فاشیسم
سلطنتطلب و
پروژهی
بازسازی
استبداد
سلطنتطلبان
انقلاب بهمن
را دوباره به
خاک میسپارند؛
تا از آن
استبدادی نو
متولد کنند
نوید
مومن زاده
گاهی
یک کلمه، یک
پاسخ کوتاه، میتواند
پرده را کنار
بزند و حقیقتی
بزرگتر را
آشکار کند. در
کنفرانس امنیتی
مونیخ، کریستین
امانپور از لیندزی
گراهام پرسید:
آیا از رضا
پهلوی حمایت میکنید؟
پاسخ روشن
بود: «نه».
اما
مسئلهی اصلی
نه همین «نه»
است و نه حتی
خودِ لیندزی
گراهام. مسئلهی
اصلی این است
که ایران بار
دیگر در موقعیتی
قرار گرفته که
قدرتهای
خارجی، سیاستمداران
بیرونی و بازیگران
جهانی،
دربارهی آیندهاش
حرف میزنند و
تصمیم میسازند؛
گویی سرنوشت این
ملت هنوز هم
باید در جایی
بیرون از
مرزهایش تعیین
تکلیف شود.
این
وضعیت تازه نیست.
ایران در صد و
پنجاه سال اخیر
بارها در چنین
چرخهای
افتاده است.
چرخهای که در
آن سه نیروی
اصلی در سیاست
ایران، پیوسته
نقش تعیینکننده
داشتهاند:
دربار،
دستگاه روحانیت،
و نیروهای
خارجی. هرگاه
مردم خواستهاند
در سرنوشت خود
دخالت کنند، یکی
از این سه نیرو
ـ یا ترکیبی
از هر سه ـ میدان
را به دست
گرفته و مسیر
تحولات را به
سود خود منحرف
کرده است.
انقلاب
بهمن ۵۷
نیز قربانی همین
چرخه شد.
انقلابی که با
امید به آزادی
و عدالت آغاز
شد، اما با
غلبهی
دستگاه روحانیت،
به شکست انجامید
و در نهایت زیر
پای فاشیسم
مذهبی دفن شد.
آن انقلاب، پیش
از آنکه
بتواند به
اهداف خود
برسد، در
گرداب استبداد
تازهای فرو
رفت که نه فقط
آزادی را نابود
کرد، بلکه
جامعه را به
زندان،
شکنجه، جنگ،
سرکوب، اعدام
و حذف سیستماتیک
نیروهای سیاسی
کشاند.
اما
امروز، در شرایطی
عجیب و
خطرناک، شاهد
آن هستیم که
همان انقلاب
شکستخورده،
بار دیگر از
گور بیرون کشیده
میشود؛ نه
برای بازخوانی
حقیقت و درس
گرفتن از
فاجعه، بلکه
برای پروژهای
دیگر: مصادرهی
انقلاب بهمن و
دفن دوبارهی
آن.
این
بار، نه به
دست روحانیت،
بلکه به دست
جنبش فاشیسم
سلطنتطلبان.
در
روز ۱۴
فوریه، تجمع
بزرگی در مونیخ
برگزار شد و
عدهای مدعی
شدند که ۲۵۰
هزار نفر در
آن شرکت کردهاند.
اما واقعیت این
است که عدد،
اهمیت تعیینکننده
ندارد. در سیاست،
مهم نیست چند
نفر جمع میشوند؛
مهم این است
که چرا جمع میشوند،
برای چه کسی
جمع میشوند،
و در خدمت
کدام پروژه
قرار میگیرند.
تاریخ
بارها نشان
داده است که
جمعیتهای عظیم
نیز میتوانند
در خدمت فاجعه
قرار گیرند.
بنابراین معیار
تحلیل سیاسی،
نه شمارش
افراد، بلکه
بررسی ماهیت و
جهتگیری آن
حرکت است.
چنین
گردهماییهایی
معمولاً بدون
پشتوانهی
مالی و
سازماندهی
گسترده ممکن نیست.
انتقال
هزاران نفر از
شهرهای
مختلف، فراهم
کردن
امکانات، هزینهی
سفر، هتل و
تدارکات، چیزی
نیست که خودبهخود
شکل بگیرد. اینها
معمولاً بخشی
از یک نمایش
سازمانیافته
است؛ نمایشی
که هدفش ساختن
یک تصویر
رسانهای از
«قدرت»، «مقبولیت»
و «آلترناتیو»
است.
