هشتم
مارس؛ یادآوری
یک زخم کهنهی
تاریخی
مژگان
باقری. دانش
آموخته جامعه
شناسی
دردناک
است که در قرن
بیست و یکم
همچنان مجبوریم
از نقش تاریخی
و فرهنگی زنان
در ساخت تمدن
بشری بگوییم،
همچنان مجبوریم
ارادهی
نستوه آنان را
ستایش کنیم
برای بیرون
آمدن از زیر یوغ
تفکری که آنان
را ضعیف و جنس
دوم می داند.
چگونه
می توانیم از
تاریخ
چندهزارساله
ای بگوییم که
در آن فقط نام
چند زن می
درخشد و به یاد
نیاوریم
هزاران زن
گمنامی را که
در صفحات خاک
خورده و تاریک
تاریخ گم شده
اند؟
چگونه
می توانیم به
تاریخ چند
هزارساله ای
ببالیم که
تعداد زنان
سرآمد در ادبیات
و ریاضیات و
فلسفه و هنرش
به تعداد
انگشتان یک
دست نمی رسد؟
زنان
در کجای این
تاریخ
چندهزارساله
نقش آفرینی
کرده اند؟
چگونه
از خواندن غزلیات
حافظ لذت می
بریم ولی یک
لحظه فکر نمی
کنیم که چرا
خواهر حافظ
شاعر نشد؟! یا
چرا خواهر سعدی
از استعداد
برادرش که
مطمئنا ارثی نیز
بوده است هیچ
بهره ای نبرده
است؟!
چگونه
از مغازلهی
مولانا و شمس
به سماع درمی
آییم و یک
لحظه به احوال
همسر مولانا
فکر نمی کنیم؟!
مراد
از این نوشته،
نفی گذشته نیست
که البته بسیار
درخشان و
پربار بوده
است. بلکه
مقصود، توجه دادن
به تبعیضی است
که در تار و
پود تاریخ
رسوخ کرده
است. تاریخی
که عامدانه
نام زن را از
صفحاتش پاک
کرده. تاریخی
که زن را از
جلوی صحنه به
پشت صحنه هل
داده و تمام
خلاقیت ها و
استعدادهای
انسانیاش را
در تولید مثل
و پرورش نسل آینده
محدود کرده و
حتی در این
نقش نیز فقط
زمانی به او
اجازهی عرض
اندام و تاریخسازی
داده است که
بتواند بر
احساسات
زنانه اش که نشانهی
ضعف اوست غلبه
کند.
مانند
مادر وَهَب در
داستان
عاشورا که سر
فرزندش را مثل
توپ فوتبال به
طرف دشمن
پرتاب می کند!
و یا مادر
حسنکِ وزیر که
به گفتهی بیهقی:
زنی بود سخت
جگرآور و چون
این بشنید،
(خبر بر دار
شدن پسرش)
جَزَع نکرد
چنان که زنان کنند(تحقیر
شیونِ سایر
زنان در مرگ
فرزند). یعنی
در حالی که
زنان را فقط
برای مادری
کردن قبول
داشته اند اما
تنها زمانی که
احساسات مادریشان
را زیر پا
گذاشتهاند،
تاریخِ
مردانه به
آنها اجازه دیده
شدن داده است!
آنهم نه به
نام خودشان،
بلکه به نام
پسرانشان؛
مادر وهب،
مادر حسنک! و
بعد هم چنان
در صفحات تاریخ
گم می شوند گویی
فقط برای ایفای
یک نقش فرعی و
دست چندم به
روی صحنه آمده
بودند.
تاریخ
بشر، قصهی
پرغصهی زنانی
است که همیشه
غائب بوده اند
و ما از آثار و
نشانه های
ظاهری پی به
وجودشان بردهایم.
زنانی
که تنها وظیفهشان،
فراهم آوردن
فضایی امن برای
پیشرفت
همسران و
برادران و
پسرانشان
بوده است و هر
گاه علیرغم
جوّ سنگین
مردسالار،
خودی نشان
دادهاند در
بهترین حالت
متهم به فتنهگری
شده اند.
کافیست
نگاهی گذرا به
همین ادبیات
باشکوه
خودمان بیندازیم
و شعرها و ضرب
المثلهای زنستیز
شاعرانمان را
بشماریم.
کافیست
در همین ادبیات
غرورآمیز،
نسبت شعرای زن
به مرد را
اندازه بگیریم
تا متوجه شویم
چگونه فرهنگ
ما از کمبود
زنانی چون
فروغ فرخزاد
رنج می برد و
چگونه خودمان
را از شکوفا
شدن استعداد سرشار
زنان محروم
کردهایم.
و
هشتم مارس یادآور
چنین دردهای
تاریخیست.
دردی که در
طول چند هزار
سال تاریخ
مردانهی بشری
روی هم انبار
شده است. دردِ
مبارزهی زنان
برای داشتن حق
زندگی برابر.
گریه
های پنهانی
زنان در کنج
اندرونی خانه
ها اکنون تبدیل
به فریاد حق
طلبی آنان در
خیابان شده
است. آنها می
گویند ما هم
انسانیم و می
خواهیم زندگی
کنیم. ما را ببینید.
ما را به چشم یک
انسان ببینید.
ما جز حق
خودمان و یک
زندگی معمولی
چیز بیشتری نمی
خواهیم.
آنچه
که زنان به
دنبال آن
هستند پس
گرفتن اراده و
قدرت تصمیم گیریِ
خود از جامعهایست
که به شدت
تلاش می کند
آنها را در
چارچوب قواعد
و وظایف از پیش
تعیین شده نگه
دارد.
زنان
می گویند از
ما نترسید. ما
خودِ زندگی
هستیم. زندگی
از درون ما
آغاز می شود. هیچ
کس به اندازه
ما پاسبان
زندگی و محافظ
چارچوب های
اخلاقی جامعه
نیست. فقط
بگذارید
خودمان باشیم.
آنگاه خواهید
دید که دنیا
جای بهتری برای
زندگی خواهد
بود. دنیایی
که هزاران سال
در آتش ویرانگر
تصمیمات
مردانه سوخته
است، اکنون نیاز
به تصمیماتی
زنانه دارد تا
به صلح و
آرامش برسد.
هشتم
مارس بر زنان
بزرگ و گمنامی
که حتی به
اندازه یک نام
از صفحات
انبوه این تاریخِ
مردانه سهمی
نداشتهاند
گرامی باد!!