Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۴ برابر با  ۱۱ مارس ۲۰۲۶
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس  orwi-info@rahekargar.net  و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از;  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار :چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۴  برابر با ۱۱ مارس ۲۰۲۶

 

جنگ، به روایت مردم

 

جنگ شوخی نیست!

 

موسی عصمتی (شاعر، معلم روشندل)

 

شیشه‌های شکسته می‌دانند، آخرین حرف سنگ شوخی نیست

زیر بارانِ آتش و باروت، لحظه‌ای هم درنگ شوخی نیست

 

ما همین مردمان معمولی، از مزار  کبوتری گمنام

با تمام وجود حس کردیم، که سرانجام جنگ شوخی نیست

 

ما بدون دلیل فهمیدیم بغض‌های  شکسته‌ی اروند

اشک‌های همیشه‌ی کارون، بر مزار نهنگ شوخی نیست

 

شاهد ما همیشه تاریخ است، شاهدی که دقیق می‌داند

آتشی که به جان مان افتاد، از دهان تفنگ شوخی نیست

 

بعد یک انفجار پی در پی، پشت نی‌زار، توی یک دره

وقتی از اوج قله‌ها افتاد، ناله‌های پلنگ شوخی نیست

 

ما پلنگان زخمیِ دوران، حرف‌های نگفته‌مان این است

صحبت از جنگ، صحبت از حتی، پوکه‌های فشنگ شوخی نیست

 

با شمایم شما که می‌دانید، زخم‌های عمیق‌مان جدی‌ست

کاش در یادتان بماند که، طبل و شیپورِ جنگ شوخی نیست

 

حمید سلیمی:

‏روز چندم جنگ است؟ چندشنبه است؟ نمی‌دانم. همه‌چیز را گم کرده‌ام، و تهران سه ماه قبل را هم اصلا به یاد ندارم. آیا واقعا چند روز دیگر «عید» است؟

امروز ریه ام بهتر بود و راه افتادم در شهر. رفتم کتاب خریدم و برای جوان‌های «شهر کتاب فرشته» غصه خوردم که چرا وسط شهر آمده‌اند سر کار. پیاده تا تجریش رفتم و پیاده برگشتم و تهران خلوت را نگاه کردم. عابر کم است و زباله‌گرد زیاد. زیبابی کم است و فقر و زشتی زوزه می‌کشند. گربه‌ها و پرنده‌ها گرسنه نمی‌مانند و‌ مردم مرتب برایشان گندم و غذا می‌آورند. مثل من که روزی یک بار برای کلاغ‌های خیابان شاه‌نظری بربری می‌برم. ما آن‌قدرها هم مردم بدی نیستیم.

حس می‌کنم تمام شده‌ام. دیدن تهران زشت محبوبم در وضعیت جنگی از همیشه پیرترم کرده. دلم برای گوسان و کارگاه و شرکت و کوه دسته‌جمعی و هر شمایلی از زندگی تنگ شده. یک ماه پیش داشتیم با فربد درباره‌ی چهارشنبه‌سوری و جمع شدن در کوه حرف می‌زدیم. حالا به کل آدم دیگری شده‌ام که یاد گرفته از صدای انفجارها محلشان را تقریبا درست حدس بزند. کمتر از قبل گریه می‌کنم و تقریبا اصلا نمی‌خندم، مگر وقتی بخواهم مادرم را فریب بدهم. آیا مرده‌ام و فقط چون هنوز راه می‌روم کسی نفهمیده؟

بله، من مخالف جنگ و عاشق ایرانم. بله، از همه‌ی مسببان جنگ بیزارم. بله، هنوز هم کاملا مطمئنم جنگ آزادی نمی‌آورد (هر چقدر هم که بهزاد قشنگ توجیهش کند) و بله، هنوز هم ایمان دارم زندگی نهایتا به همه‌چیز غلبه می‌کند. امروز توانستم یک دوست جدید پیدا کنم: پنبه. سگ پشمالوی بزرگ خجالتی که تازه به این محل آمده. قرار شد عصرها که می‌آید قدم بزند ببینمش. این قرار را با چشم‌هایمان گذاشتیم. یک دوست جدید، چند کتاب جدید، و زنده‌ماندن در انفجارهای ساعت یک و نیم. روز  فعلا بد نبوده. شاید در ادامه بهتر شد، شاید بدتر. ولی فعلا می‌خواهم زنده بمانم. یا لااقل وانمود کنم زنده مانده‌ام.

