار سال بعد
و در پی افزایش
موج اسلامیسازی
در ایران،
والدینش او را
راهی وین
کردند تا از
فضای موجود
دور بماند. به
این ترتیب، او
در ۱۴
سالگی و به
دور از
خانواده، تحصیلات
خود را در دبیرستانی
در وین اتریش
ادامه داد.
این
مهاجرت چهار
سال دوام آورد
تا اینکه حس
غربت و دلتنگی
برای خانواده
بر او چیره شد.
مرجان در سال ۱۳۶۷
(۱۹۸۸) به
آغوش خانواده
بازگشت و در
دانشکده
هنرهای زیبای
تهران مشغول
به تحصیل شد.
اما ایران دیگر
آن کشوری نبود
که او در کودکی
میشناخت. در
نهایت، در سال
۱۳۷۳
(۱۹۹۴) تصمیم
گرفت برای همیشه
به فرانسه
مهاجرت کند و
پس از تحصیل
در
استراسبورگ
ساکن پاریس
شود.
ساتراپی
این بخش از
زندگی خود را
در قالب
مجموعه
داستانهای
مصور (کمیکبوک)
سیاه و سفید
به نام
«پرسپولیس»
روایت کرد که
بین سالهای ۲۰۰۰
تا ۲۰۰۳
منتشر شد؛ اثری
که نام او را
سر زبانها
انداخت و شهرتی
فراگیر برایش
به ارمغان
آورد.
در
سال ۲۰۰۷،
این داستانن
مصور با همکاری
ونسان پارونو
به یک انیمیشن
سینمایی بلند
تبدیل شد. این
فیلم
بلافاصله پس
از اکران، با
استقبال چشمگیر
مخاطبان و
منتقدان روبهرو
شد و توانست
جایزه هیئت
داوران
جشنواره فیلم
کن در این
سال، جایزه
سزار بهترین فیلم
اول و جایزه
بهترین
اقتباس سینمایی
را در سال
بعد، از آنِ
خود کند.
ایران؛
پسزمینه همیشگی
آثار ساتراپی
مرجان
ساتراپی در
ادامه مسیر
هنری خود، دو
کتاب دیگر نیز
منتشر کرد که
داستان هر دو
در بستر جامعه
ایران میگذشت.
کتاب
«گلدوزیها» (Broderies) که
در سال ۲۰۰۳
منتشر شد، روایتی
است از همنشینی
۹
زن ایرانی در یک
مهمانی چای.
در این اثر،
گپوگفتها و
غیبتهای
زنانه به بستری
برای بازتاب
چالشهای جنسیتی
و جایگاه زن
در جامعه ایران
تبدیل میشود.
اثر
بعدی او،
«خورش آلو با
مرغ» (Poulet aux prunes)
داستان
«ناصرعلیخان»
را روایت میکند؛
نوازندهای
که پس از
شکسته شدن
تارش، امید به
زندگی را از
دست میدهد و
در بستر مرگ
به انتظار مینشیند.
این کتاب که
جایزه بهترین
آلبوم سال را
در جشنواره
معتبر کمیک
آنگولم ۲۰۰۴
کسب کرده بود،
در سال ۲۰۱۱
با همکاری
ونسان پارونو
به فیلمی سینمایی
تبدیل و در
جشنواره فیلم
ونیز نامزد جایزه
شیر طلایی شد.
مرجان
ساتراپی در
جستوجوی
فضاهای تازه،
دنیای
کادربندیشده
کمیکبوکها
و رمانهای
گرافیکی را
رها کرد و به
بوم نقاشی روی
آورد. با این
حال، او
همچنان به
درونمایههای
آثار نخست خود
وفادار ماند و
پرترههایی
از قهرمانهای
دوران کودکیاش
را با فرمهایی
پویا و چشمنواز
خلق کرد که یادآور
نقاشیهای
ماتیس بود. در
سال ۲۰۱۳
نیز نمایشگاهی
اختصاصی از این
آثار او
برگزار شد.
