تخیل
سیاسی مسلط
و
سرکوب گفتمان «زن،
زندگی، آزادی»
مهزاد
الیاسی
در
ماههای اخیر،
بهخصوص همزمان
با اوجگیری
اعتراضات خونین
دیماه ۱۴۰۴
در ایران،
شاهد سرکوب سیستماتیک
گفتمان «زن،
زندگی، آزادی»
(ززآ) نهفقط
از سوی حکومت،
بلکه از طرف
بخش بزرگی از
نیروهای
منتقد و اپوزیسیون
بودهایم.
سرکوب گفتمان
ززآ را نمیتوان
صرفاً به رقابتهای
دروناپوزیسیونی
یا اختلافنظرهای
تاکتیکی تقلیل
داد. تهدید،
ارعاب، به حاشیهراندن
فعالان زن و
حملات هماهنگ
آنلاین علیه
تمام کسانی که
بر استقلال این
گفتمان تأکید
دارند، نشان میدهد
که با هراسی
عمیقتر
سروکار داریم؛
هراس نظم
مردسالار از
قدرتگیری
زنان و تثبیت
گفتمانهای
زنمحور در آیندهی
تخیل سیاسی.
حذف
گفتمان زنمحور
به نام وحدت
گفتمان
«مرد، میهن،
آبادی» با چندین
هزار کشته،
زخمی، نقص عضو
و زندانی در
روزهای سیاه
هجدهم و
نوزدهم دیماه،
برای بار چندم
نشان داد بهجز
بازتولید
خشونت،
استراتژی دیگری
جهت برونرفت
از بنبست سیاسی
کنونی ندارد؛
اما این «زن،
زندگی، آزادی»
بود که علیرغم
دستاوردهای
مرئی و
ماندگار در سه
سال گذشته، باید
ارزشها و
خواستههای
خود را
«موقتاً» کنار
میگذاشت،
سکوت میکرد و
برای براندازی
با ایدهی
مرد، میهن،
آبادی همراستا
میشد، نه
برعکس.
به این
ترتیب،
گفتمان زنمحور
بهعنوان
مانعی برای
«وحدت» تصویر
شد؛ وحدتی که
در عمل به
معنای بازتولید
همان تخیل سیاسی
مردسالار پیشین
بود. این
منطقِ حذف، در
تناقضی بنیادین
ریشه دارد: در
حالیکه زنبودن
اساساً امری سیاسی
است و روابط
قدرت جنسیتی
همچون اکسیژنِ
موجود در هوا،
نامرئی اما
همهجا حاضر،
زیست اجتماعی
و سیاسی را
شکل میدهند،
زنان بهمحض
طرح تجربه یا
مطالبهی
خود، به «جنسیتیکردن
فضا» متهم میشوند.
گویی سیاست، پیشاپیش
خنثی و بیجنسیت
بوده و این
بدنهای
زنانهاند که
به هنگام سوژهبودگی
آن را آلوده میکنند.
این
اتهام، خود
بخشی از
سازوکار تخیل
سیاسی مسلط
است که جنسیت
را تنها زمانی
مرئی و مسئلهدار
میسازد که از
موقعیت
فرودست سر
برآورد و به
مطالبه بدل
شود. در چنین
چارچوبی،
روابط قدرت
جنسیتی که
ساختار سیاست،
اقتصاد و امر
عمومی را از پیش
سازمان دادهاند،
طبیعی و نامرئی
باقی میمانند،
اما نامگذاری
آنها بهمثابه
«زیادهخواهی»،
«حاشیهسازی» یا
«انحراف از
اولویتها»
طرد میشود.
به این معنا،
متهمکردن
زنان به جنسیتیکردن
فضا نه نشانهی
افراط آنان،
بلکه تلاشی
برای حفظ
توهمِ سیاستِ
بیبدن و بیقدرت
است؛ توهمی که
فقط با حذف
تجربهی زنان
میتواند
تداوم یابد.
آنچه به تعلیق
درمیآید نه
صرفاً
مطالبات
زنان، بلکه
امکان افشای این
واقعیت است که
سیاست همواره
از پیش جنسیتمند
بوده و انکار
این امر، خود یکی
از مؤثرترین
اشکال سلطه
است. تا زمانی
که سلطهی سیستم
مردسالاری
وجود دارد، هیچ
گروهی از هیچ
نوع سلطهای
رها نخواهد
شد. رویارویی
با سیستم
مردسالاری و
قطع تداوم آن،
مهمترین
اولویت
مقاومت در
برابر تمام
انواع قدرت
است.
