Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ برابر با  ۰۲ فوريه ۲۰۲۶
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس  orwi-info@rahekargar.net  و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از;  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار :دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴  برابر با ۰۲ فوريه ۲۰۲۶

 

دو رویکرد و یک پیش‌فرض

 

 روزبه آقاجری

 

حاشیه‌ای انتقادی بر یادداشت‌های پرویز صداقت و یوسف کهن

در یادداشتی با عنوان پیش‌درآمدهای پرده‌ی آخر پرویز صداقت (۱۴۰۴) کوشیده است تحلیلی سیاسی‌طبقاتی از روندهای ساختاری متأخری ارائه دهد که منجر به اعتراضات دی ۱۴۰۴ شد و این‌که چگونه وجه راست‌گرایانه‌ی نیرومندی پیدا کرد. همچنین بر پایه‌ی تحلیل بالا سعی می‌کند از آینده‌ی ایران و چشم‌اندازهای ممکن سخن بگوید. او در آخر یادداشتش می‌نویسد: «اما دوره‌های بحران‌های انقلابی از این دست دوره‌های نزاع‌ها و بی‌نظمی‌های تشدیدشده است در چنین دوره‌هایی اراده‌ی جمعی عاملیتی بیش از هر زمان دیگر پیدا می‌کند و از همین روست که همه‌ی ما مجبوریم از پی جلب حمایت گروه‌های هرچه وسیع‌تری از مردم، بسیار وسیع‌تر از آنان که ترجیحاتی کم‌وبیش نزدیک به ما دارند، برآییم. این همان چیزی است که گرامشی بلوک تاریخی نامید و امروز شکل دادن به آن حول دو محور ”صلح و دموکراسی“ بیش از هر زمان دیگری در تاریخ معاصر ما اهمیت یافته است» (صداقت، ۱۴۰۴). یوسف کهن (۱۴۰۴) در نقد آن در یادداشتی با عنوان «بلوک تاریخی» یا «بلوک طبقاتی ـ سوسیالیستی ـ کارگری» می‌کوشد «بی‌آن‌که به نقد و بررسی کلیّت مقاله بپردازد، پلمیکی را حول صرفاً پاراگراف فوق ـ که در واقع فراخوان نویسنده است ـ … [بیآغازد]؛ با این ادعا که استنتاج فوق ـ هم به لحاظ تئوریک و هم پراکسیس ـ از سنتِ نقد اقتصاد سیاسی که بر تحلیل طبقاتی، سوسیالیستی و کارگری متکی است، گسسته و با اتکا بر مفاهیمی چون هژمونی، جامعه‌ی مدنی و بلوک تاریخی، روی‌کرد دیگری را پی‌گرفته ‌است».

چنین بحثی در میان چپ‌ها بسیار نمونه‌وار است. در این‌جا دو نکته‌ی انتقادی درباره‌ی رویکرد پرویز صداقت و یوسف کهن وجود دارد که به نظرم باید بر آن‌ها دست گذاشت: ۱) گرفتاری در یکی از دو قطب تمایززدایی ـ فروبستگی و ۲) گرفتاری در خودنیروپنداری و خودسازمان‌پنداری.

 

تمایززدایی ـ فروبستگی

صداقت در نوشته‌ی خود گرایشی تمایززدایانه نشان می‌دهد یعنی می‌کوشد با اعلان اهمیت گردآمدن در بلوک تاریخیِ صلح و دموکراسی، دست کم از جایگاهی تحلیلی، ضرورت «جلب حمایت گروه‌های هرچه وسیع‌تری از مردم، بسیار وسیع‌تر از آنان که ترجیحاتی کم‌وبیش نزدیک به ما دارند» را نشان دهد. رویکرد صداقت هم بنا بر تحلیل طبقاتی خود او و هم بنا بر درک او از روندهای منطقه‌ای و جهانی چه بسا به‌درستی امکانی پیش می‌گذارد تا گرایش‌های فکری گوناگون بتوانند جبهه‌ای را تشکیل دهند که بتواند در برابر گرایش‌های راست‌گرایانه‌ و جنگ‌طلبانه ایستادگی کند. درواقع صداقت توصیه می‌کند که برای چنین کاری لازم است که چپِ سوسیالیست و مارکسیست به شکلی تمایززدایانه نه تنها مرزهای گفتمانی‌اش را کمرنگ کند (چه تاکتیکی چه راهبردی) بلکه به صورت عملی در مسیری وارد شود که لزوماً نخواهد توانست در آن به‌تمامی خودش باشد و جهان اجتماعی را بنا بر فهم خود شکل دهد.