دوستت دارم تهران، و اگر دیگر کسی درباره‌ات نتوشت، مطمئن باش که من مرده‌ام.

همین.

 

بی بلی:

‏خوبه شهر کتاب پاسداران هست روزی یکی دو ساعت می‌رم یه کتابی می‌خونم کتاب‌ها رو نگاه می‌کنم و یه روحیه‌ای می‌گیرم.

 

بابک ذاکری:

برای اولین بار ایست بازرسی نگهم داشت. مدارک و همه چیز را نگاه کردن. توی کوله مدارک دوستمو می‌گشتند، به یه جعبه سیاه رسید گفت این چیه؟ دوستم گفت طلا. گذاشت تو کوله و گفت نگو به همه  خطرناکه. برخوردشان خوب بود. کمی گیج و خسته بودند، فکر می‌کنم تمام پروتکل گشتن را کامل انجام دادن.

‏کمیته پیگیری وضعیت بازداشت شدگان تو کانال تلگرامش نوشته بود تعدادی از زنان زندان لاکان و کرمان و تهران یا آزاد شدن یا وثیقه قبول کردن ازشون. برخی از زندانی‌های مرد هم داره وثیقه‌هاشون قبول می‌شه. به امید آزادی همه زندانیان سیاسی. بیش باد.

 

نسیم:

‏در زندان اوین برخی زندانیان جرایم مالی با مبالغ کمتر از ی عدد مشخص با گرفتن تعهد فعلا آزاد شدند.

برخی از این زندانیان هم به مرخصی رفتند.

اما برای زندانیان سیاسی در حال حاضر کاری انجام نشده و در بند هستند.

شرایط جنگ هم سخت تر و پیچیده تر شده.

سمیه:

دوستان هیچ چیزی تو تهران عادی نیست.

ما با صدای بمباران و انفجار و لرزش زمین تا پای مرگ میریم و برمیگردیم.

روزی چند بار میمیرم و زنده میشم.

جنگ هیچ وقت عادی نمیشه.

فقط مردم عادی تلاش می‌کنند که ادامه بدن و دوام بیارن.

 

رادمار:

یکی از آشناهامون توی نجف آباد اصفهان رفته برای تعویض پلاک و در حمله‌ی اسرائیل به راهنمایی رانندگی کشته شده. خانواده‌ش یک روز بعد پیداش کردن. بیاید اینم توجیه کنید.

 

انسان نسبتا معاصر:

زنگ زدن بهمون گفتن پولمون رو بعد عید می‌دن. این در صورتیه که اگه جنگ ادامه پیدا کنه شرکت به اون بزرگی ورکشست می‌شه و همه بیکار می‌شن.

میوه‌فروشی سر محلمون هیچ میوه‌ای نداره و مغازه‌ها ۹۰٪ تعطیلن؛ و این تازه هفته دوم جنگه.

 

سارا حلم زاده:

‏از قضای روزگار، امشب گذرم به اورژانس بیمارستان جم و مرکز تصویربرداری پزشکی دکتر اطهری افتاد.

خدمات دهی مثل همیشه، منظم و دقیق بود.

دست‌مریزاد به فعالان خدمات درمانی که جنگ و صلح نمی‌شناسن. همیشه دلسوز، همیشه در دسترس، همیشه پاسخگو.

جنگـ ـ اسفند ، تهران، ۱۹ اسفند

 

از تمام جهات صدای جنگنده و پدافند و انفجار میاد. زیاد و نزدیک و متوالی.

هر بار که شروع می‌کنن فکر می‌کنم شاید قراره زندگی منم با یکی از این صداها تموم بشه.

به قول شاملو: بر مردگان خود نظر می‌کنیم با طرح خنده‌ای، و نوبت خود را انتظار می‌کشیم بی هیچ خنده‌ای.

