خامنهای
ایران را به
قهقرا میبرد
رضا
پهلوی اپوزیسیون
را به قهقرا میبرد
هگل:
«در حکومت
استبدادی،
تنها یک نفر
آزاد است.»
نوید
مومن زاده
این
دو مسیر،
هرچند در ظاهر
در برابر هم
قرار گرفتهاند،
اما در یک
نقطه به هم میرسند:
در تولید
فضای خفقان،
حذف، تحقیر
انسان، و
نابودی امکان
آزادی و
دموکراسی.
نزدیک به
نیم قرن حکومت
فاشیسم مذهبی،
با سرکوب
مداوم و
افسارگسیختهٔ
نیروهای سیاسی،
با بستن همهٔ
منفذهایی که میتوانست
به رشد نیروهای
دموکراتیک و
شکلگیری
نهادهای مدنی
کمک کند،
جامعه را به
مرحلهای کشنده
از فرسودگی و
استیصال
رسانده است.
مردمی
که زیر فشار
زندگی خرد شدهاند،
در تاریکی و
بنبستِ تحمیلشده
از سوی حکومت،
ناگزیر به
دنبال «روزنه»
میگردند؛ حتی
اگر آن روزنه،
سرابی ارتجاعی
باشد. در
چنین شرایطی،
زمینه برای
رشد یک نیروی
ارتجاعی با
گرایش سلطنتطلبی
فراهم شد؛ جریانی
که با تکیه بر
رسانههای
گسترده، حمایت
سیاسی و تبلیغاتی
برخی دولتهای
خارجی، و کمکهای
سازمانیافتهٔ
دیجیتالی،
توانست در فضای
سیاسی صدای
بلند و جایگاه
پرهیاهویی
برای خود بسازد.
اما
مسئله فقط تبلیغات
نیست؛ مسئله
سقوط فرهنگی و
سیاسی این جریان
است. اگر
ما در زندگی
فردی، لمپنیسم
را به شکل فردی
و پنهان تجربه
کردهایم،
امروز در تجمعها
و گردهماییهای
سلطنتطلبان،
لمپنیسم به
شکلی عمومی و
سازمانیافته
به نمایش
گذاشته میشود؛
تا آنجا که حتی
ابتذال و زبان
لمپنی مردانه
را به سطحی
رساندهاند
که میتوان
گفت «زنانه» هم
شده است.
گویی
تنها جایی که
به برابری زن
و مرد باور
دارند، میدان
ابتذال و فحاشی
است؛ نه عرصهٔ
حقوق دموکراتیک
و آزادیهای
مدنی. در
بسیاری از
تجمعهایشان،
شعارها چیزی
جز فحاشی جنسی
عریان نیست.
در سادهترین
بیان، فرهنگ
لمپنیسم در میان
هواداران رضا
پهلوی به یک
قاعده تبدیل
شده است، نه یک
استثنا.
اگر در
گذشته تهدید و
پروندهسازی
در حوزهٔ فردی
انجام میشد،
امروز همان
منطق را با
بلندگو در میدانهای
شهرهای
اروپا،
کانادا و آمریکا
فریاد میزنند.
با کاغذی
در دست یا از
حفظ، زیر پرچم
شیر و شمشیر،
با شعار «جاوید
شاه»، فرمان
قتل و تکهتکه
کردن مخالفان
را صادر میکنند
و عربده میکشند؛
آن هم در
کشورهایی که
کرامت انسانی،
حقوق بشر، و
امنیت اجتماعی
در فرهنگ عمومی
تثبیت شده
است.
اما
گویی رشد شاخههایی
از راست افراطی
و فاشیسم در
غرب، باد در
بادبان این جریان
انداخته است.
در
کشورهایی که
روزگاری
پادشاهان
مستبد را
سرنگون
کردند، حالا
سلطنتطلبان
با وقاحت میگویند:
«فقط جاوید
شاه! هر کس نگوید
جاوید شاه،
سرش را قطع میکنیم!»
و
ابتذال بزرگتر
اینجاست:
به
جای آنکه
شرمنده باشند
که رضا پهلوی
با یک فراخوان
نابهنگام،
بدون ارزیابی
دقیق از توان
و آمادگی
حکومت برای
سرکوب تمامعیار
در سراسر ایران،
مردم را به خیابانهایی
دعوت کرد که
قتلگاه شد؛
به جای
آنکه مسئولیت
سیاسی و اخلاقی
این فاجعه را
بپذیرند، در
هر تجمع میرقصند
و شادی میکنند.
چند شعار
«جاوید شاه» که
در بخشی از خیابان
شنیده شد، برای
آنان کافی بود
تا خود را
«مالک جنبش
مردم» بدانند.
