نقش
مادران و زنان
در مبارزه
برای لغو
مجازات اعدام
و دادخواهی در
ایران، پس از
کشتار فعالان
سیاسی در دهه
شصت و قتلعام
زندانیان
سیاسی در
تابستان شصتوهفت!
منصوره بهکیش
این
روزها حال دلم
سخت خراب است،
برای رفتن خواهر،
برادر، پدر و
مادر چند تن
از عزیزانم در
ایران، برای
نگرانی از
ادامهی جنگ و
کشتار از
بیرون و درون
و اعدامهای
پیاپی
زندانیان،
برای خاطرات
تلخ این روزها
و کشته شدن
عزیزانم و
زندانیان
سیاسی در دهه
شصت و تابستان
۶۷ و برای
چهارمین
سالگرد کشته
شدن ژینا در
شهریور ۱۴۰۱ و
مبارزان
جوانی که در
قیام «زن،
زندگی، آزادی»
شجاعانه به
خیابان آمدند
و بسیاری از
آنها و دیگر
جوانهای
آزادیخواه
در خیزش دیماه
۱۴۰۴، بیرحمانه
کشته یا
زندانی و
اعدام شدهاند
و این اعدامها
همچنان بیرحمانه
ادامه دارد.
دلم میخواهد
ادامهی مطلب
قبلی با عنوان
«قطرهای از
فعالیت جنبشهای
مترقی و
فمینیستی در
لبنان برای
لغو مجازات
اعدام»، را به
نقش برجستهی
مادران و زنان
در مبارزه
برای لغو
مجازات اعدام
و جنبش
دادخواهی در
ایران اختصاص
دهم، اما
ابتدا با یاد
عزیزانم شروع
میکنم.
به
این مناسبت،
بخشی از گفتوگوی
بیدارزنی که در
فروردین ۱۴۰۱
با من انجام
شد را بازنشر
میکنم. متن
کامل نوشتاری
این گفتوگو
را میتوانید
در این لینک[1]
بخوانید.
«پنج
فرزند مبارز
خانواده ما و
سیامک اسدیان
(همسر خواهرم
زهرا) که از
فعالان سیاسی
کمونیست در
ایران و متعلق
به جنبش فدایی
بودند، در سالهای
۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷
توسط حکومت
اسلامی ایران
در خیابان یا
زیر شکنجه یا
در زندان کشته
شدند. آشنایی
مادرم و من با
خانوادههای
کشتهشدگان
دهه شصت از
زمانی شروع شد
که سیامک اسدیان
(همسر خواهرم
زهرا) را در ۱۳
مهر ۱۳۶۰ در
آمل کشتند و
پیکرش را به
خانواده
تحویل دادند و
من و زهرا و
مادرم به خرمآباد
رفتیم و در
مراسم پرشور و
پر از سوز و
گداز خانواده
سیامک
(اسکندر) شرکت
کردیم. کشته
شدن سیامک
همگی ما را
خیلی سوزاند،
در مراسم خاکسپاری
او جمعیت
زیادی از
خانوادهها،
دوستان،
فعالان سیاسی
و همسایگان
شرکت کرده و
در داخل و
بیرون از خانه
جمع شده بودند
و هیچگاه
عزاداری
اعتراضی و
متفاوت آنها
را از خاطر
نمیبرم. این
جمعیت انبوه
با همدیگر بهشدت
مویه میکردند
و شعرهایی به
زبان لری میخواندند
و بهصورت
خود چنگ میانداختند
که گاه خون
جاری میشد.
آن زمان من ۲۳
ساله و فرزند
اولم را
باردار بودم و
در این مراسم
چندین بار
حالم خراب شد.
حدود
بیست روز بعد،
در اواخر مهر
۱۳۶۰ مرا در مشهد
دستگیر کردند.
دستگیری من
ربطی به شرکت
در مراسم
سیامک اسدیان
نداشت و در
ادامه توضیح خواهم
داد. پیش از آن
در ۱۰ یا ۱۱
شهریور سال ۱۳۶۰
به خانه مادر
و پدرم در
مشهد حمله کردند
تا محسن و
محمدعلی که
هوادار
سازمان فدائیان
اقلیت بودند
را بازداشت
کنند که آنها
خانه نبودند و
جعفر را
بازداشت
کردند و یک ماه
در حبس بود. در
۲۴ اسفند ۶۰
برادر دیگرم
محمدرضا
بهکیش که سه
سال از من
بزرگتر بود
را به همراه
خشایار پنجهشاهی
در خیابان،
جلوی محل
توزیع نشریات
اقلیت در
تهران کشتند.
