خوشه
های خشم
عقیل
دغاقله
در
اعتراضات یک
دهه گذشته چند
مولفه به هم پیوند
خوردهاند و
بهتدریج این
مولفه ها و پیوند
آنها به همدیگر
رشد کردهاند
و به نوعی یک
ترکیب پرریسک
و خطرناک را ایجاد
کردهاند:
۱) در درجهٔ
اول بحث وضعیت
اقتصادی و فقر
در اثر سیاست
خارجی، فساد و
ناکارآمدی
حکومت است که
بسیار به آن
پرداخته شده و
در اینجا قصد
تکرار ندارم.
اما تنها به این
نکته اشاره
کنم که نزدیک
به نیمی از
جامعه زیر خط
فقر هستند و
با تورم تصاعدی
و نرخ دلار، این
رقم در حال
رشد است. بدتر
آنکه بخش قابل
توجهی از آنان
کسانی هستند
که از طبقه
متوسط به زیر
این خط کشانده
میشوند.
۲) اما این
تنها فقر و
عامل طبقاتی نیست.
فقر با موضوع
نسلی هم
ارتباط پیدا
کرده است.
امروز افرادی
که بین ۱۵ تا
۳۰ سال سن
دارند، یا
همان نسل زد،
حدود یک چهارم
جامعه را تشکیل
میدهند. این
نسل هیچگونه
رابطهای با
خاطرات
انقلاب ندارد.
آنچه میفهمد
همان اتفاقاتی
است که بعد از
دوره احمدینژاد
رخ داده است،
دورانی که بسیاری
از انقلابیون
را هم از
انقلاب خود پیشیمان
کرده است، چه
برسد به این
نسل جوان. فقر
به احتمال زیاد
در میان این
نسل بیشتر
است، نسلی که
به ویژه در
شهرهای کوچک
باز با حس
محرومیت بیشتر
و حس «گیرافتادگی»
دست به گریبان
است.
از
همه مهمتر میدانی
برای سیاستورزی
آنها وجود
ندارد. روزیروزگاری
دانشگاهها،
انجمنها،
کانونها و بسیاری
نهادهای خرد دیگر
(در عین ضعف و
سرکوب) میدانی
برای کنشگری
باقی میگذاشتند.
اکنون، به مدد
سالها سیاست
استبدادی، جز
خیابان میدانی
نمانده است.
بنابراین شاید
اغراق نباشد
اگر بگوییم این
نسل به تمام
معنا نسلی حذف
شده هم در
نظام سیاسی و
تا حدود بسیاری
در اقتصاد و
اجتماع است و
با چنگ و
دندان می جنگد
تا خود را تحمیل
کنند. و البته
ممکن است باز
ما را کنش های
خود شوک زده
کند.
۳) اما باز
تنها این نسل
زد نیست! تصویری
بهشدت سیاه
از کلیت جامعه
(و نه تنها
جمهوری اسلامی)
شکل گرفته
است؛ تصویری
که ماحصل خود
جمهوری اسلامی
در درجهٔ اول
و سپس
روشنفکرانی
است که در چند
دههٔ گذشته این
تصویر را
(باز)تولید
کرده اند. در اینجا
بحث تنها
مشروعیت نظام
نیست. بحث نوعی
هراس اخلاقی
است که وضعیت
را بهگونهای
خطرناک، وحشیانه،
خشن و فروپاشیده
به تصویر میکشد
که هرگونه جایگزینی
را بهتر می
داند، حتی اگر
هرجومرج یا
فاشیسم از نوعی
خطرناکتر
باشد.
۴) مجموع
عوامل فوق به
خشم انفجاری
منجر شده است
که باز در میان
طبقات فقیر و
نسل زد
احتمالاً بیشتر
است. خشمی بی
تعبیر و معطوف
به کل شاکله
جمهوری اسلامی،
روحانیت و حتی
جریانات
روشنفکری که
آنها را عامل
وضعیت سیاه
کنونی می
داند.
احتمالاً بسیاری
در زندگی
روزمره این
خشم را تجربه
کرده اند و
طعم آن را در
فضای مجازی یا
گفتگوهای
خانوادگی چشیده
اند.
۵) تصور
فروپاشی
زودرس: پس از
جنگ ۱۲روزه و
نوع سیاستورزی
ترامپ و اخیرا
ربودن مادورو
در ونزوئلا و
ترکیب عوامل
فوق، بهتدریج
بسیاری به این
نتیجه رسیدهاند
که «اینها
رفتنی هستند».
این تصور، از
خود واقعیت «آیا
اینها رفتنی
هستند یا خیر»
مهمتر است. این
تصور به محض
آنکه شکل بگیرد،
بخشهای
مختلفی از
تودههای
مردم را با
خود همراه میکند.
در این فضا،
عدم سرکوب
حکومت نیز
شاهدی بر این
گرفته میشود
که اینها
رفتنی هستند.
اگر سرکوب رخ
دهد، باز بر
خشم و سیاهی میافزاید.
۶) نبود
نهادهای میانجی:
باز به مدد
استبداد
حکومت، هیچ
نهادی که
بتواند واسطه
شود یاداعتراضات
را رهبری کند
نمانده است.
از همه نهادها
به گونهای
مشروعیتزدایی
شده و تنها
افراد جدا جدا
شده مانده
اند. سندیکاها،
احزاب و اصناف
همه تضعیف شده
و تنها نامی
از آنها باقیست،
آنهم بدون
برنامه یا
برنامه های
حداقلی صنفی
که کارکرد
چندانی در شرایط
اینچنینی
ندارد.
۷) تحریم و
دخالت خارجی
را نیز باید
به عوامل فوق
افزود. به
ظاهر و تا
اطلاع ثانوی
ما در دورهٔ
ربایش، ترور و
حکومت از طریق
وحشت بر ویرانههای
جهانی هستیم
که این شامل ایران
نیز می شود.
از
دل این ترکیب
خطرناک (چه در
این موج چه در
موج های دیگر)
احتمالا چیزی
جز فاشیسمی دیگر
(در بهترین
حالت) یا هرجومرج
به دنیا نمیآید.
شکل هر دو میتواند
بدیع باشد:
ممکن است فاشیسمی
از درون حکومت
بیرون بیاید، یا
با دخالت خارجی
یا آنکه
بگذارند
جامعه در خون
خود دست و پا
بزند. در چنین
فضایی این ترکیب
بیش از آنکه
نوید تغییر
بدهد، خبر از
آیندهای
پرمخاطره میدهد.
برگرفته
از:«تلگرام»