آنها حق
حضور هیچ نیروی
دیگری را به
رسمیت نمیشناسند.
میخواهند
میدان را با
خشونت زبانی و
فیزیکی خالی
کنند، تا فقط
خودشان
بمانند:
یک پرچم، یک
شاه، یک شعار.
در
برابر این جریان
فاشیستی و
مخرب باید ایستاد.
اگر یک
حادثهٔ سیاسی
ناگهانی این
جریان را از
صحنه حذف
نکند، وظیفهٔ
نیروهای آگاه
و دموکرات این
است که به شکل
مستمر و پیگیر،
در مقیاسهای
کوچک و بزرگ،
این جریان را
افشا کنند، بیاعتبار
سازند، و منزوی
کنند. مبارزه
همزمان با فاشیسم
مذهبی حاکم و
فاشیسم سلطنتطلب،
یک انتخاب نیست؛
یک ضرورت
حیاتی است.
راه آزادی
و دموکراسی در
فردای ایران،
از مقابله با
هر دو نوع
استبداد میگذرد.
اگر در
برابر این فاشیسم
تازهنفس نایستیم،
امروز خامنهای
آزادی را دفن
میکند؛ و
فردا سلطنتطلبان
با شعار «جاوید
شاه» بر گورش
خواهند رقصید.
🌹🌍🌹
ایران
در حفرهی سیاه
تاریخ
نوید
جاوید
شاه
جاوید
خامنهای
جاوید
دیکتاتور
مسئلهی
اصلیِ رهایی
مردم ایران،
نه جابهجاییِ
یک شکل از
استبداد با
شکلی دیگر،
بلکه
مبارزه با
خودِ استبداد
است؛
چه
در قالب ولایتِ
مطلقهی فقیه
و چه
در شکل سلطنتِ
مطلقهی شاه.
تاریخ
ایران—بهویژه
در صد و پنجاه
سال اخیر—
بیش
از آنکه روایتِ
پیشرفت یا
گسست باشد،
روایتِ
دستبهدست
شدن قدرت سیاسی
از استبدادی
به استبداد دیگر
است.
چرخهای
که در آن،
مردم تقریباً
همیشه غایب
بودهاند
و
تصمیمها، بیرون
از ارادهی
جمعی آنان
گرفته شده
است.
در این
جابهجاییهای
مکرر، سه نیرو
نقشی تعیینکننده
داشتهاند:
نخست،
نیروهای خارجی
با اتکا به
عوامل داخلی؛
دوم،
دستگاه سلطنت
بهمثابهی
شکل کلاسیک
تمرکز قدرت؛
و
سوم، دستگاه
روحانیت که در
لحظهی
فروپاشی نظم پیشین،
قدرت
را نه برای
آزادی، بلکه
برای استقرار
نوعی استبداد
ایدئولوژیک
تصاحب کرد.
پس
از انقلاب ۵۷
و بهقدرترسیدن
روحانیت،
نوعی
استقلال نسبی
سیاسی پدید
آمد؛
اما
این استقلال،
نه به نهادسازی
دموکراتیک
انجامید
و نه
به گسترش حقوق
و آزادیهای
مردم.
برعکس،
بهدلیل
ناهمسازی
ساختاری
حکومت روحانیت
با جهان مدرن
و
آناکرونیک
بودن ایدئولوژی
حاکم،
این
استقلال نسبی
به
ابزاری برای
اختلال در
تمام عرصههای
زندگی مردم
بدل شد:
از سیاست
و فرهنگ گرفته
تا زیست
روزمره.
روحانیتی
که قدرت را بهنام
«معنویت» قبضه
کرده بود،
زندگی
را به میدانِ
اجبار ایدئولوژیک
تبدیل کرد.
و همین
مسیر، بهتدریج
حتی
همان
استقلالِ صوری
را نیز از میان
برد.
در
سالهای بعد،
روسیه
و چین—نه در
همهی حوزهها،
اما
بهعنوان نگهدارندگان
توازن قدرت—
وارد
صحنه شدند؛
نه
برای منافع
مردم ایران،
بلکه
برای تثبیت
نظمی که بقای
آن
با
منافع ژئوپولیتیکشان
همخوانی
داشت.
فروش
نفت ارزان به
چین در سالهای
اخیر،
از
نظر ماهیت
وابستگی،
بیشباهت
به قرارداد
کنسرسیوم پس
از کودتای ۲۸
مرداد نیست:
تداوم
همان منطقِ
معاملهی
منابع مردم
برای
حفظ قدرت یک
ساختار غیرپاسخگو.