چرا
«زن، زندگی،
آزادی» برای
نظم مردسالار
تهدید است؟
جنبش
«زن، زندگی،
آزادی» تنها یک
موج اعتراضی
کوتاهمدت یا
محدود به
موضوع حجاب
اجباری نیست.
زنان ایران طی
چند سال اخیر،
بهخصوص بعد
از قتل ژینا
(مهسا) امینی،
شکلی از
مقاومت مدنی و
خشونتپرهیز
را پیش بردند
که به نتایجی
ملموس و
درخشان انجامیده
است. برداشتن
حجاب اجباری،
بازتعریف
حضور بدن زن
در فضای عمومی
و فروپاشی عرف
اجتماعیِ حامی
اجبار، همگی
نشاندهندهی
نوعی پیروزی
فرهنگی
بودند؛ پیروزیای
که با وجود
فشار سیستماتیک
علیه زنان،
بدون جنگ،
بدون سلاح و
بدون تصرف
قدرت سیاسی
حاصل شد. درست
به همین دلیل،
این جنبش از
ابتدا برای
ساختارهای
خشونتمحور،
چه در قدرت و
چه در اپوزیسیون،
تهدیدآمیز
بوده است؛ چرا
که نشان میداد
تغییر میتواند
از مسیرهایی غیر
از منطق قهر،
جنگ و نظم
مردسالار
مسلط رخ دهد. سیستم
مردسالاری در
برابر تخیلی
آرایش نظامی
گرفته است که
بهجای «تصرف»
قدرت، آن را
مستأصل و خم میکند.
اهمیت
اجراگری زنان
در خیابان دقیقاً
در همین نقطه
آشکار میشود:
کنش زنانه در
فضای عمومی
صرفاً بیان یک
مطالبه نبود،
بلکه نوعی
بازتعریف
خودِ سیاست از
طریق بدن،
صدا، پوشش و
حرکت بود. این
اجراگری، به
تعبیر جودیت
باتلریِ
کلمه، نه
بازنمایی یک
هویت از پیش
موجود، بلکه
تولید سوژهای
سیاسی در لحظهی
عمل بود؛ سوژهای
که با نافرمانی
روزمره،
هنجارهای جنسیتی،
اخلاقی و
اقتداری را که
نظم سلطه بر
آنها بنا شده
است، مختل میکرد.
از این منظر،
خیابان به
صحنهای بدل
شد که در آن
زنان نهتنها
اعتراض میکردند،
بلکه امکان سیاستورزی
را دوباره
اجرا و احیا میکردند.
نادیدهگرفتن
یا تعلیق این
شکل از کنش،
به نام «اولویتهای
اقتصادی» یا
«وحدت»، در
واقع به معنای
انکار همان نیرویی
است که در سالهای
اخیر، تخیل سیاسیِ
بدیلی از
مقاومت و آینده
را قابل تصور
ساخته بود.
حذف یا به حاشیهراندن
این تجربهی زیسته
و این شکل از
کنش سیاسی، نه
ناشی از فقدان
کارآمدی آن،
بلکه نتیجهی
همان تخیل سیاسی
مسلطی است که
سیاست را تنها
در قالب
مطالبات
اقتصادی یا
سوژههای بهاصطلاح
«عام» به رسمیت
میشناسد.
زنان
در فاصلهی میان
اعتراضات ۱۴۰۱
تا ۱۴۰۴
نشان دادند تغییرات
عمیق، لزوماً
نباید با «فتح
قدرت» و خونریزی
همراه باشد و
به همین دلیل
دستاوردهای
مقاومت مدنی
آنها نادیده
و کماهمیت
جلوه داده شد.
مهم است که
متوجه باشیم
گفتمان «زن،
زندگی، آزادی»
صرفاً مطالبهی
حقوق زنان نیست؛
این گفتمان یک
تغییر پارادایم
را پیشنهاد میدهد.
تغییری که
منطق عمودی
قدرت، قهر
انقلابی و
قهرمانسازی
مردانه را به
چالش میکشد و
بهجای آن بر
بدن، زندگی
روزمره، مراقبت
و کنش جمعی
تأکید میکند.