این محل توسط
احمد عطاالهی
یکی از اعضای
این سازمان لو
رفته و در تله
سپاه
پاسداران بود.
پس از کشته
شدن محمدرضا،
مادر و پدرم
برای در امان
ماندن جعفر،
محسن و
محمدعلی
تصمیم گرفتند
که خانهشان
در مشهد را
بفروشند و
خیلی سریع و
ارزان خانه را
فروختند و
شبانه به
تهران نقل
مکان کردند و
مدتی در خانه
من در کرج
بودند تا
توانستند
خانهای در
طالقانی کرج
بخرند. از
خرداد ۱۳۶۱
جعفر، محسن و
محمدعلی در
خانه مادرم
زندگی میکردند.
البته مدتی
بعد زهرا،
محمدعلی را به
خانه خودش در
تهران برد. آن
زمان من و
بقیه بچهها
هر جمعه به
خانه مادر و
پدرم میرفتیم
و همگی دور هم
جمع میشدیم و
دوران خوشی ما
یک سال بیشتر
طول نکشید. در
۲ شهریور ۱۳۶۲
کوچکترین
برادرم
محمدعلی
بهکیش که
دهمین فرزند خانواده
و متولد ۱۳۴۳
بود و ۱۹ سال
بیشتر نداشت
را در خیابانی
در تهران
دستگیر کردند
و بهشدت
شکنجه دادند و
روز بعد در
سوم شهریور او
را به خانه
مادرم در
طالقانی کرج
بردند و خانه را
محاصره کردند.
محسن در خانه
بود و محمود و
جعفر که بعد
از ساعتی به
خانه مادرم
رفته بودند را
نیز دستگیر
کردند و هر ۴
نفر آنها را
به کمیته
مشترک تهران
(بند ۳۰۰۰
اوین –
یکی از مخوفترین
شکنجهگاهها
در جمهوری
اسلامی که زیر
نظر سپاه
پاسداران بود)
و سپس به
زندان اوین
بردند. مدرکی
از فعالیتهای
جعفر نیافتند
و او را پس از
حدود ۱۵ ماه
در اواخر آبان
یا اوایل آذر
سال ۱۳۶۳ از
زندان اوین
آزاد کردند.
محسن که نهمین
فرزند
خانواده و
متولد ۱۳۴۱
بود را در ۲۴
اردیبهشت سال
۱۳۶۴ به دلیل
فعالیت با
سازمان فدائیان
اقلیت در
زندان اوین
اعدام کردند و
شمارهای در
قطعه ۹۹ بهشتزهرا
به مادرم
دادند، ولی
پیکرش را
تحویل ندادند.
محمود که به
دلیل فعالیت
با سازمان
فدائیان
اکثریت به ۱۰
سال حبس و
محمدعلی به
دلیل فعالیت
با سازمان
فدائیان
اقلیت به ۸
سال حبس محکوم
شده بودند را
در سال ۱۳۶۵
به زندان
گوهردشت
منتقل کردند و
هر دوی آنها
را در قتلعام
زندانیان
سیاسی در
زندان
گوهردشت در
پنجم شهریور
۱۳۶۷ به دار
کشیدند و به
احتمال زیاد
در گورهای جمعی
خاوران هستند.
همان روز سوم
شهریور سال
۱۳۶۲ که ۴
برادرم را
وحشیانه از
خانه مادر و
پدرم در کرج
بردند، به
خانه خواهرم
زهرا در تهران
نیز حمله
کردند و گفته
شده که او را
زیر شکنجههای
وحشیانه در
زندان کشتهاند.
خانه ما نیز
آن زمان در
حصار کرج بود
و همان شب که
برادرهایم را
از خانه مادر
و پدرم بردند،
مادرم به در
خانه ما آمد و
این خبر
هولناک را
اطلاع داد و
همان شب من و
خانوادهام
خانه را رها
کردیم و فراری
شدیم. روز بعد
به خانه ما
رفته بودند تا
مرا دستگیر
کنند که در خانه
نبودم و برای
چند سال
دوباره کمتر
در مکانهای
عمومی حاضر میشدم.»
چگونه
زنان و مادران
توانستند این
سکوت را بشکنند
و الگویی برای
دادخواهی
شوند؟
تمرکز
اصلی این
نوشته نگاهی
بسیار کوتاه
به روند
سرکوب، کشتار
خیابانی و
اعدام در
زندانها در
دهه شصت تا
کشتار
زندانیان
سیاسی در تابستان
۱۳۶۷ و پیگیری
مادران و
خانواده های
خاوران
تاکنون است.