و
امروز،
درحالیکه
جامعه هنوز از
استبداد مذهبی
رها نشده،
بخشی
از سلطنتطلبان
بار دیگر
در
حال تدارک
واگذاری
سرنوشت مردم
به نیروهای
خارجیاند؛
اینبار
با چشمدوختن
به اسرائیل.
اسرائیلی
که در چارچوب
پروژهی
«اسرائیل
بزرگ»،
ایران
را نه شریک،
بلکه
مزاحمی
راهبردی میبیند—
و طبیعی
است که چنین
نگاهی
هیچ
نسبتی با آزادی،
دموکراسی
یا
منافع مردم ایران
ندارد.
تجربهی
تاریخی اما
روشن است:
هیچ
نیروی خارجی،
آزادی را برای
مردمی به
ارمغان نیاورده
که
خود، فاعلِ
رهاییشان
نبودهاند.
اگر
قرار است ایران
از این حفرهی
سیاه تاریخی بیرون
بیاید،
باید
یک اصل ساده
اما بنیادین
را بپذیرد:
نه
«جاوید شاه»،
نه
«جاوید خامنهای»،
و نه
هیچ «جاوید» دیگری.
رهایی،
نه
در تقدیس
قدرت،
بلکه
در قطع چرخهی
استبداد است؛
در
بازگرداندن سیاست
به مردم،
و در
ساختن نظمی که
هیچ
فرد، نهاد یا
ایدئولوژیای
فراتر
از نقد، قانون
و ارادهی جمعی
نایستد.
🌹🌍🌹
انقلاب
«شیر و خورشید»
رضا پهلوی؛
فرش قرمزی برای
فاشیسم
نوید
فراخوانهای
بیپشتوانه،
توهم فروپاشی،
و هلدادن
مردم به حفره
سیاه سرکوب
هیچ
تردیدی نیست
که مسئول مستقیم
و اصلیِ
سرکوب، کشتار
و قتلعام
مردم، حکومت
اسلامی است؛
حکومتی که برای
بقای خود، از
گلوله جنگی تا
شکنجه و
اعدام، هیچ خط
قرمزی نمیشناسد.
اما
حقیقت تلخ این
است که در دل
چنین جنایتی،
تنها حکومت
قاتل نیست که
باید پاسخ
بدهد؛ آنان که
مردم را به میدانِ
مرگ میفرستند،
آنان که از
دور فرمان میدهند
و از نزدیک هزینه
نمیدهند، نیز
سهم خود را در
این فاجعه
دارند.
در
روزهایی که خیابانها
زیر چکمههای
سرکوب له میشد،
رضا پهلوی پس
از فراخوانهای
۱۸
و ۱۹
دی، دوباره
برای ۲۰
و ۲۱
دی فراخوان
داد؛ آن هم نه
صرفاً برای
اعتراض، بلکه
برای حمله به
مراکز دولتی و
نهادهای
حکومتی.
و در
همان حال، با
بیپروایی
اعلام کرد که
«دستگاه سرکوب
فروریخته
است.»
این
جمله، فقط یک
تحلیل اشتباه
نبود؛
یک
دروغ سیاسی
خطرناک بود.
چگونه
ممکن است
دستگاه سرکوب
«فروریخته
باشد» وقتی خیابانها
پر از نیروهای
مسلح است،
زندانها از
بازداشتشدگان
لبریز شده، و
ماشین کشتار
شبانهروز
کار میکند؟
چگونه
میشود در اوج
قتلعام،
مردم را با
شعار «فروپاشی
نزدیک است» به
سمت حمله به
مراکز دولتی
هل داد، و بعد
مسئولیت خونهای
ریختهشده را
نادیده گرفت؟
واقعیت
این است:
در سیاست،
فقط «فراخوان
دادن» مهم نیست؛
مهمتر
از آن، تشخیص
لحظه، درک
توازن قوا، و
مسئولیتپذیری
در قبال نتایج
فراخوان است.
رهبری
سیاسی، هنر
شعار دادن نیست؛
هنر
دیدن واقعیت
است.
هنر عقبنشینی
بهموقع،
همانقدر مهم
است که هنر پیشروی.
اما
رضا پهلوی و
جریان رسانهای
پیرامون او،
دقیقاً در
نقطهای ایستادند
که باید ترمز
میکشیدند.
آنها
نهتنها ترمز
نکردند، بلکه
گاز دادند.
رسانههایی
مانند ایراناینترنشنال،
که از حجم
سرکوب آگاه
بودند و فیلمها
و شواهد را در
اختیار
داشتند، بهجای
هشدار دادن و
مسئولانهکردن
فضای سیاسی،
نقش موتور تبلیغاتی
این فراخوانها
را بازی
کردند.