اما
مسئلهی مهمتر،
نه شکل
تدارکات،
بلکه محتوای سیاسی
این تجمعهاست:
حمل پرچم
اسرائیل، نمایش
چهرهی
ترامپ، و تبلیغ
رضا پهلوی بهعنوان
«رهبر آینده». این
تصویر، در
واقع تکرار
همان الگوی
تاریخی است:
دربار و نیروی
خارجی، دست در
دست هم، برای
ساختن آیندهی
ایران.
و دقیقاً
در همینجاست
که خطر اصلی
خود را نشان میدهد.
سلطنتطلبان،
بهویژه طی
ماههای اخیر
و در جریان خیزش
مردم ایران،
تلاش کردهاند
موج اعتراض و
خشم مردم را
به سمت پروژهی
خود هدایت
کنند. آنها میدانند
که از درون
جنبش آزادیخواهی
و دمکراسیطلبی
مردم ایران،
هرگز شانسی
برای بازگشت
به قدرت
ندارند.
بنابراین تنها
راهشان این
است که خود را
بر موج جنبش
سوار کنند، حقیقت
انقلاب را تحریف
کنند، و از
شکافها و
ناامیدیها
بهره ببرند.
در این
مسیر، آنان
انقلاب بهمن
را به شکل
خطرناکی
بازتعریف میکنند:
انقلاب را از
گور بیرون میآورند،
اما نه برای
احیای آرمانهایش،
بلکه برای تهی
کردن آن از
محتوای
ضدسلطنتیاش.
گویی میخواهند
به جامعه
بقبولانند که
انقلاب ۵۷
نه یک خیزش علیه
سلطنت، بلکه یک
«اشتباه تاریخی»
بوده و حالا
باید با
بازگشت به
سلطنت جبران
شود.
اما
مسئله فقط تحریف
تاریخ نیست.
مسئله این است
که فاشیسم
سلطنتطلب،
در عمل، با زبان
تهدید و حذف
سخن میگوید.
در یکی از
تجمعهای اخیر،
شعار داده شد: «ما
میخواهیم
زن، زندگی،
آزادی را خفه
کنیم.» این
جمله، اگرچه
ممکن است از
زبان گروهی
محدود مطرح
شده باشد، اما
حامل همان حقیقتی
است که در زیر
پوست این جریان
حرکت میکند:
نفی آزادی، نفی
برابری، نفی
حق انتخاب
مردم، و نفی
هر صدای
مخالف.
این
همان پروژهای
است که باید
آن را با نام
واقعیاش
خواند: پروژهی
بازسازی
استبداد
فاشیستی.
فاشیسم
سلطنتطلبان
میکوشد از
درون جسد به
خاک سپردهی
انقلاب بهمن،
استبدادی
تازه متولد
کند؛ استبدادی
که میخواهد
بر ویرانههای
یک شکست تاریخی
بنا شود و سپس
همان انقلاب
را ـ این بار
به شکلی تحریفشده
و تهیشده از
معنا ـ دوباره
به خاک
بسپارد.
این
جریان نه حامل
آزادی است، نه
حامل دمکراسی،
نه حامل
عدالت. این جریان
حامل همان
منطق تاریخی
استبداد است:
منطق
حذف، تحقیر،
تهدید،
پروندهسازی،
و خشونت.
امروز
ما در برابر یک
دوگانهی
سرنوشتساز ایستادهایم:
یا ایران به
سوی آزادی و
دمکراسی و حق
تعیین سرنوشت
مردم حرکت میکند،
یا دوباره
وارد چرخهی
فاجعه میشود؛
چرخهای که یک
بار با فاشیسم
مذهبی تجربه
شد و اکنون خطر
آن وجود دارد
که با فاشیسم
سلطنتی تکرار
شود.
هیچ
ملتی با تکیه
بر ترامپ،
نتانیاهو، یا
هر قدرت خارجی
دیگری آزاد
نشده است.
آزادی اگر
قرار است بیاید،
از دل مردم میآید؛
از دل مبارزهی
مستقل، از دل
آگاهی تاریخی
و از دل نفی هر
دو استبداد.
و
درست در همینجاست
که وظیفهی نیروهای
آگاه، آزادیخواه
و عدالتطلب
سنگینتر میشود:
باید گفت که
تعداد جمعیت
مهم نیست، هیجان
مهم نیست،
شعارهای پر
زرق و برق مهم
نیست؛ آنچه
مهم است این
است که ایران
بار دیگر به
صحنهی پروژههای
خارجی و
بازسازی
استبداد تبدیل
نشود.