مرکز تهران، ۲۰ اسفند

 

نوا جمشیدی:

‏فکر میکردم نمی‌ترسم. فکر میکردم شجاعم. ولی این روزا بند قلبم به مویی بنده... پیوسته صدای ضدهوایی میومد. دوستی پیام داد تعداد زیادی پهپاد اومدن رو سر تهران، شیشه‌ها رو چسب زدی؟

شیشه‌ها رو چسب زدم ولی قلبم رو چیکار کنم که داره کنده میشه از جا...

‏امروز رفتم شهر ری برای یه خانواده شیر خشک ببرم. یه اتاق و تلویزیون و یخچال دارن که صاحبخونه داده بهشون. پالایشگاه رو که میزنن تلویزیون می‌افته پایین و یخچال هم میلرزیده. بچه‌ها رو می‌بره تو حموم و خودش میاد بیرون یخچال رو محکم میگیره که چپ نشه. گفت امانت مردم بود ترسیدم بشکنه

نوا جمشیدی:

‏امروز بند قلبم رو محکم کردم و ترس رو زیر پا گذاشتم و رفتم چند تا از محل‌های انفجار رو از بیرون و راه دور دیدم. تازه فهمیدم جنگ دوازده روزه شوخی‌‌ای بیش نبود. تازه فهمیدم موج انفجار یعنی چی! تازه فهمیدم بمب‌ها چقدر تغییر کردن از زمان جنگ اول تا حالا...

 

همایونی:

تو خیابان ایرانشهر بودیم که پدافند شروع شد. صداش دقیقاً بالای سرمون بود و نورها تو آسمون دیده می‌شد. جالب این بود که خیلی‌ها فقط ایستاده بودند،بالا رو نگاه می‌کردند،سیگار می‌کشیدند، تحلیل می‌کردند،حتی می‌خندیدند.آدمی که از استرس داشته باشه ندیدم.انگار از ترسِ این مرحله عبور کردیم.

 

آیدا عزتی:

بعد از حدود ۲ روز وصل شدم. صداها و لرزش‌ها وحشتناکه اما سالمیم. هنوز گوش‌مون به صدای ضدهوایی و گشت‌های شبونه جنگنده‌ها عادت نکرده. ما از این دنیا یه زندگی معمولی می‌خواستیم که نشد.

 

‏«روز پنجم جنگ»

امروز تا ظهر صدای چندین صدای انفجار از دور و نزدیک شنیدیم و دودش رو دیدیم. بعدش حجم صداها کم شد.

به نظر میاد روز به روز شهر داره خلوت‌تر میشه. تصمیم ما اینه که بمونیم. پنجره‌ها دوجداره هستن اما باز محض اطمینان چسب زدیم.

تا سحر باز چه زاید…

 

‏«روز ششم جنگ»

از دیروز ظهر سمت ما ساکت بود. ولی الان صدای هواپیما، پدافند و انفجار می‌شنویم. انگار غرب و مرکز تهران اوضاع بدتره.

فروشگاه و مغازه‌ها باز هستن و برای خرید مایحتاج مشکلی نداریم. استاندار تهران امروز گفته جنس انبار نکنید و نیاز روزمره‌تون‌ رو تهیه کنید.

 

«روز هفتم جنگ»

تهران شده ستون‌های دود، قطعی یا کندی اینترنت باعث میشه نفهمیم کجا رو زده.

برخلاف نظر ما، مامانم شروع کرده به خونه تکونی و هر روز یه جا رو می‌ریزه بیرون و تمیز می‌کنه، شاید برای اینکه نشون بده قدرت زندگی و امید به آینده بیشتر از ترس از ویرانی و مرگه.

 

«روز هشتم جنگ»

زندگی کسالت آور شده، روزمون خلاصه شده به صدای انفجار، خوندن خبر و دیدن ۱-۲ تا شبکه‌‌ی خبری ماهواره.

از خونه بیرون نمی‌ریم، اینترنت‌ها قطعه و مثل قدیم از طریق پیامک و تماس تلفنی از همدیگه خبر می‌گیریم.