یعنی
همان لحظهای
که باید میگفتند
«مردم را به
قربانگاه
نفرستید»، تبدیل
شدند به
بلندگوی هیجان،
تحریک، و
توهم.
در
همین فضای بیمار،
ترامپ نیز با
عبارتهایی
مانند «کمک در
راه است»، به این
توهم دامن زد؛
توهمی که نتیجهاش
چیزی جز تبدیل
خیابان به میدان
قتل نبود.
این یک
سناریوی
تکراری است:
وعدههای
مبهم، شعارهای
آتشین، هیجان
رسانهای، و
بعد…
مردمی
که زیر گلوله
میافتند، و
رهبران مجازی
که از پشت
صفحهها
تماشا میکنند.
این
همان سیاستی
است که نه
آزادی میآورد،
نه عدالت، نه
نجات؛
بلکه
جامعه را به
سمت یک خلأ
خطرناک هل میدهد:
خلأیی که در
آن، یا
استبداد مذهبی
میماند، یا
استبداد دیگری
از راه میرسد.
رضا
پهلوی پروژهای
را نمایندگی میکند
که نامش را
«انقلاب شیر و
خورشید»
گذاشتهاند؛
اما محتوای
واقعیاش چیزی
جز بازسازی یک
اقتدارگرایی
جدید نیست:
اقتدارگراییای
که از همین
امروز، با
زبان حذف، تحقیر
مخالف،
پروندهسازی
و نفرتپراکنی،
خود را نشان میدهد.
و
وقتی یک جریان
سیاسی، پیش از
رسیدن به قدرت،
چنین رفتار میکند،
روشن است که
اگر روزی قدرت
را به دست بگیرد،
چه خواهد کرد.
در
چنین شرایطی،
فراخوانهای
بیمحابا و بیپشتوانه،
فقط یک اشتباه
سیاسی نیستند؛
آنها
فرش قرمز پهن
کردن برای فاشیسماند.
چرا
که فاشیسم، همیشه
از دل بحران و
آشوب و بیثباتی
تغذیه میکند.
هرچه
جامعه بیشتر
زخمی شود،
هرچه خیابان بیشتر
خون بدهد،
هرچه امید
اجتماعی بیشتر
فرسوده شود،
زمینه برای
ظهور یک «منجی»
اقتدارگرا
آمادهتر میشود.
این
همان نقطهای
است که باید
گفت:
آزادی،
از راه قربانیکردن
مردم به دست
نمیآید.
دموکراسی،
از دل هیجان
رسانهای
ساخته نمیشود.
و
سرنگونی،
بدون سازمانیابی
اجتماعی،
بدون شبکههای
همبستگی،
بدون اتحادیهها
و ساختارهای
پایدار مردمی،
فقط یک رؤیاست؛
رؤیایی که در
نهایت یا به
شکست ختم میشود
یا به فاجعه.
امروز
جامعه ایران
در یک مرحله
حساس ایستاده
است؛ مرحلهای
که در آن، خطر
«گذار غیردموکراتیک»
به همان
اندازه خطر
ادامه حکومت
اسلامی جدی
است.
و در
چنین لحظهای،
کسانی که با
توهمسازی و
شتابدادن
مصنوعی به قیام،
مردم را به خط
آتش میفرستند،
نه ناجیاند و
نه رهبر؛
آنها
بازیگران
خطرناکی
هستند که
مسئولیت سیاسی
خونها را نمیتوانند
از دوش خود
بردارند.
انقلاب
واقعی،
انقلاب مردم
است؛
نه
انقلاب «شیر و
خورشید»ی که
از بالا طراحی
شود، با حمایت
رسانهای، با
وعدههای
ترامپی، و با
تکیه بر توهم
فروپاشی
دستگاه سرکوب.
این
مسیر، اگر
ادامه یابد،
فقط یک نتیجه
دارد:
مسیر
سلطنتطلبان،
فرش قرمزیست
برای فاشیسم.
🌹🌍🌹
ما
همه شیران، ولی
شیرِ عَلَم
حملهمان
از باد باشد
دمبهدم
نوید
انتقامِ
رضا پهلوی، جای
«انقلابِ
دادخواهانهی
مردم» را میگیرد
وقتی
«شاه» میخواهد
بهجای مردم
انتقام بگیرد
آنچه
رضا پهلوی میگوید،
بیش از آنکه
بیانِ همدلی
با قربانیان
باشد،
نشاندهندهی
جابهجایی از
حقِ دادخواهیِ
مردم با ارادهی
جمعی
به
انتقامی فردی
است.