مواضع
سیاسی و
اجتماعی
زندگی
ساتراپی
همواره با
مواضع سیاسی
صریح در قبال
فرانسه و ایران
عجین بود؛ امری
ناگزیر برای
کسی که طعم
تلخ مهاجرت
اجباری را چشیده
است. او که در
مارس ۲۰۱۶
بیانیه جنبش
«بهار جمهوریخواه»
فرانسه را
امضا کرده
بود، در
انتخابات ریاستجمهوری
۲۰۱۷
از امانوئل
مکرون حمایت
کرد.
با این
حال، هفت سال
بعد، در اعتراض
به آنچه «رویکرد
منافقانه
فرانسه در
قبال ایران» مینامید
— بهویژه تسهیل
صدور ویزا برای
فرزندان «الیگارشهای
وابسته به
حکومت ایران»
در مقایسه با
سختگیری برای
«جوانان آزادیخواه،
دگراندیشان و
هنرمندان ایرانی»
— از پذیرش نشان
افتخار لوژیون
دونور (عالیترین
نشان افتخار
فرانسه)
خودداری کرد.
او که هرگز پیوند
خود را با
زادگاهش قطع
نکرد، در سالهای
اخیر مدیریت و
هماهنگی کتاب
تیمی «زن،
زندگی، آزادی»
را بر عهده
گرفت؛ اثری
گرافیکی و هنری
که در واکنش
به جان باختن
مهسا امینی در
سپتامبر ۲۰۲۲
و موج گسترده
اعتراضات پس
از آن در ایران،
خلق و منتشر
شد.
برگرفته
از:«زمانه»
https://www.radiozamaneh.com/890907
***
مرجان
ساتراپی،
خالق «پرسپولیس»؛
زنی
که کودکی ایرانی
را به روایتی
جهانی بدل کرد
منبع:
اومانيته
ترجمه
و تنظيم:
گلنار افشار
مرجان
ساتراپی، نویسنده،
تصویرگر،
نقاش و فیلمساز
ایرانی ـ
فرانسوی، در ۵۶
سالگی درگذشت.
خانواده او
روز پنجشنبه ۴
ژوئن خبر مرگ
او را اعلام
کرد؛ هنرمندی
که نامش بیش
از هر چیز با
«پرسپولیس»
گره خورده
است، رمان تصویری
سیاهوسفیدی
که از دل کودکی،
انقلاب،
سرکوب، تبعید
و جستوجوی
آزادی بیرون
آمد و خیلی
زود از مرزهای
زبان و کشور
گذشت.
برای
بسیاری از
خوانندگان در
جهان، مرجان
ساتراپی همان
دخترک سرکش
«پرسپولیس»
است؛ کودکی با
روسری، تخیل
سرشار، زبان
تند و روحیهای
نافرمان که در
دل ایران پس
از انقلاب ۱۳۵۷
بزرگ میشود و
با چشمهایی
کودکانه اما
هوشیار،
فروپاشی یک
جهان و تولد
جهانی دیگر را
روایت میکند.
تصویر مشهور
دخترکی که پیراهنی
با نوشته
«پانک نمرده
است» بر تن
دارد، در حافظه
تصویری نسلهایی
از خوانندگان
مانده است؛
تصویری از
کودکی که در
برابر تحمیل،
ترس و اطاعت،
راهی برای
گفتن «نه» پیدا
میکند.
«پرسپولیس»
میان سالهای ۲۰۰۰
تا ۲۰۰۳
در چهار جلد
منتشر شد و خیلی
زود به یکی از
آثار تعیینکننده
ادبیات تصویری
معاصر بدل شد.
این اثر، که
روایت
خودزندگینامهای
ساتراپی از
کودکی و
نوجوانی در
تهران،
انقلاب، جنگ،
سرکوب سیاسی،
زندگی
خانوادگی و
سپس تبعید در
اروپا بود،
نشان داد
داستانی عمیقاً
شخصی میتواند
به زبانی جهانی
درباره
استبداد،
مهاجرت، هویت
و آزادی سخن
بگوید. در
فرانسه بیش از
یک میلیون
نسخه از آن
منتشر شد و در
سطح جهانی نیز
به یکی از
شناختهشدهترین
کتابهای
فرانسویزبان
قرن بیستویکم
تبدیل شد.