زمستان است…

‏«روز نُهم جنگ»

آسمون از انفجار دیشب انبار نفت اتوبان ارتش تاریک و سنگینه. باد‌هایی هم که اومده حریف دود غلیظ و سیاهش نشدن.

چند دقیقه پیش ۱-۲ تا صدای انفجار از دور اومد. اما انگار هنوز تو شوک انفجارهای دیشب هستیم.

روزها رو می‌گذرونیم، هر چند کُند و کم‌رمق.

 

‏«روز دهم و یازدهم جنگ»

دوشنبه اینترنت نداشتم، حدود ساعت ۱۲ شب تلفنی با دوستم می‌گفتیم که امروز تهران رو نزدن. اما دقیقه‌های اول روز سه‌شنبه کل تهران منطقه جنگی شد. صدای پرواز جنگنده‌ها و انفجارهای پشت سرهم سرسام آور بود. نمیشد رد صداها رو پیدا کرد.

ما هنوز زنده‌ایم.

 

مهدی پورحیم:

برای اولین بار در زندگی‌ام صدایش لرزان است و جواب اینکه چه خبر؟ چه میکنی ؟ با همان صدای همیشه تکیه گاهش می گوید: چه کنیم بابا…اوضاع خوبی نیست.

خواستم بهش بگم یادته در سال ۸۲ تونستی بیایی داخل زندان و مرا ببینی وقتی مرا آورده بودند از سلولهای ۲۰۹ برای ابلاغ ادامه ی بازداشت موقت به دادسرای داخل اوین بهم چی گفتی؟ بازداشت دومم بود و تا مرا دیدی پرسیدی بابا زدنت این بار؟ گفتم اره. یادمه دیدم غصه را در چشمانت و بعد دستت را گذاشتی روی شونه ام و گفتی خودت رو جمع کن . امام موسی کاظم این همه سال زندان و شکنجه تحمل کرد چند روزه اینجایی. و بعد به قول مامان تا مرا از زندان بیرون نیاوردی، نخوابیدی.

اندازه ی زدن این حرف هم نبودم. من اینجا در غربت چی بگم و چطور تکیه گاه باشم در حالی‌که شما زیر غرش‌های هواپیماها و مستاصل کردن زندگی در جنگ مرا در کنارتان میخواستید که نیستم. حلالم کنید

 

 زینب زمان:

‏سه روز اول جنگ با حملات وحشت زدگی مدام گذشت، نه قرص های آرامبخش، نه روش های تنفسی، مطلقا هیچ چیز آرومم نمی کرد، به سختی کمی آب و غذا می خوردم.

به داروخانه اضافه کردم و کم کم تونستم از حالت وحشت زدگی بیرون بیام، شروع کردم به انجام کارهای روزمره، آشپزی، مرتب کردن خونه، آب دادن به گلدون ها، رسیدگی به گربه ام که از ترس آب و غذا نمی خورد و باید با سرنگ بهش آب می دادم، سوهان کشیدن ناخونام، و دارم فکر می کنم برای عید سبزه سبز کنم!

خیلی عجیبه، دارم وسط جنگ و بمباران و صدای جنگنده و انفجار به زندگی ادامه میدم!

‏گرچه هنوز حملات پنیک میاد و میره، خواب راحتی ندارم و نمیشه در آرامش غذا خورد و وسط غذا خوردن با صدای جنگنده ها باید پاشیم بریم تو اتاق امن خونه، اما وقتی چاره ای نیست، ادامه میدی، حتی با وحشت!

و با خودت مدام تکرار می کنی که این وضعیت تا ابد ادامه نداره، پس دووم بیار.

 

ویکی مر :

‏از تهران و از خونه‌ای که پذیرای سه خانواده دیگه هست که جای خونه‌شون ناامن تر از ماست و بعد غز ۱۱ شب جنگ میگم تا اینجای جنگ سخت ترین چیز برای من قطع اینترنته.

قطع اینترنت در زمان جنگ، جنایت علیه بشریته...

استفاده کنندگان از نت سفید، آشکارا شریکند در این جنایت

 

جان شیفته:

استرس جنگ یه طرف!