وقتی
گفته میشود
«انتقام را من
خواهم گرفت»،
دیگر
سخن از
دادخواهیِ
جمعی،
انقلابِ مردم
و مسئولیت
اجتماعی نیست؛
بلکه
تمرکز خشم،
خون و آینده
در
اراده و صدای یک
فرد قرار میگیرد.
در یک
روند رهاییبخش،
دادخواهی
جای انتقام را
میگیرد،
قانون
جای ارادهی
فردی مینشیند،
و
مردم،
کنشگرانِ اصلیِ
تغییر باقی میمانند.
اما
این زبان،
آگاهانه یا
ناآگاهانه،
مسیر
را از
عدالت،
پاسخگویی و
نهادسازی
به
سمت
منجیسازی،
قهرمانپروری
و «صاحبِ خون»
شدن
منحرف
میکند.
در
چنین گفتاری،
انقلابِ
دادخواهانهی
مردم
به
پروژهای شخصی
فروکاسته میشود
و
رنجِ کشتهشدگان،
به
سرمایهای سیاسی
برای تثبیتِ
نقش رهبری بدل
میگردد.
و
درست همینجاست
که آن بیت
هشدار میدهد:
«ما همه شیران،
ولی شیرِ
عَلَم…»
جامعهای
که بهجای کنش
آگاهانه و
سازمانیافته،
چشم
به دستِ فردی
میدوزد که
«پتکِ انتقام»
را بالا برده
است.
جامعهای
که عبور از دو
استبداد را میخواهد،
باید
بداند:
انتقام،
ادامهی منطق
استبداد است؛
دادخواهیِ
مردم میخواهد
برای همیشه
راهِ جنایت را
ببندد.
دادخواهی،
گسست از روشهای
سنتیِ انتقام
است.
🌹🌍🌹
دو
هیولای، یک
ژن: فاشیسم
مذهبی و سلطنتطلبی
سلطنتطلبان
ساواک میسازند!
نوید
فاشیسم
سلطنتطلب و
فاشیسم مذهبی
حاکم، از یک
ژناند.
ژنِ
سرکوب، حذفِ
مخالفان سیاسی
و نابودی
تکثر؛ ژنی که
در مرکز این
نوع حکومتها
لانه دارد، نه
در حاشیهشان.
تفاوتِ
این دو، نه در
ماهیت، که فقط
در لباس و
زبان است. یکی
به نام دین، دیگری
به نام شاه؛
اما هر دو،
وقتی به قدرت
میرسند یا حتی
پیش از آن، یک
منطق واحد را
پیش میبرند:
خاموشکردن
صداهای
مخالف، حذفِ
مخالفان سیاسی،
و ساختن
دستگاههای
سرکوب برای
تضمین بقا.
سلطنتطلبان
امروز با دقت
نگاه میکنند.
میبینند که
حکومت مذهبی
چگونه با
سرکوب
افسارگسیخته،
با زندان،
شکنجه، حذف فیزیکی
و پروندهسازی،
نزدیک به نیم
قرن دوام
آورده است.
و این
واقعیت را خوب
میفهمند:
حکومتی
که با مخالفت
گسترده روبهروست،
بدون سرکوب پایدار
نمیماند.
سلطنتِ
احتمالی نیز،
اگر روزی
بخواهد
بازگردد، بیتردید
با مخالفتهای
گسترده روبهرو
خواهد بود.
خودِ شاهپرستان
هم این را میدانند.
پس
تعجبی ندارد
که پروژهٔ
سازماندهی
سرکوب، از همین
حالا آغاز شده
است؛
نه
در قالب رسمیِ
«ساواک»، بلکه
در شکل شبکهها،
تهدیدها،
پروندهسازیها،
حملات سازمانیافته
و مشروعیتبخشی
به حذف.
در این
میان، شعار
«جاوید شاه»
فقط یک
نوستالژی
ساده نیست؛
بهتدریج
به نشانِ
وفاداری تبدیل
میشود.
مرز
دقیقاً همینجاست:
هر
کس این دو
واژه را بر
زبان بیاورد،
وارد دایرهٔ
مصونیت میشود؛
و هر
کس بیرون از این
دایره بایستد،
بالقوه «دشمن»
است.
این
همان منطق فاشیستی
آشناست:
ساختن
«ما»ی مقدس در
برابر «آنها»ی
حذفپذیر.
فاجعه
دقیقاً اینجاست:
مردم هنوز از
هیولای فاشیسم
مذهبی رها
نشدهاند،
اما
همزمان، هیولای
دیگری با
نوستالژی،
خشم، و میل به
انتقام، آرام
و بیسروصدا
در حال آمادهشدن
است.
و
خطرناکتر از
خودِ این
روند، انکارِ
آن است.