اهمیت
«پرسپولیس»
فقط در موفقیت
فروش یا شهرت
جهانیاش
نبود. ساتراپی
با این کتاب
راه تازهای
برای رمان تصویری
بزرگسال گشود.
او تاریخ
معاصر ایران
را نه از موضع یک
مورخ رسمی،
بلکه از نگاه
دختری روایت
کرد که هم از سیاست
آسیب میبیند و
هم آن را میفهمد؛
هم از خانواده،
خیابان،
مدرسه و بدن
خود سخن میگوید
و هم از
زندان،
اعدام، تبعید
و سرکوب. همین
ترکیب صمیمیت
و تاریخ، طنز
و تلخی، خاطره
و سیاست،
«پرسپولیس» را
به اثری کمنظیر
بدل کرد.
مرجان
ساتراپی در ۲۲
نوامبر ۱۹۶۹
در رشت به دنیا
آمد و در
خانوادهای
روشنفکر و
کمونیست بزرگ
شد. یکی از
چهرههای مهم
زندگی او عمویش،
انوش، بود؛
مبارزی سیاسی
که به دلیل
باورهایش
اعدام شد و
خاطره او در
«پرسپولیس» جایگاهی
مرکزی دارد.
خانواده
ساتراپی که
نگران امنیت
دخترشان
بودند، او را
در ۱۴
سالگی برای
تحصیل به دبیرستان
فرانسوی وین
در اتریش
فرستادند. او
بعدها به ایران
بازگشت، در
دانشکده
هنرهای زیبای
تهران درس
خواند و
سرانجام در
سال ۱۹۹۴
برای همیشه به
فرانسه رفت.
فرانسه
برای ساتراپی
تنها محل
اقامت نبود؛
کشوری بود که
خود انتخاب
کرده بود. او
پس از تحصیل
در مدرسه عالی
هنرهای تزئینی
استراسبورگ،
به پاریس رفت؛
شهری که از آمیزش
فرهنگها و
زندگی
روشنفکری آن
تأثیر گرفت.
در سال ۲۰۰۶
تابعیت
فرانسه را دریافت
کرد، اما هرگز
میان ایرانی
بودن و فرانسوی
بودن یکی را
به سود دیگری
حذف نکرد.
آثار او درست
در همین مرز زیستند:
میان شرق و
غرب، میان وطن
و تبعید، میان
خاطره ایرانی
و زبان فرهنگی
فرانسه.
پس
از موفقیت
کتاب، «پرسپولیس»
به فیلمی انیمیشن
تبدیل شد که
ساتراپی آن را
همراه با
ونسان پارونو
کارگردانی
کرد. فیلم در
سال ۲۰۰۷
جایزه هیئت
داوران
جشنواره کن را
به دست آورد،
سال بعد دو جایزه
سزار گرفت و
نامزد جایزه
اسکار شد. این
اقتباس سینمایی،
دنیای سیاهوسفید
کتاب را به
زبان تصویر
متحرک برد و
مرجان ساتراپی
را از جهان
کتاب مصور به
سینما رساند.
از آن پس، او بیش
از پیش در
عرصه فیلمسازی
فعال شد و
آثاری چون
«مرغ با آلو»،
«صداها»، «رادیواکتیو»
و «بهشت پاریس»
را ساخت.
با
وجود ورود جدی
به سینما، ایران
و سرنوشت زنان
ایرانی بار دیگر
او را به جهان
رمان تصویری
بازگرداند. پس
از خیزش «زن،
زندگی، آزادی»
و قتل مهسا ژینا
امینی،
ساتراپی در
سال ۲۰۲۳
کتاب گروهی
«زن، زندگی،
آزادی» را
هماهنگ کرد؛
اثری که با
مشارکت ۱۷
هنرمند تصویری
منتشر شد و
نسخه فارسی آن
به صورت رایگان
در اینترنت در
دسترس قرار
گرفت. این
کتاب ادای دینی
بود به زنان و
جوانانی که در
ایران علیه
اجبار، سرکوب
و سلطه
برخاستند.