سروکله زدن با آدم‌های دور و نزدیکی که فکر می‌کنن ته این خرابی آبادیه یه طرف!

حقیقتن جای گهی از تاریخ گیر کردیم.

 

مجید:

بنظرم جامعه مدنی از نتیجه این جنگ حتی در صورت عقب نشینی امریکا اسیب شدید میخوره،

تندروها دست بالا رو میگیرند و دوباره برمیگردیم به دهه شصت

این همه سال دستاورد جامعه اسیب شدید خواهد خورد

 

مینا قربانی:

کارمندهای یک بانک که شیفت فوق‌العاده بودن برای پرداخت حقوق‌ها کشته شدن

 

مینا قربانی:

 اینترنت بسته‌ست

از اون‌ور صدا مردم رو خفه می‌کنن، از این‌ور هرکی از خسارت و وحشت جنگ بنویسه بهش حمله شخصی می‌کنن و می‌گن سیم‌کارت سفید

هیولا در دو سو بر سر مردم ایران.

 

مامانش:

هر شب چندبار بیدار می‌شم، گوشیم رو چک می‌کنم ببینم کجا رو زدن و خواهرم sms سالم بودنشون رو زده یا نه، و صبح‌ها به سبزه‌هام سر می‌زنم ببینم کجای کارن...فردا برای تراس گل می‌خرم...

 

زهره فراهانی:

‏قبل از اعلام ۲۴ ... ساعت یک چیز را بگویم؛

دیشب در تهران صدای جنگنده‌ها آن‌قدر نزدیک بود که جنگ بالای سر شهر می‌چرخید.

و استرسش احتمالاً ماه‌ها با ما می‌ماند.

حالا بوی گوگرد در هواست و نفس کشیدن سخت.

نمی‌دانم برای کدام گریه کنم:

مردم، شهر، کشور…

لعنت به جنگ و بی‌تدبیری.

 

جواد حیدریان:

‏زیرساخت‌های برق را هدف گرفته‌اند. گزارش‌ها از قطعی برق در برخی نقاط کرج و بعضی نقاط شرق تهران حکایت دارد. نور آبی که در کرج رویت شده مربوط به قوس الکتریکی یا جرقه‌های غول‌آسا موقع آسیب دیدن تاسیسات برق فشار قوی است.

یکی از سنگین‌ترین حملات هوایی بر سر تهرانه. شرق و غرب دائم بمباران میشه. خدا به دادمان برسه.

 

شقایق:

‏از تهران و با تجربه ۱۱ شب بمباران میگم تا اینجای جنگ سخت‌ترین چیز برای من قطع ایترنته.

قطع اینترنت در زمان جنگ، جنایت علیه بشریته.

 

الهام ناظری:

مادرم بعد از کلی بد و بیراه گفتن به باعث و بانیان این وضعیت گفت: «امشب بارانی است. شاید زیاد نزنند و بعد از چند شب بتوانم بخوابم.»

نگفتم که در خبرها خوانده‌ام امروز قرار است حملات از همیشه شدیدتر باشد. گوشی را که قطع کردم کانال‌ها نوشتند: صدای انفجار در تهران.

 

واعظ:

تهران، روز یازدهم جنگ

هوا سرد شده و شهر انگار کمی خلوت‌تر‌ از روزهای پیشه، ۹ روز  دیگه عیده و توی جاهایی که من رفتم نه از سبزه و سنبل و هفت‌سین خبری‌ هست نه ماهی قرمز.

ابزار فروش‌‌ها چراغ قوه گذاشتن توی دید و دسترس و پلاستیک‌فروش‌ها دبه پلاستیکی ۲۰ لیتری آب

 

توکای باغی:

‏آمار شهودی:

 پیتزایی‌ها و سوخاری‌ها اکثرشون این ۱۰ روز یا بسته‌اند یا ساعت کارشون خیلی محدود شده ولی کله‌پزی‌ها تنهامون نذاشتند و همه‌شون عین بنز دارند کار میکنند.

فراموش نمیکنیم

کاش بعد جنگ بریم جلو کله‌پزی‌ها گل بذاریم.