فاشیسم،
پیش از آنکه
به قدرت برسد،
با انکار خطرش
پیش میرود.
هیچ
دستگاه سرکوبی
«فیک» نیست،
وقتی زبان
حذف، پروندهسازی
و خشم و خشونت
انباشته شده،
در سازماندهی
ساواک
از
هماکنون
فعال شده است.
🌹🌍🌹
حضورِ
ساواک؛ تمرینِ
سرکوب پیش از
قدرت
فاشیسم
سلطنتی؛ عجله
برای سرکوب، پیش
از قدرت
نوید
آنچه
در تصویر دیده
میشود،
صرفاً چند
حساب پراکنده
در شبکههای
اجتماعی نیست.
با پدیدهای
روبهرو هستیم
که باید آن را
جدی گرفت: شکلگیری
آگاهانهٔ
شبکههایی با
منطق امنیتی و
سرکوبگر، پیش
از آنکه حتی
قدرتی به دست
آمده باشد.
این
شبکهها
اگرچه امروز عمدتاً
در فضای مجازی
دیده میشوند،
اما نشانهها
حاکی از آن
است که میتوانند
فراتر از اینترنت
عمل کنند؛ بهصورت
حلقههای
ارتباطی،
گروههای
هماهنگ، و حتی
ساختارهایی
با حضور فیزیکی
در داخل و
خارج کشور.
شکلگیری
این شبکهها
با نام و نماد
«ساواک»،
همراه با ستایش
آشکار از
دستگاه امنیتی
دوران پهلوی و
چهرههایی
چون پرویز
ثابتی،
نشانهٔ یک
نوستالژی
ساده یا
کنجکاوی تاریخی
نیست؛ اینها
تمرین قدرتاند،
تمرینِ ترس،
تمرینِ حذف.
جریان
سلطنتطلب،
برخلاف
ادعاهای
ظاهراً
دموکراسیخواهانه،
بهخوبی میداند
که در یک فضای
آزاد، رقابتی
و دموکراتیک
نه میتواند
قدرت را بهدست
آورد و نه
قادر است آن
را حفظ کند.
تجربهٔ تاریخی
پهلوی همین را
نشان داد. به
همین دلیل،
بازگشت به
منطق «دستگاه
امنیتی مقتدر»
نه یک خطای
تصادفی، بلکه
انتخابی
آگاهانه است.
ساواک
در دوران پهلوی،
بازوی اصلی حفظ
قدرت بود؛
دستگاهی متکی
بر کنترل، ایجاد
وحشت، شکنجه و
حذف. همان
دستگاهی که در
نهایت، به
پاشنهٔ آشیل
آن نظام تبدیل
شد. امروز
اما، تلاش برای
بازسازی همان
منطق، این بار
از مسیر شبکهسازی،
پروندهسازی،
تهدید و عادیسازی
خشونت، در جریان
است.
نکتهٔ
مهم اینجاست:
هشدار
دربارهٔ این
خطر، بههیچوجه
به معنای
فراموشکردن
جنایات جمهوری
اسلامی یا
جابهجایی
اولویت
مبارزه نیست.
جمهوری اسلامی
همچنان یک
نظام
سرکوبگر، جنایتکار
و مسئول فاجعههای
گسترده است.
اما دقیقاً به
همین دلیل،
نباید اجازه
داد بدیلی فاشیستی،
با لباسی دیگر،
از دل خشم و بنبست
بیرون بیاید.
آنچه
امروز در حال
شکلگیری
است، تلاقی دو
منطق سرکوب
فاشیستی است؛
هر دو مبتنی
بر حذف مردم
از سیاست، هر
دو محتاج
دستگاه امنیتی،
و هر دو دشمن
آزادی.
فاشیسم،
پیش از رسیدن
به قدرت، خود
را برای سرکوب
آماده میکند.
این شبکهها
زنگ خطرند؛ نه
برای فردا،
بلکه برای همین
امروز.
فاجعه
دقیقاً اینجاست:
مردمی که هنوز
از هیولای فاشیسم
و سرکوبِ
حکومت مذهبی
رها نشدهاند،
حالا با جریانی
روبهرو
هستند که در پی
آمادهسازیِ
دستگاه هیولاییِ
دیگری است؛
دستگاهی برای
کنترل، حذف و
خاموشکردن
جامعهٔ آینده.
🌹🌍🌹
دروغِ
مقدس برای
خشونتِ مقدس
دینِ
پُراستفاده،
دینِ پُر از
سوءاستفاده ایست
نوید
خامنهای
اعتراضات دیماه
را «فتنه» مینامد
و آن را «شبیه
کودتا» توصیف
میکند؛
کودتایی که بهگفتهٔ
او «سرکوب شد». این
واژهها
تصادفی نیستند.