ساتراپی
در سالهای پایانی
زندگیاش، بیش
از گذشته به
عنوان چهرهای
سیاسی و مدافع
آزادی شناخته
میشد. او
منتقد صریح
جمهوری اسلامی
بود و همزمان
از دولت
فرانسه نیز،
زمانی که به
نظرش در قبال
ایران معیارهای
دوگانه به کار
میبرد،
انتقاد میکرد.
در سال ۲۰۲۵،
دریافت نشان
لژیون دونور
را رد کرد و
رفتار فرانسه
در قبال ایران
را «ریاکارانه»
خواند. این
تصمیم برای بسیاری
نشانه همان
استقلال و
سرسختیای
بود که در
سراسر
کارنامه هنری
و سیاسی او دیده
میشد.
ناشران،
نویسندگان و
هنرمندان
فرانسوی پس از
مرگ او از صدایی
آزاد، شجاع و
عمیقاً
درستکار سخن
گفتند. ریاض
ستوف، نویسنده
فرانسوی ـ سوری،
اعتراف کرد که
«پرسپولیس» راهی
را گشود که بسیاری،
از جمله خود
او، پس از آن پیمودند.
واقعیت نیز همین
است: بدون
«پرسپولیس»،
شاید بسیاری
از روایتهای
تصویری بعدی
درباره کودکی،
تبعید، دیکتاتوری،
خانواده و هویت،
شکل دیگری پیدا
میکردند.
نزدیکان
مرجان ساتراپی
نوشتهاند او
«از اندوه»
درگذشت؛ اندکی
بیش از یک سال
پس از مرگ ماتیاس
ریپا، همسر
سوئدیاش که
او را عشق
زندگی خود میدانست.
این عبارت، بیش
از آنکه توضیحی
پزشکی باشد،
تصویری عاطفی
از پایان زندگی
هنرمندی است
که مرگ، عشق،
تبعید و رنج
را بارها در
آثارش کاویده
بود. خود او
هنگام معرفی
آخرین فیلمش،
«بهشت پاریس»،
گفته بود: «از
زندگی جان
سالم به در نمیبریم.»
مرجان
ساتراپی از
زندگی جان
سالم به در
نبرد، اما
جهانی از تصویر،
خاطره و
مقاومت از خود
به جا گذاشت.
او نشان داد
که میتوان از
دل سرگذشتی
شخصی، روایتی
ساخت که میلیونها
نفر در آن خود
را ببینند؛
روایتی
درباره دختری
ایرانی که در
برابر
استبداد بزرگ
شد، در تبعید
زبان تازهای یافت
و با خطهای سیاه
بر زمینه سفید،
یکی از
ماندگارترین
شهادتهای
هنری دوران ما
را خلق کرد.
منبع:
اومانيته –
ترجمه و تنظيم
برای اخبار
روز: گلنار
افشار
برگرفته
از:«اخبار روز»
https://akhbar-rooz.com/2026/06/05/55656/
***
در
سوگ مرجان
ساتراپی: «دق
که ندانی تو چیست،
دق...»
نیما
شهبازی
مرجانه
ساتراپی،
خالق اثر
ماندگار
پرسپولیس، کمی
بیش از یک سال
پس از مرگ
همسرش، «از
اندوه» مرد.
اما آیا میتوان
از اندوه مرد؟
در فارسی برای
چنین مرگی
کلمهای هست
که هم عامیانه
است و هم بیرحمانه
دقیق: دق. کلمهای
برای آن لحظه
که سوگ از مرز
روان میگذرد،
در بدن رسوب میکند،
میل به زندگی
را آهسته میخشکاند
و امکانی را پیش
از رسیدن به
پایان طبیعیاش
قطع میکند.