اگر
امروز در
برابر این خطر
سکوت شود،
فردا کشور
ممکن است شاهد
دورانی دیگر
از خشونت،
حذف، قتل ،
خواهر کشی و
برادرکشی
باشد. کسانی
که از جنگ و
حملهی نظامی
حتی با زرورق
"بشردوستانه"
استقبال میکنند،
در حقیقت آیندهی
ایران را به
آتش میکشند.
آنان شاید
نامش را «نجات»
بگذارند، اما
تجربهی تاریخ
میگوید این
مسیر، چیزی جز
ویرانی، خون و
وابستگی به
بار نمیآورد.
ایران
نباید دوباره
قربانی «پروژهی
قدرتهای
خارجی» برای
بازتولید و
تداوم
استبداد، در
شکلها و چهرههای
دیگر شود.
🌹🌍🌹
«شاهزاده
رضا پهلوی»، شیرینی
دهان
خبرنگاران بیبیسی
نوید
مومن زاده
در
ماههای اخیر،
بیبیسی
فارسی بیش از
آنکه یک
رسانهی خبری
باشد، به
دستگاهی تبلیغی
برای رضا پهلوی
تبدیل شده
است. گویی این
بنگاه
خبرپراکنی
مأموریت یافته
است که مردم ایران
را از استبداد
مذهبی ، به
استبدادی دیگر
منتقل کند؛
استبدادی که این
بار قرار است
با نام «رضا
پهلوی» و با
بستهبندی
تازه، بازتولید
شود.
امروز
کافی است چند
خبر و گزارش بیبیسی
فارسی را
دنبال کنیم تا
ببینیم چگونه
نام رضا پهلوی
به محور ثابت
روایتها بدل
شده است:
اخبار با نام
او آغاز میشود
و با نام او پایان
مییابد؛ تحلیلها
بهگونهای
تنظیم میشوند
که گویی سیاست
ایران تنها یک
سؤال دارد و
آن هم این است
که «شاهزاده
چه میگوید؟»
اما
آنچه از همه
زنندهتر
است، شیوهی زیرکانه
و گاه ناشیانهی
خبرنگاران این
رسانه در
مصاحبههاست؛
تلاشی مداوم
برای آنکه با
هر فوت و فن
ممکن، نام
«شاهزاده رضا
پهلوی» را از
دهان مصاحبهشونده
بیرون بکشند؛
حتی اگر موضوع
گفتگو هیچ
ارتباطی به او
نداشته باشد.
این روش، نه
حرفهای است و
نه بیطرفانه؛
این یک تکنیک
تبلیغاتی است.
مصاحبهی
فرناز قاضیزاده
با مهدی محمودی
ـ که در داخل
کشور زندگی میکند
ـ نمونهای
زنده از همین
جهتگیری
است؛ جایی که
تلاش میشود
گفتوگو، بهجای
تمرکز بر واقعیت
جامعه و مردم،
به سوی نام و
تصویر رضا
پهلوی هل داده
شود. مصاحبه
با پرستو
فروهر نیز
نمونهی دیگری
از همین رویکرد
است؛ رویکردی
که از
خبرنگار، یک
پرسشگر نمیسازد،
بلکه او را به
«کارگزار
پروژه» تبدیل
میکند.
بیبیسی
فارسی پیش از
این هم چنین
تجربهای
داشته است.
زمانی همین
رسانه با
اصلاحطلبان
حکومتی چنین
برخوردی میکرد؛
آنان را مدام
برجسته و پیشرو
جلوه میداد و
از آنان تصویری
میساخت که با
واقعیت نقششان
در ساختار
سرکوب جمهوری
اسلامی
همخوانی
نداشت. امروز
همان مدل تبلیغاتی،
با چهرهای
تازه بازگشته
است؛ با این
تفاوت که این
بار، محور
پروژه
«شاهزاده» است.
وقتی
رسانهای به
جای پرسیدن
سؤالهای
سخت، به دنبال
ساختن چهرهی
سیاسی است، دیگر
«خبر» تولید نمیکند؛
روایت میسازد،
امید کاذب تزریق
میکند و
افکار عمومی
را به مسیری
هدایت میکند
که پایانش
روشن نیست،
اما بوی
بازتولید
استبداد میدهد.
و شاید
تلخترین بخش
ماجرا همین
باشد: این
رسانه چنان با
عادتِ تکرار
نام «شاهزاده
رضا پهلوی»
سخن میگوید
که گویی این
عنوان، شیرینی
دهان
خبرنگارانش
شده است؛ شیرینیای
که پشت آن، حقیقتی
تلخ پنهان
است: پروژهی
جایگزینی یک
استبداد با
استبدادی دیگر
توسط قدرت های
خارجی و رسانه
هایشان.
🌹🌍🌹