«فتنه» در
قاموس قدرت،
مجوز سرکوب
است و «کودتا» توجیه
کشتار. با همین
جابهجایی
واژههاست که
قتل مردم
معترض، از جنایت
به «اقدام امنیتی»
بدل میشود.
خامنهای
در روز روشن،
جنایت را
انکار میکند؛
کشتار را به «نیروهای
بیرونی» نسبت
میدهد و مرگ
مردم را با این
ادعا توضیح میدهد
که «خودشان،
خودشان را
کشتهاند».
وقتی
کسی خود را
صاحبِ خدا
بداند؛ وقتی
خدا از زبان
خامنهای سخن
بگوید؛ نتیجه
این است که
قتلعام مردم
به «هیچ» تبدیل
میشود.
در این
منطق، تنها یک
مرگ در تاریخ
شیعه ارزش
مطلق دارد و
همهٔ مرگهای
دیگر در برابر
آن محو میشوند:
مرگ
امام حسین در
روز عاشورا.
همینجاست
که جان انسانِ
زنده، معترض و
اکنونی، بیارزش
میشود.
این
همان دروغِ
مقدسی است که
برای خشونتِ
مقدس ساخته میشود:
وقتی قدرت،
خود را مقدس
اعلام میکند،
هر مخالفی
«دشمن خدا» میشود
و هر گلولهای
«حفظ نظام».
تاریخ
استبداد ـ نه
فقط در ایران
ـ نشان داده
است که خشونت،
زادهٔ مستقیمِ
تقدیس قدرت
است. هر جا دین،
ملت، میهن یا
شاه به امر
مطلق تبدیل
شدهاند، جان
انسان بیارزش
شده است.
خشونت برای
«امر مقدس» همیشه
خود را منزه
جلوه میدهد؛
با هزار زبان،
هزار آیه،
هزار شعار.
اما نتیجه یکی
است: باز شدن
راه برای
خشونت بیشتر.
وقتی
دین به ابزار
توضیحِ همهچیز
در زندگی
انسانی تبدیل
میشود، ناگزیر
به ابزار
سوءاستفاده
هم بدل میشود.
هر اعتراض،
«توطئه» است؛
هر فریاد،
«فتنه»؛ و هر
گلوله، «دفاع».
این منطق را
امروز در
جمهوری اسلامی
میبینیم،
اما خطرناکتر
آنجاست که
همان الگو، با
زبانی دیگر،
در جریانی دیگر
بازتولید میشود.
سلطنتطلبان،
مبارزه با
حکومت اسلامی
را به «وحدت زیر
چتر رضا پهلوی»
تقلیل دادهاند.
گویی فقط در این
چارچوب است که
مبارزه مشروع
است و فقط با این
نام است که «ایران
نجات مییابد».
هر مسیر دیگر،
«انحراف» است؛
هر نقدی، «ایرانستیزی».
این
منطق آشناست.
خمینی نیز
مبارزه با شاه
را فقط زیر
چتر روحانیت و
اسلام مجاز میدانست
و پس از قدرتگیری،
هر مخالفتی را
مخالفت با
«حکومت خدا»
نامید.
ذات
استبداد همین
است:
یکی
با نام خدا، دیگری
با نام شاه؛
اما هر دو با
حذف انسان.
شعار
«جاوید شاه»
همانقدر
خطرناک است که
«حفظ نظام
اوجب واجبات
است»، آنگاه
که به ابزار
تنگکردن
فضا، حذف
صداهای دیگر و
مشروعیتبخشی
به خشونت بدل
میشود. اینجا
پیوند پنهان
دو استبداد
سنتی فاشیستی
آشکار میشود:
تقدیس قدرت،
نفی تکثر، و
دشمنسازی از
هر مخالف.
خشونت
در تاریخ ایران
ـ بهویژه در
صد و پنجاه
سال اخیر ـ
همواره با همین
نامها اعمال
شده است: دین،
خدا، میهن،
شاه، حفظ ایران.
کشتار
گستردهٔ ۱۸
و ۱۹
دی، که در
فاصلهای
کوتاه رخ داد،
بار دیگر نشان
داد که
استبداد برای
بقا از قتل
ابایی ندارد؛
فقط نامش را
عوض میکند.
اگر
قرار است
نقطهٔ پایانی
بر چرخهٔ
خشونت و قتل
برای حفظ قدرت
گذاشته شود،
راهی جز پایاندادن
به استبداد در
هر دو شکلش
وجود ندارد:
نه
شاهان نجاتبخشاند،
نه دینها؛ نه
خشونت فقیهان،
نه خشونت
پادشاهان، هیچکدام
آیندهای
انسانی نمیسازند
و همگی راه را
بر آزادی و
دموکراسی میبندند.