تاریخ بارها
نشان داده است
که نظام
مردسالاری یک ساختار
ایستا نیست،
بلکه همچون
موجودی زنده
عمل میکند؛
ساختاری که
دارای توانایی
بازسازی، تطبیق
و بازتولید شیوههای
سرکوب است. هر
نوع جنگ، خونریزی
و خشونت،
گفتمان زنمحور
را دوباره به
عقب میاندازد.
اغراقآمیز نیست
اگر بگوییم
سرکوب جریان
ززآ، نوعی
واکنش ساختاری
سیستم
مردسالاری
برای حفظ نظم
مردانهی
موجود بود که
با قدرتنمایی
گفتمان زنمحور
در سالهای اخیر
در حال از دست
رفتن بود و در
لحظهی تهدید،
از خلال
نهادها،
خشونت و همسوییهای
ظاهراً
متضاد، برای
حفظ خود وارد
عمل شد. سیستم
مردسالاری بهعنوان
نخستین و مهمترین
شکل سلطه، هر
زمان که بیاعتبار
یا ناکارآمد میشود،
اشکال تازهای
از کنترل و
سرکوب را جایگزین
میکند. همین
قابلیتِ
بازتولید است
که به نظام
مردسالار
اجازه داده
است علیرغم
انقلابها،
اصلاحات و
شکستهای
ظاهری،
همچنان به حیات
خود ادامه
دهد.
در
چنین چارچوبی،
همپوشانی و
همسویی نیروهایی
که در ظاهر
متخاصماند،
دیگر امری
متناقض به نظر
نمیرسد. در ایران،
«بیت» و «دربار»،
نهادهای دین سیاسی
و سلطنت،
اگرچه در روایت
رسمی خود را
در برابر یکدیگر
تعریف میکنند،
اما در مواجهه
با گفتمانهای
زنمحور که بنیانهای
قدرت مردانه
را به چالش میکشند،
منافع مشترک مییابند.
سرکوب گفتمان
زن، زندگی،
آزادی دقیقاً
در همین نقطه
به محل تلاقی
این دو تبدیل
میشود. این
همگرایی بیسابقه
نیست. نظامهای
مردسالار در
بزنگاههای
تاریخی بارها
نشان دادهاند
که قادرند
اختلافات ایدئولوژیک،
سیاسی یا مذهبی
خود را موقتاً
کنار بگذارند
تا با تهدیدی
مقابله کنند
که موجودیت
نظم جنسیتی را
نشانه گرفته
است. جنبشهای
زنمحور
صرفاً مطالبات
سیاسی یا
اصلاحی مطرح
نمیکنند؛ آنها
نظم نمادین
قدرت را برهم
میزنند و به
همین دلیل
واکنشهایی
عمیقاً تدافعی
را برمیانگیزند.
از این
منظر، آنچه
امروز شاهد آن
هستیم، از تهدید
و ارعاب
گفتمان ززآ تا
پایینکشیدن
نمادهای
مقاومت زنان
روژاوا در
طبقهی سوریه
و بازداشت
زنانِ فعال در
عرصهی
اجتماعی در
افغانستان،
باید در یک
منطق کلانتر
فهمیده شود.
هماهنگی
نانوشتهی شیوههای
خاموشسازی،
چه از طریق
سرکوب دولتی،
چه حملات
رسانهای و چه
فشار اپوزیسیونهای
مردمحور،
بازتاب یک
هراس مشترک
است: هراس از
بهقدرترسیدن
تخیل سیاسی
زنانه که با
وجود مقاومت
مؤثر زنان جلوی
چشم همگان، دیگر
بهسادگی
قابل مهار یا
مصادره نیست.
در این
چارچوب، نزدیکی
دربار و بیت برای
سرکوب گفتمان
ززآ نه یک
استثنا، بلکه
پاسخی ساختاری
به تهدیدی بنیادین
است. سیستم
مردسالاری در
لحظات بحران،
به بقا وفادارتر
است تا به
اصول. ائتلافهایش
نه بر اساس
باور، بلکه بر
پایهی ضرورت
شکل میگیرند؛
هدف نهایی اما
ثابت میماند:
بازپسگیری
کنترل بر بدنها،
صداها و روایتهای
زنان و مهار
گفتمانی که میتواند
نظم موجود را
از ریشه
دگرگون کند.