در پزشکی
امروز از
«سندروم قلب
شکسته» یا
تاکوتسوبو
سخن میگویند.
این یادداشتی
در این خصوص و
در سوگ مرگ
ساتراپی است.
غصه
و غم جانکاه،
نهاده شدن داغ
افسردگی بر
دل، از بسیاریِ
اندوه مردن؛
همهی اینها
در یک کلمهی
کوتاه و سنگین
به هم میرسند:
دق؛ همان که
رضا براهنی
نوشت: «دق که
ندانی که چیست
گرفتم، دق که
ندانی تو خانم
زیبا.»
خبر
مرگ مرجان
ساتراپی،
خالق اثر
ماندگار
پرسپولیس و یکی
از صداهای
خستگیناپذیر
جنبش «زن،
زندگی، آزادی»
در سالهای اخیر،
جامعهی ایران
و فرانسه را
در شوک فرو
برد. او در
پنجاهوششسالگی
از جهان رفت؛
در سنی که
معمولاً هنوز
میتوان
نوشت، تاب
آورد، ساخت،
خشمگین شد و
شهادت داد.
نزدیکان او
گفتهاند
ساتراپی کمی بیش
از یک سال پس
از مرگ همسرش،
ماتیاس ریپا،
«از اندوه»
مرد؛ عبارتی
که هم باید با
احتیاط پزشکی
فهمیده شود و
هم با تمام
وزن انسانیاش
جدی گرفته
شود.
این
نمونهای از
جوانمرگی
است؛ نه فقط
به معنای مرگ
در جوانی،
بلکه به معنای
قطع شدن
امکان. هوشنگ
گلشیری وقتی
از «جوانمرگی
در نثر معاصر
ایران» سخن میگفت،
فقط به عدد
عمر نویسندگان
فکر نمیکرد.
مسئله برای او
نیمهتمام
ماندن بود: بریده
شدن مسیر،
خاموش شدن
امکانی که
هنوز میتوانست
ادامه یابد.
مرگ ساتراپی نیز
از همین جنس
است: بریدن
شاخهای که
هنوز بار
داشت.
اما
آیا میتوان
از اندوه مرد؟
دق
تجربهای است
که مردم پیش
از پزشکان آن
را فهمیدند و
نام نهادند:
اندوه اگر بیپناه
بماند، میتواند
از روان عبور
کند و به بدن
برسد. غم فقط
در فکر نمیماند.
خواب را میشکند،
اشتها را میبرد،
تن را فرسوده
میکند، ایمنی
بدن را پایین
میآورد، قلب
را زیر فشار میگذارد
و میل به
ادامه دادن را
آرامآرام میخشکاند.
دق عقبنشینی
خاموش است؛
مرگ آهستهی میل
به زندگی.
در
پزشکی امروز
از «سندروم
قلب شکسته» یا
تاکوتسوبو
سخن میگویند؛
اختلالی قلبی
که گاه پس از
شوک شدید عاطفی
یا جسمی رخ میدهد
و از نظر
نشانهها میتواند
شبیه سکتهی
قلبی باشد. این
سندروم همهی
معنای دق را
توضیح نمیدهد،
زیرا دق همیشه
رخدادی
ناگهانی نیست
و همیشه به یک
حادثهی قلبی
فروکاستنی نیست.
اما
تاکوتسوبو یک
چیز را روشن میکند:
دل شکسته فقط
استعاره نیست.
بدن میتواند
ضربهی عاطفی
را به زبان
عضله، فشار،
تنگی نفس و
اختلال قلبی
ترجمه کند.
از
سوی دیگر، سوگ
شدید و طولانی
فقط اندوه
روانی نیست.
پژوهشهای
پزشکی و روانپزشکی
نشان دادهاند
که فقدان همسر
یا عزیز نزدیک
میتواند خطر
مرگ، بیماری
قلبی، افسردگی،
اختلال خواب و
فرسایش سلامت
عمومی را بالا
ببرد. در طبقهبندیهای
جدید نیز از
«سوگ طولانیشده»
سخن گفته میشود؛
وضعیتی که در
آن سوگ از مسیر
عادی خود خارج
میشود و به اشتغال
دائمی ذهن و
بدن با فقدان
بدل میگردد.