سرکوب،
تبعیض،
دستگیری،
کشتار و اعدام
فعالان سیاسی
از همان روزها
و سالهای
نخست پس از
انقلاب ۵۷
آغاز شد. تنها
سه هفته پس از
انقلاب،
خمینی در قم
گفت که زنان
باید با حجاب
به ادارات
دولتی بروند
که با راهپیمایی
اعتراضی گسترده
و شش روزه
زنان از روز
هیجدهم اسفند
(روز جهانی
زن)، روبرو
شدند و نزدیک
به دو سال عقب
نشستند. در
سال ۵۸ کشتار
فعالان سیاسی
در کردستان،
ترکمنصحرا و
خوزستان آغاز
شد و در سال ۵۹
بستن دانشگاهها
با عنوان به
اصطلاح
«انقلاب
فرهنگی» و
اخراج و
دستگیری
دانشجویان و
اساتید
معترض، و در
سال ۶۰ حمله
به تجمعهای
خیابانی،
حمله به خانههای
تیمی،
دستگیریهای
گسترده،
شکنجههای
وحشیانه و
اعدامجمعی
زندانیان
سیاسی اوج
گرفت. بهویژه
در سالهای
۱۳۶۰ و ۱۳۶۱
(۱۹۸۱ – ۱۹۸۲)،
گاهی در زمانی
کوتاه، تعداد
زیادی از فعال
سیاسی را پس
از دستگیری با
محاکمههای
چند دقیقهای،
اعدام میکردند.
عفو بینالملل
در گزارشی در
سال ۱۹۸۲
نوشته است که
در نیمه دوم
سال ۱۹۸۱
اطلاعات
مربوط به ۲۴۴۴
اعدام به دست
این سازمان
رسیده بود.[2] و
ادامهی این
روند هولناک
سرکوب،
دستگیری،
شکنجه، اعترافگیری
اجباری با
کشتار
زندانیان
سیاسی در
تابستان ۶۷ به
اوج رسید. زندانیانی
که پیش از آن
در دادگاههای
ناعادلانه و
مخفیانه به
حبس محکوم شده
و برخی دوران
محکومیت خود
را سپری کرده
بودند و بایستی
آزاد می شدند،
اما پس از
پذیرش قطعنامه
۵۹۸، به دستور
خمینی و توسط
دیگر آمران و
عاملان برگماشته،
نزدیک به پنج
هزار زندانی
سیاسی را کمتر
از دو ماه در
زندانهای
اوین،
گوهردشت و
زندانهای
سراسر ایران
مخفیانه و
بدون اطلاع
خانوادهها
به دار
آویختند و در
گورهای بینام
و نشان خاوران
و دیگر
گورستانهای
سراسر ایران
باز هم
مخفیانه، سر
به نیست کردند
و همچنان
حقیقت را
تحریف یا
انکار میکنند.
«در آن
شرایط هولناک
ما خانوادهها
بهشدت تنها
بودیم. حکومت
سازمانهای
سیاسی را بهشدت
قلع و قمع
کرده بود و
اعضای این
سازمانها یا
در زندان
بودند یا کشته
شدند و یا در
ایران
مخفیانه
زندگی میکردند
و در پی حفظ
خود بودند و
بسیاری از آنها
نیز درگیر
فرار و ساختن
زندگی جدید در
تبعید بودند.
ارتباطهای
اینترنتی
نبود و رسانههای
اجتماعی
کنونی نیز در
دسترس ما
نبود.
رادیوهای
مستقل نیز
بسیار ضعیف
بودند. نشریات
و رادیو و
تلویزیون
داخلی نیز یا
زیر سلطه
حکومت بودند
که خودشان شریک
جنایت بودند
یا زیر سلطه
قدرتهای
جهانی بودند.
نهادهای حقوق
بشری داخلی که
بعدها فعال
شدند نیز اغلب
از ما حمایت
نکردند زیرا
یا تحتتأثیر
اصلاحطلبان
بودند (اصلاحطلبان
هم که شریک
این جنایتها
بودند)، یا
برای ماندن و
ادامه دادن با
حداقلهای
موجود زیر سلطه
سرکوبهای
مداوم حکومت
از ارتباط با
ما که خطر
قرمز حکومت
بودیم، پرهیز
میکردند و
این شرایط بهشدت
به ما سخت
گذشت. عفو بینالملل
یکی از
نهادهایی بود
که در دهه شصت
از ما حمایت
کرد. گروههای
سیاسی خارج از
کشور که هنوز
فعال بودند نیز
در نشریاتشان
از ما حمایت
میکردند،
ولی واقعیت
این است که
این صداها
کمتر شنیده میشد.
