راه
در جنگل اوهام
گم است
نوید
مومن زاده
در
عکس
منتشرشده،
داریوش آشوری
و شهلا شفیق
در کنار رضا
پهلوی و همسرش
ایستادهاند
و تصویر یادگاری
گرفتهاند.
دربارهی
شهلا شفیق، باید
یادآوری کرد
که او پیشتر
با دفاع از
اسرائیل و با
مقایسهی
زندانهای
شاه و جمهوری
اسلامی، به این
نتیجه رسیده
بود که در
زندانهای
شاه «شکنجه ایدئولوژیک
»وجود نداشته
و آن وضعیت
«بهتر» بوده
است. این داوری،
نادیده گرفتن
واقعیتی است
که بسیاری از
زندانیان سیاسی
آن دوره روایت
کردهاند:
شکنجه وجود
داشت، و در
مواردی زندانیان
زیر شکنجه جان
باختند.
مواضع
شفیق از مدتها
پیش روشن بود؛
او پیشتر نیز
در نگاه بسیاری
اعتبار سیاسیاش
را از دست
داده بود.
اما
دربارهی داریوش
آشوری:
تاریخ
هر انسان، تاریخِ
تمام دورههای
زندگی اوست،
نه فقط یک
مقطع.
با این
حال، گاه عملی
از انسان سر میزند
که بر تمام آن
تاریخ سایه میاندازد؛
شبیه ضربهای
بر یک گوی
بلورین که آن
را هزار تکه میکند،
چنانکه تمایز
میان جنبههای
مثبت و منفی
دشوار میشود.
حکایتی
روشن در اینباره
هست: یک کمونیست
مشهور ایتالیایی
در بستر مرگ
بود. کشیشی
شناختهشده
خواست به دیدارش
برود. او نپذیرفت.
نه از سر دشمنی
شخصی، بلکه از
این بیم که در
واپسین لحظههای
زندگیاش،
تصویری خلاف
مسیر تمام
عمرش در اذهان
شکل بگیرد؛
مبادا چنین
برداشت شود که
در باورهایش
تردید کرده یا
راه دیگری
برگزیده است.
او نمیخواست
آخرین قاب
زندگیاش،
معنای کل زندگیاش
را دگرگون
کند.
آشوری
طعم تلخ سانسور
و اختناق
دوران آریامهری
را چشیده است.
دوستانش
زندان رفتهاند
و شکنجه شدهاند.
او سایهی سنگین
ساواک را بر
جامعه دیده
است.
و
اکنون، شانهبهشانهی
فردی ایستاده
که نهتنها آن
دوران را
محکوم نکرده،
بلکه از آن با ستایش
یاد میکند؛
فردی که
هوادارانش
پرچم ساواک را
در فضای مجازی
برافراشتهاند
و از سازماندهی
ساواکی «بیرحمتر»
سخن میگویند.
از
زبان
هواداران
سلطنت، شعاری
سالهاست
تکرار میشود:
«مرگ بر سه
مفسد: ملا، چپی،
مجاهد.»
و در
روزهای اخیر،
علی حسین قاضیزاده
ـ از چهرههای
رسانهای نزدیک
به این جریان
ـ آشکارا گفته
است که در
فردای پس از
جمهوری اسلامی،
از روی جنازهی
مخالفان رضا
پهلوی عبور
خواهند کرد.
این
ادبیات، ادبیات
حذف است؛ ادبیات
عبور از روی
جنازه ی
مخالفان در خیابان
های ایران برای
رسیدن رضا
پهلوی به تخت
شاهی .
شهلا
شفیق مدتها پیش
مواضعش را
روشن کرده بود
و کمتر کسی از
این تصویر
شگفتزده شد.
اما
آشوری، که سالهای
پایانی عمر را
در انزوای پیری
میگذراند،
کمتر کسی گمان
میکرد عصا به
دست در کنار
کسی بایستد که
شب و روز به
رهبران قدرتهای
خارجی التماس
میکند به ایران
حمله کنند تا
او بتواند تاج
شاهی بر سر
بگذارد.
حکایت
تلخی است.
وقتی
انسان عمر
طولانی میکند،
اما در پیچوخم
اوهام، راه را
گم میکند.
راه
در جنگل اوهام
گم است.
راه
را گم نکنیم.
🌹🌍🌹
برای
داریوش آشوری،
در
لحظهای که
کنار «جاوید
شاه» ایستاد.
نوید
مومن زاده
مُردی
و
مردار شدی،
نه
در خاک،
که
در حافظهی
زخمیِ ما.
در
حفرهی سیاهِ
تاریخ
افتادهای؛
جایی
که نامها
نه
با مرگِ تن،
که
با مرگِ معنا
دفن
میشوند.
تو
واژه میساختی،
و
دستی در ترجمهی
جهان داشتی؛
پل میزدی
میان
سنت و اکنون،
میان
زبانِ کهن
و
اضطرابِ مدرن.
اما
اکنون
واژههایت
در
دهان ما
تلخ
شدهاند.
ما دیگر
واژههای
تو را
نمیخواهیم؛
نه
از آن رو که
زبان را دشمنیم،
بلکه
از آن رو
که
زبان
بیموضع
بیپناه
میشود.
سقوط
همیشه
از پرتگاه نیست؛
گاه
از یک قاب
آغاز میشود،
از یک
ایستادن،
از
لحظهای
که
تاریخ
بیصدا
ثبت
میکند.
درد
از
دشمن نیست؛
از
آن است
که
آشنا
در
صفِ دیگری بایستد.
مُردی
و
مردار شدی—
در
لحظهای
که
معنا
از
نامت
جدا
شد.
🌹🌍🌹