تخیل
سیاسی بدون
زنان: تاریخ یک
ناتوانی
ساختاری
حذف
زنان ایرانی
از عرصهی تخیل
سیاسی پس از
مشارکت فعال
آنان در جنبشهای
آزادیبخش،
پدیدهای
نوظهور یا
منحصر به مقطع
سالهای اخیر
نیست، بلکه
الگویی تاریخی
و تکرارشونده
است. این الگو
از دوران
قاجار و حتی پیش
از دوران
مشروطه، در
اعتراضات عمومی
به معاهدات
تحقیرآمیز با
دولتهای
خارجی شروع شد
که در آن زنان
حضوری فعال در
عرصهی عمومی
داشتند و در
بسیج اجتماعی
و کنش خیابانی
نقش ایفا
کردند؛ با این
حال، این حضور
به بازشناسی
پایدار زنان
بهعنوان
فاعلان سیاسی
در تخیل آیندهی
جمعی نینجامید.
همین الگو در
دوران
مشروطه، انقلاب
۱۳۵۷،
جنبش سبز و
بار دیگر در
زمان «زن،
زندگی، آزادی»
تکرار شده
است: زنان در
لحظهی گسست،
بحران و
مقاومت، به
شرط حذف سوژهبودگی،
به صحنه
فراخوانده میشوند،
اما در مرحلهی
صورتبندی
افق سیاسی، یا
به حاشیه
رانده میشوند
یا از آنان
خواسته میشود
مطالبات خود
را به تعویق
اندازند.
این
تکرار تاریخی
را میتوان نه
بهمثابه
شکستهای
منفرد، بلکه
بهعنوان
نشانهی
گرفتار بودن
در یک لوپ تخیل
سیاسی مسلط
فهمید؛ تخیلی
که مشارکت
زنان را برای
برهمزدن نظم
موجود ضروری میداند،
اما حضور پایدار،
تصمیمگیرنده
و مطالبهمحور
آنان را در آیندهی
سیاسی «قابل
تصور» نمیسازد.
استمرار این
چرخه پس از بیش
از یک قرن
نشان میدهد
که مسئله
صرفاً فقدان
زمان، اولویت یا
آمادگی
اجتماعی نیست،
بلکه ناتوانی
ساختاری در
گسستن از تخیلی
است که سیاست
را همچنان
بدون بدنها،
صداها و عاملیت
زنان صورتبندی
میکند.
در
چنین زمینهای،
به نظر میرسد
تنها رویکرد
راهبردیِ پیشِ
روی جریان
«زن، زندگی،
آزادی» پافشاری
آگاهانه و
مداوم بر حضور
خود بهعنوان
نیرویی سیاسیِ
مؤثر و غیرقابلتعلیق
باشد؛ حضوری
که نه بهعنوان
«بخش» یا
«مطالبهای
خاص»، بلکه بهمثابه
شرط امکان هر
نوع تخیل سیاسی
رهاییبخش باید
تثبیت شود.
مقاومت در
برابر حذفشدن
از گفتمان
غالب، صرفاً
به معنای
اصرار بر
مطالبات جنسیتی
نیست، بلکه
تلاشی است برای
مختلکردن
همان منطق تخیلیای
که سیاست را
از بدن، زیست
روزمره و
تجربهی زیسته
تهی میکند.
جریان «زن،
زندگی، آزادی»،
اگر قرار است
از افتادن
دوباره در
چرخهی تاریخیِ
مشارکت و سپس
حذف بگریزد،
ناگزیر است از
هرگونه
فراخوان به
تعلیق، تعویق یا
ادغام بیقیدوشرط
در گفتمانهای
مسلط سر باز
زند، بر حق
خود بهعنوان یکی
از ستونهای
اصلی افق آینده
پافشاری کند و
دست به سازماندهی
سیاسی بزند. این
پافشاری، نه
نشانهی
تفرقه، بلکه
شکلی از
بازتعریف سیاست
است؛ سیاستی
که بدون حضور
فعال، بدنمند
و اجراگرانهی
زنان، بار دیگر
به بازتولید
همان نظمهای
اغلب خشونتباری
خواهد انجامید
که پیشتر در
انقلاب ژینا،
با فریاد زندگیخواهی
به چالش کشیده
شده بودند. از
این منظر،
مسئله نه
«همراهی یا
عدم همراهی»
با دیگر نیروها،
بلکه مقاومت
در برابر تخیل
سیاسیای است
که میکوشد
رهایی را بدون
حضور زنان در
ساحت تصمیمگیرنده
و کنشگران تعیینکننده،
در صورتبندی
سیاست قابل
تصور سازد.
برگرفته
از:«زمانه»
https://www.radiozamaneh.com/877100