 

ب، ب:

یکی از شب‌های جنگ غذا سفارش دادیم

یک پسر جوون غذا رو آورد و آخرش گفت مراقب خودتون باشین

عزیزم تو مراقب خودت باش تو این اوضاع داری زحمت می‌کشی با موتور کار می‌کنی.

 

گلشن:

‏به چند ایست بازرسی در تهران هدف حمله پهپادی قرار گرفت. یکی از رفقا نزدیک ایست ارتش در منطقه یک تهران بود و توصیفش فقط یک جمله بود:

فاجعه‌ی بدتر از ترسناک‌ترین فیلمی که در زندگیم دیدم.

 

رضا مشیری:

حمله به ایستگاه‌های بازرسی خیابانی، کشتار مردمی است که در حال گذر هستند.

 

جان شیفته:

‏بعد از هزارسال وصل شدم

نه حرف و سخنی از طفل معصوم‌های میناب هست

نه اون پسربچه با عینک بنددار

نه از اون یکساله‌ی بی‌جون زیر خروار خاک

نه شهری که تاریخ و هویتش تخریب شده

چقدر ماها بی‌اهمیتیم وقتی یه عامل خارجی همه‌ی این جنایت‌هارو کرده.

 

شفق:

مشمئزکننده‌ترین و کریه‌ترین لبخندی که در زندگیم دیدم لبخند مجریان شبکه ایران اینترنشنال در زمان خوندن اخبار مربوط به بمباران ایران بود. شبیه شنکنجه‌گری که در زمان دادن دردناک‌ترین شکنجه‌ها لبخندی گوشه لبشه.

 

میلاد علوی:

۲۰۰ کودک زیر ۱۲ سال ایرانی، از ابتدای حملات آمریکا و اسرائیل، قربانی جنگ شده‌اند؛ ۲۰۰ کودکی که قرار بود در رفاه، امنیت، آسایش و آزادی، زندگی کنند و زندگی بسازند. مهم نیست چه عقیده‌ای دارید، حامی حکومتید یا مخالفش اما در هر شرایطی، بین اسلحه و کودک، باید سمت کودک ایستاد، باید…

 

صدرا:

توى كوچه‌های تهران قدم میزنم و بوی پلو خورش میاد

انگار بوی زندگیه، بوی خانواده، بوی اینکه هنوز آب و برق و گاز وصله

چند بار عمیق نفس کشیدم و احساس امنیت کردم.

 

‏در زمان جنگ هشت ساله هزاران نفر تلاش کردند ارتباطات مردم وصل باشه

نامه‌ها به جبهه‌ها برسه، مردم از نقاط مختلف با هم در تماس باشند، صدای هم رو بشنوند

این شد که ایرانیان کنار هم کشورشون رو حفظ کردن

چرا تصور میکنند امروز بی‌خبری؟! بی‌ارتباطی؟! و محدودیت میتونه نجات بخش ایران باشه؟

 

نیلوفر سلیمی:

حالا چند تا زیر ساخته

حالا چند تا انبار نفته

حالا چند تا اثار باستانی چند هزار ساله اس

حالا چند تا ساختمونه

حالا یکم بیکاری و بی پولیه

حالا چند تا جون غیر نظامیه

حالا یکم از مرزه

عوضش به ازادی می رسیم دیگه…

 

باران وکیلی:

‏جالبه انتظار داشتن بعضیا بعد این حوادث ریزش کنند، ولی زدن به کاهدون؛

فامیل ارتشی‌مون که قبلا افکار متزلزل اونوری داشت الان با غیرت بیشتر پلاک شهادتشو گرفته و میگه جونم رو هم برای جنگ با این شیاطین میدم...

 

خاک تو سرت پهلوی که اینقدر خارجی هستی که هیچ شناختی از ایران نداری

 

مینا ورشوچی:

تو ایران همیشه ادم هایی بودن که گفتن در دروازه قلعه رو باز کنیم شاه رو بدیم بره اینا با مردم کاری ندارن .

قلعه الموت یاداوره همونه .

حال و روز امروز ایران زیر بمبارانه .