در این مسیر
ما خانوادهها
تنها بودیم،
اما تلاش
کردیم
خانوادههای
دیگر را
بیابیم و شریک
و همراه
همدیگر شویم و
این با هم
بودن و درد
مشترک به ما
قدرت ماندن و
مقاومت و
ایستادگی و
ادامه دادن
داد که در آن
شرایط زیر
سرکوبهای
وحشیانه هر
روز و شب
حاکمیت،
واقعاً کاری کارستان
بود. البته
ناگفته نماند
که همان زمان،
بهویژه در
دهه هفتاد و
هشتاد حمایت و
همراهی تعدادی
از
روشنفکران،
نویسندگان و
زنان فعال چپ در
ایران را
داشتیم که در
مراسمها ما
را همراهی میکردند.
اینجا
لازم میدانم
از پیروز
دوانی یاد کنم
که با مادران
و خانوادههای
خاوران
همراهی
نزدیکی داشت.
او جمعی به نام
«کانون دفاع
از زندانیان
سیاسی – داخل
کشور» راه
انداخته بود و
در رابطه با
کشتار
زندانیان
سیاسی
تابستان ۶۷
کارهای ارزندهای
از جمله جمعآوری
اسامی کشتهشدگان
را انجام داد،
همچنین نامههایی
از خانوادهها
بدون ذکر نامشان
را در یک
کتابچه
گردآوری و بین
خانوادهها
توزیع کرد.
پیشنهاد
برگزاری
اولین مراسم سالگرد
کشتار
زندانیان
سیاسی چپ در
تابستان ۶۷ در
جمعه دهم
شهریور (زمانی
بین ۵ تا ۱۵
شهریور که
زندانیان
سیاسی چپ را
دار کشیدند)،
نیز به
پیشنهاد این
کانون بود که
مورد قبول
مادران و
خانوادههای
خاوران قرار
گرفت و اولین
سالگرد قتلعام
زندانیان
سیاسی چپ در
دهم شهریور
۱۳۶۸ در خاوران
برگزار شد. در
آن مراسم
تعدادی از
خانوادهها
را بازداشت
کردند، ولی
مادران و خانوادههای
خاوران عهد
کردند که
هرسال سالگرد
کشتار عزیزانشان
را در جمعه
نزدیک به دهم
شهریور
برگزار کنند و
این مهم
علیرغم سرکوبهای
مداوم حکومت،
همواره توسط
خانوادهها
انجام شده
است، حتی
زمانی که
خاوران را پادگانی
کردند و از
جاده لپه زنک
بستند، بازهم
خانوادهها
حضور
دادخواهانه
خودشان را
نشان میدادند
و مأموران یا
خانوادهها
را با تهدید
برمیگرداندند
یا گاهی
تعدادی را
دستگیر یا
احضار و
بازجویی میکردند.
متأسفانه
پیروز دوانی
را در قتلهای
سیاسی سال
۱۳۷۷ کشتند و
سر به نیست
کردند. یادش و
یادشان گرامی
باد.»[3]
شاید بتوان
گفت که پیوند
برخی از
مادران و
خانوادههای
خاوران که از
خانوادههای
فعالان سیاسی
هستند، از
جمله مادر من
با مادر لطفی
و برخی از
مادران و زنان
دادخواه دیگر،
از زمان شاه
یا جلوی زندانها
شکل گرفت.
فرزندان،
همسران،
خواهران و برادران
این خانوادهها
در زمان شاه
به حبسهای
طولانی مدت
محکوم شدند و
بسیاری از آنها
در انقلاب
۵۷، بر
روی دستهای
مردم از زندان
آزاد شدند،
اما همان
جوانان مبارز
و بسیاری دیگر
دوباره در
جمهوری اسلامی
با شرایطی
بسیار
وحشیانهتر
روانهی
زندانها،
شکنجهگاهها
یا روانهی
گورستانها
شدند. پس از
کشتار
زندانیان
سیاسی چپ در
تابستان ۶۷ و
جمع شدن
خانوادههای
بیشتری در یک
زمان کوتاه در
خاوران، این پیوندها
عمیق و عمیقتر
شد. بسیاری از
مادران،
پدران،
همسران، خواهران،
برادران و حتی
فرزندان جلوی
زندانها یا
در خاوران و
خانهها با
همدیگر آشنا
شدیم و مشکلات
خود را با
همدیگر در
میان گذاشتیم
و یار و یاور
هم شدیم.