رهایی،
تنها از جایی
آغاز میشود
که انسان از
تقدسِ هر نام،
هر حکومت و هر
قدرت موروثی
عبور کند؛
انسان
و نیازهایش را
در صدر
بنشاند،
و
شکوفایی هر
فرد را شرط
شکوفایی
همگان بداند.
🌹🌍🌹
ترویج
رضا پهلوی؛
بازتولید
مداوم
استبداد در
تاریخ ایران
نوید
استبداد
در ایران فقط یک
شکل نداشته
است؛
اما یک
ویژگی ثابت
داشته:
همیشه
کوشیده است با
کنار زدن، فریب
یا سرکوب مردم
بازتولید شود.
چه
در قامت
سلطنت، چه در
جامهی دین، و
امروز در هیأت
پروژههایی
که از بیرون
مرزها طراحی میشوند،
یک منطق مشترک
تکرار میشود:
حذف
ارادهی جمعی،
بیاعتبار
کردن تجربهی
زیستهی
مردم، و جایگزینی
آن با «منجی»ای
که قرار است
از بالا، از بیرون،
و از راه میانبُر،
تاریخ را
اصلاح کند.
پس
از چهار دهه
فاشیسم مذهبی،
انتظار طبیعی
این بود که
تجربهی
سرکوب، تبعید،
زندان و حذف،
جامعهی ایران
را به سمت
خواست آزادی،
مشارکت و
سازمانیابی
مستقل سوق
دهد.
اما
همزمان، جریانی
دیگر نیز فعال
شد؛ جریانی که
نه به بلوغ
مردم، بلکه به
خستگی آنها
امید بسته
است.
در این
روایت، مردم
نه کنشگران
تصمیمساز،
بلکه جمعیتی
قابل هدایت و
مدیریتاند؛
گروهی
که قرار است
قانع شوند، بسیج
شوند، یا در
نهایت، به
نامشان تصمیم
گرفته شود.
در
حالیکه آینده،
از دل کنش جمعی
بیرون میآید:
از
گفتوگو، از
نقد، از تکثر؛
نه
از یک صدا، یک
چهره، و یک پیشوا
در لباس شاه؛
الگویی که تاریخ
ما بارها آن
را به تلخی
تجربه کرده و
مردم همواره
آستینشان از
اشک تر بوده
است.
ترویج
مداوم رضا
پهلوی در این
چارچوب قابل
فهم است:
نه
بهعنوان یک
فرد با برنامه
و پاسخگویی
روشن، بلکه بهعنوان
نماد بازگشت
به نظم آشنا؛
نظمی
که قدرتهای بیرونی
آن را قابل پیشبینی،
قابل معامله و
قابل کنترل میدانند.
در این
منطق، جامعهی
ایران باید
دوباره از جایگاه
فاعلِ تاریخی
پایین کشیده
شود و به میدان
اجرای پروژههای
سیاسی دیگران
فروکاسته شود.
مردم،
نه صاحب حق
انتخاب، بلکه
ابزار توجیه
تصمیمهایی میشوند
که پیشاپیش
گرفته شدهاند.
اما
تاریخ ایران چیز
دیگری میگوید.
هر
بار که مردم
کنار زده
شدند،
استبداد
بازگشت؛
و هر
بار که مردم
به صحنه آمدند
ـ حتی اگر
شکست خوردند ـ
ترکهایی در این
چرخهی بسته ایجاد
شد؛
لحظههایی
که آزادی،
هرچند کوتاه،
نفس کشید و
قدرتِ سرکوب
ناچار به عقبنشینی
شد.
آنچه
امروز خطرناک
است، نه فقط
فاشیسم مذهبیِ
در حال فرسایش،
بلکه تدارک
آرام و حسابشدهی
استبدادی دیگر
است؛
استبدادی
که میکوشد
خود را با
زبان مدرن،
شبکههای
اجتماعی، و
روایت «نجات»
بزک کند.
مسئله
رضا پهلوی نیست؛
مسئله
الگویی است که
او نمایندگی میکند:
سیاست
بدون مردم،
قدرت
بدون پاسخگویی،
و آیندهای
که قرار است
دوباره از بیرون
نوشته شود.
تا
زمانی که این
منطق نقد
نشود،
استبداد
فقط لباس عوض
میکند.
بازگشت
به گذشته برای
ساختن
استبدادی در آینده
است.
🌹🌍🌹
برگرفته
از فیسبوک
نویسنده