پس «مردن از
اندوه» را نباید
بهعنوان تشخیص
سادهی پزشکی
گرفت، اما نباید
آن را هم خیال
شاعرانه
دانست. اندوه
میتواند بدن
را تخریب کند،
اگر به تنهایی،
افسردگی، بیخوابی،
بیاشتهایی،
فرسودگی و ترک
مراقبت از خود
گره بخورد.
مرگ
معشوق، اگر
عشق عمیق بوده
باشد، فرو ریختن
معماری جهان
است. آدمی که میمیرد،
با خود بخشی
از زمان را میبرد.
گذشته بیصاحب
میشود، آینده
بینشانی،
خانه بیمعنا،
و روزها بیجهت.
وقتی آن حضور
میرود، بدن
باید دوباره
تنها ماندن را
یاد بگیرد.
بعضی بدنها یاد
نمیگیرند. یا
نمیتوانند. یا
دیگر نمیخواهند.
دق،
مالیخولیا و
سوگ
دق
با سوگ و مالیخولیا
یکی نیست، اما
با هر دو نسبت
دارد. سوگ، حتی
وقتی ویرانکننده
است، هنوز
صورتی از
رابطه با
فقدان است.
فرد میداند
چه کسی را از
دست داده، چه
چیزی فرو ریخته،
کدام جای جهان
خالی شده است.
در سوگ، موضوع
فقدان روشن
است. مرده غایب
است، اما غیبت
او نام دارد.
درد پراکنده و
نامتعین نیست؛
به کسی، خاطرهای،
خانهای، صدایی،
بدنی، یا آیندهای
ازدسترفته
گره خورده
است. به همین
دلیل سوگ، اگر
امکان بیان و
همراهی داشته
باشد، میتواند
در زمان، زمینهی
بازگشت نیرومندتر
به زندگی را
فراهم کند.
مالیخولیا
وضع دیگری
است. فروید در
«سوگ و مالیخولیا»
تفاوت اصلی را
اینطور بیان
میکند: در
سوگ، جهان فقیر
و تهی میشود؛
در مالیخولیا،
خودِ من فقیر
و تهی میشود.
در سوگ، فقدان
بیرون از من
است، هرچند مرا
میشکند. در
مالیخولیا،
فقدان به درون
من منتقل میشود.
فرد فقط معشوق
یا موضوع
ازدسترفته
را از دست نمیدهد؛
با آن یکی میشود
و سپس خشم،
ملامت و ویرانی
را علیه خود
برمیگرداند.
به همین دلیل
مالیخولیا
فقط غم نیست.
نوعی فروپاشی
رابطه با خود
است. فرد نمیگوید
فقط جهان بیمعنا
شده؛ گویی خود
او نیز دیگر
سزاوار زیستن،
میل داشتن، یا
ادامه دادن نیست.
دق
در این میان،
نه دقیقاً سوگ
است و نه
صرفاً مالیخولیا.
دق نام لحظهای
است که سوگ از
حد تحمل بدن
عبور میکند و
مالیخولیا به
فرسایش زیستی
نزدیک میشود.
دق، سوگ نیست،
چون فقدان در
آن امکان زندگی
را میبلعد.
مالیخولیا هم
نیست، چون
لزوماً به
زبان گناه،
ملامت خود، یا
ساختار روانکاوانهی
بازگشت خشم به
من بیان نمیشود.
دق نام دقیق
لحظهای است
که فقدان از
سطح معنا عقبنشینی
میکند و به
شکلی مادی در
بدن رسوب میکند.
در دق، مسئله
این نیست که
جهان بیمعنا
شده؛ دق به
معنا بیتفاوت
است و با
اشتها، خواب،
صدا، پوست،
قلب، حرکت،
حافظه و میل
سروکار دارد.