همگی ما در
شوک بودیم و
پرسشهای
مشابهی
داشتیم، اما
هیچ مقامی
پاسخگو نبود.
عزیزان ما را
که حکم زندان
داشتند، چرا،
چگونه، کجا و
چه زمانی
کشتند؟ چرا
پیکر و وصیتنامههای
آنها را به
ما تحویل
ندادهاند؟
آنها را کجا
و چگونه به
خاک سپردهاند؟
چرا محل دفن
آنها را به
ما اطلاع
ندادهاند و
چرا در
برگزاری
مراسم گرامیداشت
آنها باز هم
ما خانوادهها
را برای سادهترین
حقمان آزار
میدهند؟ هیچکسی
پاسخگو نبود
و هیچ مرحمی
بر دردمان
نداشتیم، اما
درد مشترک ما را
به هم نزدیک و
نزدیکتر کرد
و آن را به
مبارزهای
مشترک تبدیل
کردیم و بهطور
پیوسته و هم
زمان، هر جمعه
در خاوران و
هر ماه در
خانههای
همدیگر جمع میشدیم
تا هم به
توانمندسازی
همدیگر کمک
کنیم و هم چه
باید کردها را
بیابیم. هرچند
رژیم تلاش زیادی
کرد تا جلوی جمع
شدن ما را
بگیرد، اما ما
خانوادهها
با پیگیری بینظیری
این با هم
بودن را حفظ
کردیم. هرچند
برای رفتن به
خاوران و با
هم بودن با
مشکلات زیادی
روبرو شدیم،
اما باز هم
رفتیم و پس از
گذشت چهار دهه
این باهم بودنها
همچنان
ادامه دارد.
چند بار
خاوران را با
بولدوزر زیر و
رو و تعدادی
از خانوادههای
فعال را بارها
و بارها
دستگیر
کردند، اما نتوانستند
خانواده ها را
به سکوت
بکشانند و الگویی
برای
دادخواهی
دیگر مادران و
خانوادههای
داغدار شدهاند.
پس
از گذشت چهلوپنج
سال از راهاندازی
خاوران که
اولین گروه
زندانیان
سیاسی چپ را
در خاوران به
خاک سپردند و
پس از گذشت سیوهشت
سال از کشتار
زندانیان
سیاسی چپ در
شهریور ۶۷،
خانوادههای
خاوران همچنان
پیگیر و مصمم
برای گرامیداشت
یاد عزیزانشان
و برای کشف
حقیقت و
دادخواهی
ایستادهاند.
به دستور
مسئولان
جمهوری
اسلامی، از
سال ۱۳۸۷، [4]هیجده
سال است که در
اصلی خاوران
در جاده لپه
زنک را بستهاند،
اما خانوادهها
از در پشتی
وارد میشدند.
سه سال است که
در پشتی
خاوران را نیز
به روی
خانوادهها
بستهاند،
اما خانوادهها
بازهم خستگیناپذیر
جمعههای اول
هر ماه در
خاوران گردهم
جمع میشوند و
عکسهای عزیزانشان
را پشت در
بسته میگذارند
و گلهایی
رنگارنگ و
زیبا را به
یادشان پرپر
میکنند و
سرود میخوانند.
هرچند باز هم
تهدیدشان میکنند،
اما همچنان
همبسته و
پایدار
خاوران را
زنده نگاه داشتهاند.
درودهای
گرم به مادران
و خانوادههای
خاوران که بیش
از چهار دهه
است برای کشف
حقیقت،
دادخواهی و
برای لغو مجازات
اعدام و
جلوگیری از
تکرار جنایت
ایستادهاند.🌻
یاد
آن مبارزان
عاشق که برای
رهایی از ستم
و تبعیض و
دستیابی به
آزادی،
برابری و
عدالت اجتماعی
تا پای جان
شجاعانه
ایستادند،
گرامی و ماندگار
است. 🌹
منصوره
بهکیش
هفتم
شهریور ۱۴۰۵ -
بیستونهم
آگوست ۲۰۲۶
ادامه
دارد: سوگواری
فردی خانوادهها
چگونه به
یادمان جمعی و
اعتراض برای
لغو مجازات
اعدام و
مبارزه برای
دادخواهی
تبدیل شد؟
بخش
دوم - ادامهی
مطلب قبلی[5]