 

مهتاب:

‏این جنگ هم به پایان خواهد رسید و بعد اکثر این رقاصان وقتی جنگ به پایان رسید و مردم ماندند و یک ایران و ویران و آخوندهایی که از همیشه به خون مردم تشنه‌ترند همگی به زندگی روزمره و حسرت‌فروشی و تحقیر ساکنان این «خراب‌شده» که آن موقع حتما حسابی خراب شده برمی‌گردند.

 

سلماز:

‏کارتون با مردم تموم شد، مصرف شون کردید و دیگه کاری باهاشون ندارید؟ چون همین مردمی که الان زیر آوار موندن،خونه هاشون رو سرشون خراب شده و کشته میشن خیلیهاشون دیماه به خیابون اومدن فقط شانس آوردن و زنده موندن.وقتی مرگشون رو انکار میکنید یعنی از اول هم کارکردشون براتون در حد یه عدد بود

 

سیبیلو:

‏مامور سیا در مورد کودتای ۲۸مرداد گفته «ما یک میلیون دلار هزینه در نظر گرفته بودیم ولی با کمال تعجب با ۶۰هزار دلار تونستیم اوباش تهرانو اجیر کنیم»

در آینده یه مامور موساد خواهد گفت «هه، ما فقط با یه تلویزیون تونستیم چند هزار نفر از داخل ایران جذب موساد کنیم»

ارزانید جانم، ارزانید

 

خیزان:

از زیر بمباران در تهران، لعنت می‌فرستم به هر کسی که برای حمله به ایران، به هر شکلی زمینه‌سازی کرد یا قدمی برداشت.

مادرتان به عزایتان بنشیند.

 

مجاهد منصور:

‏خارج‌نشین نامحترم، برگرد عقب ببین چه روندی رو طی کردی از چو ایران نباشد تن من مباد رسیدی به زیرساخت و ابنیه تاریخی و مابقی مهم نیستند.

 

حسین:

این "مسکونی نمیزنه" هم ازون مزخرفات پر تکراره!!  آره عزیزم  مسکونی شما رو نزده  چون "فعلا" هدفش نیستی و  ارزش خرج کردن موشک چند صد هزار دلاری و میلیون دلاریش رو نداری!  چند هزار کیلومتر میاد و موشک هاش رو خرج مسکونی های هدف و اطراف هدفش میکنه !   روزی که اهداف مشخصش تموم بشه و جنگ ادامه داشته باشه ، شک نکن مسکونی شما  یا خانواده ی شما رو هم میزنه !

 

پرستو بهرامی راد:

در استودیو داشتم مصاحبه تصویری می‌گرفتم که سروش(فیلمبردار) بهم علامت می‌داد ولی متوجه نمی‌شد که چه می‌گوید…

بعد مصاحبه گفت جنگنده بالای سرمون بود و پدافند داشت می‌زد داشتم بهت می‌گفتم نترسی از صداها…

تهران زنده‌ است

 

مدیچی:

این وسط یک مشت سطلی زامبی بی‌شرف دارن گرای خونه‌ی مردم رو بی هیچ مدرکی به اینترنشنال و اسرائیل میدن. وحید آنلاین هم به اسم خانه امن منتشر می‌کنه.

پست‌تر از این خائنین کشور به خودش ندیده.

مرصاد دیگری لازمه تا این سرطان‌ها رو از بدن ایران جدا کنیم.

 

گهواره:

‏کاش وحید آنلاین برامون بگه چطور، با کدوم راستی آزمایی، بر چه مبنا و اطلاعاتی، مدعی شده اون خونه «خونه امن سازمان!!! اطلاعات» بوده.

بمبارون یه منطقه کاملا مسکونی‌ مثل محله جلفای تهران، و هدف قرار دادن مردم عادی شهر، با این ادعاهای بی‌اساس سفیدشویی نمیشه.

اینا جنایت جنگیه.