از این
نظر، دق شکستِ
امکان سوگ
است. جایی که
فقدان نمادین
نمیشود، در
زبان جایی پیدا
نمیکند، جمعی
برای حمل آن
ساخته نمیشود،
و بدن ناچار میشود
بهتنهایی و
در شکلی نامپذیرناشده
آن را تحمل
کند. سوگ، وقتی
امکان اجتماعی
دارد، میتواند
میان مرده و
زنده فاصلهای
بسازد؛ فاصلهای
دردناک، اما
لازم. دق زمانی
آغاز میشود
که این فاصله
ساخته نمیشود.
مرده از جهان
نمیرود؛ در
بدن زنده میماند.
نه به شکل
خاطره در معنای
متعارف آن،
بلکه همچون
فشاری فرساینده.
دق
و سیاست
مراقبت
مرجانه
ساتراپی
هنرمند شکستها
و زخمهای پس
از انقلاب ۱۳۵۷
بود. پرسپولیس
فقط روایت
کودکی یک دختر
در ایران پس
از انقلاب
نبود. روایتی
بود از ورود
تاریخ به
خانه، به
مدرسه، به بدن
زن، به موی
دختر، به ترس
خانواده، به
خندهی
مادربزرگ، به
تبعید، و به
زبان. او توانست
تجربهای ایرانی
را جهانی کند،
بیآنکه آن
را بیخطر یا
تزیینی کند.
به همین دلیل
مرگ او برای ایرانیها
سنگین است. او
از معدود چهرههایی
بود که توانست
میان ایران و
جهان، میان
تصویر و سیاست،
میان تبعید و
حافظه، میان
کودکی و خشونت
تاریخی پلی
بسازد. مرگ او
از آن مرگهایی
است که احساس
میکنی چیزی
در زبان عمومی
کم شد.
مرگ
مرجانه
ساتراپی ما را
بار دیگر به این
حقیقت خشن برمیگرداند:
انسان ظرفیت بیپایان
برای تحمل
ندارد.
ما
دق را خوب میفهمیم،
چون تاریخ
معاصر ما
انباشته از
داغ است. تبعید
دق میدهد.
زندان دق میدهد.
اعدام دق میدهد.
شکست انقلاب
دق میدهد.
خبرهای پیدرپی
مرگ دق میدهند.
اما عقب راندن
دق به میانجی
نوعی سیاست
سوگ را هم خوب
میفهمیم.
مادران
داغدار،
خانوادههای زندانیان،
بازماندگان
جنگ، مهاجران
بیبازگشت و
نسلهایی که
مدام باید با
فقدان زندگی
کنند، همه میدانند
که اندوه فقط
احساس نیست.
اندوه ماده
است. وزن دارد.
بر شانه مینشیند،
در سینه تهنشین
میشود و بدن
را زودتر از
موعد پیر میکند.
آنها اما از
اندوه سیاست
زندگی ساختهاند.
دق
را باید در
نسبت با سیاست
مراقبت فهمید.
«ساده است ستایش
گلی، چیدنش، و
از یاد بردن
که گلدان را
آب باید داد.»
مرگ
از اندوه را
نباید زیبا
کرد و نباید
آن را اسم رمز
وفاداری
عاشقانه
دانست. دق بیشتر
از آنکه ستایش
عشق باشد،
نشانهی
ناتوانی در
امکان سوگ
است: ناتوانی
در نمادین
کردن فقدان،
در تقسیم
اجتماعی آن، و
در تبدیل
اندوه به نیرویی
برای ادامه
دادن. جهان
امروز سوگ را
خصوصیتر
کرده و آدم
داغدار را بیش
از پیش به
اتاق، دارو، پیامهای
کوتاه و تنهایی
سپرده است.
مرجانه
ساتراپی رفت،
زودهنگام و
شوکهکننده؛
اما کلمهای در
خبر مرگ او از
خود خبر سنگینتر
بود: اندوه... او
از اندوه مرد. یادش
گرامی.
برگرفته
از:«زمانه»
https://www.radiozamaneh.com/890968
***