مرضیه محبی:

هموطنان عزیز خارج از کشور

درایران، مردم عزادارند، بسیاری از آنها هنوز دنبال بچه های گم شده شان میگردند، بسیاری با گلوله وساچمه در بدن، در خانه ها مانده و‌نمیتوانند به مراکز درمانی مراجعه کنند، خیلیها فراری و آواره اند، خیلیها زندانی اند، در بدترین شرایط ممکن، بیکاری، قطع اینترنت، گرانی وحشتناک، فقر گسترده، وجنگ…

درین شرایط چه چیزی شمارا انقدر خوشحال میکند،که درخیابانها‌هلهله میکنید ومی رقصید؟

شادی برای مرگ خامنه ای امری سیاسی بود وگذشت.

مردم با هزار مصیبت وخرج لحظه ای به اینترنت وصل میشوند و کارناوالهای شور وشادی شما سخت متعجبشان میکند.

به گمانم درسیاست مهم ترین چیز درک زمان، و الزامات آن است.

 

هانیه بختیار:

‏بخشِ اپوزیسیون طرفدار جنگ، این جماعتِ حامی «جنگ به هر قیمتی»  را از بین مردم «تولید کردند.» چگونه؟ در آخرین اقدام، مدام دستاوردهای جنبش زن‌ زندگی آزادی را که نقطه‌ی همگرایی و اتحاد مخالفان بود، انکار و کوچک‌نمایی کردند. درحالیکه این جنبش داخلی، هر روزه در خیابان «قدرت» جمهوری اسلامی را به چالش می‌کشید و با یکی از هویتی‌ترین مؤلفه‌های این سیستم مبارزه و گام‌به‌گام در عرصه‌ی اجتماعی پیش‌روی می‌کرد. عقب‌تر برگردیم. شروع به تخطئه و بدنام کردن روشنفکران، نویسندگان و ادبا کردند. بر قبر ساعدی ادرار کردند. به براهنی دروغ آشکار بستند. شاملو را فحش دادند. خوب می‌دانستند آن‌ها هم مفاخر «ملی»، هم مخالف و هزینه داده‌ی جمهوری اسلامی هستند. حس «مباهات ملی» به این افراد باید لگدکوب می‌شد تا تعلق‌ها به وطن کمرنگ و کمرنگ‌تر شود. ارتش رکیک‌گویی راه انداختند. هرچیزی که باعث تولید اندیشه و آگاهی و تفکر انتقادی بود، با دسیسه از ریشه زدند. عقب‌‌تر برگردیم. سینماگران ایرانی در عرصه‌ی بین‌المللی را که روزی مایه‌ی افتخار بودند و نه تنها نماینده‌ی تفکر ج‌ا نبودند، بلکه سعی می‌کردند هنرمندانه رویکرد انتقادی مردم در لایه‌های جامعه را بازتاب دهند، تخریب کردند. امثال اصغر فرهادی و سعید روستایی را کوبیدند. هر بار پا به جشنواره‌های بین‌المللی گذاشتند، بازجویی‌شان کردند و برچسب «خون‌شویی» به آنان چسباندند. در باور بخش قابل توجهی از مردم، «افتخار ملی» به آنان را نیز از بین بردند. عقب‌تر برگردیم. گفتند تیم ملی، تیم جمهوری اسلامی‌ست. خود می‌دانستند دروغ می‌گویند. می‌دانستند هرگز اعضای تیم ملی موافق سیاست‌های حکومت نیستند و بارها این را نشان‌داده‌اند. اما باید هیچ بنیادی برای سرافرازی ملی باقی نماند! حس غرور میهنی قدم‌به‌قدم زایل شود تا به این نقطه‌ی اسفناک و دردآور برسیم که این مردمِ زیر انفجار و ویرانی، تاوان «بالاخره جنگ است» شوند! کشته‌شدگان غیرنظامی، «تلفات» محسوب شوند. آینه‌کاری‌های چهل‌ستون و کاخ گلستان«چند تکه‌شیشه‌ی قابل جایگزینی» شوند. مسابقه‌ی عدد راه بیاندازند که کدام طرف بیشتر کشته‌است. انگار «انسان» فقط ابزار و قربانی قدرت‌های کشتار است. آن‌ها به اندازه‌ی خود «انسان‌زدایی» کردند و این انسان‌ز‌دایی خیانت است.

 

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های جتماعی زیر که عضوآنها هستید ارسال کنید:  

تمامی حقوق برای سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) محفوظ است. 2026 ©