کهن اما، در برابر رویکرد صداقت، گرایشی فروبسته را توصیه می‌کند. او چه بسا به‌درستی بر این دست می‌گذارد که چنان تمایززدایی‌ای از وجوه گفتمانی و عملی سیاست سوسیالیستی‌مارکسیستی به شکل‌های تجربه‌شده‌ی رفرمیسم و ادغام در نظم سرمایه‌دارانه می‌انجامد. او می‌گوید که باید فروبستگی در مرزهای گفتمانی و سیاستی سوسیالیستی‌مارکسیستی ـ یعنی «بدون دفاع از استقلال سیاسی پرولتاریا، ضرورت تشکیل حزب طبقاتی، و لزوم درهم‌شکستن دولت بورژوایی» ـ تنها مسیری است که در آن می‌توان اطمینان داشت که «گرایش‌های مارکسی […]، در نهایت و در عمل، به یکی از اشکال مدیریت نظم کاپیتالیستی» بدل نشوند.

حال چه باید کرد؟ به خوبی می‌دانم که آن‌هایی که با تاریخ چپ ایرانی آشنایند، می‌توانند نمونه‌های بارز تاریخی از هر یک از این دو رویکرد را نشان دهند و گمان می‌کنم هیچ یک از آن نمونه‌ها به‌تمامی تجلی یکی از این دو رویکرد نباشند. آن‌چه در این‌جا اهمیت دارد این است که صداقت و کهن با توجه به «ضرورت‌های تاریخی» دو شکل ظاهراً متمایز «سازمان‌دهی» را پیش می‌گذارند و ازقضا می‌توان نشان داد که هر دو درکی صحیح از ضرورت‌های تاریخیِ پیشِ رویِ «نیرو»های مترقی صلح‌طلب و دموکراسی‌خواه دارند. هر سوسیالیست و مارکسیستی که با جنبه‌های گوناگون تاریخ معاصر سیاست و سازمان‌دهی سوسیالیستی‌مارکسیستی آشنا باشد نمی‌تواند درستی دغدغه‌هایی را رد کند که این دو صورت‌بندی تحلیلی بر آن تأکید می‌کنند.

اما نکته این است که هر دو آن‌ها، حتی اگر چنین چیزی را قصدمندانه نخواهند، عملاً تأکیدی یک‌سویه بر یکی از این دو وجه تمایززدایی و فروبستگی می‌گذارند. آن‌ها به جای «هم این هم آن» و تلاش برای صورت‌بندی سیاست و شکل سازمان‌دهی سوسیالیستی مبتنی بر آن، در دوقطبی‌ای ازهم‌گسسته گرفتار می‌مانند. صداقت آن‌چه را یوسف کهن به آن اشاره کرده یا نادیده گرفته است یا پیشنهاد خود را چنان صورت‌بندی نکرده که دربردارنده‌ی آن باشد و کهن نیز آن‌چه را پرویز صداقت می‌گوید و بر اهمیتش دست می‌گذارد نادیده گرفته و اساساً در صورت‌بندی خود وارد نکرده است.

کار اساسی دقیقاً ارائه‌ی بدیلی برای سیاست و سازمان‌دهی سوسیالیستی است که بتواند به برنهادی خلاقانه از دیالکتیک بلوک تاریخیِ تمایززدوده و بلوک طبقاتی‌سوسیالیستی‌کارگریِ فروبسته دست یابد. درواقع این برنهاد خلاقانه باید بتواند، به شکلی پی‌گیرانه و جدی و دقیق، نشان دهد که همپیوندی دیالکتیکی این دو چگونه ممکن است و در چه شکل‌هایی می‌تواند محقق شود. تلاش برای صورت‌بندی چنین بدیلیْ برآیند پراتیک‌های فکری‌عملی جمعی و بی‌تردید کاری اساسی و سرنوشت‌ساز در دوران ماست.

 

خودسازمان‌پنداری و خودنیروپنداری

وجه دیگری که به شکلی تعارض‌آمیز هم پیش‌فرض در و هم مخاطره‌ی پیش رو برای رویکردهای پرویز صداقت و یوسف کهن است خودسازمان‌پنداری و خودنیروپنداری است؛ دو ریختارِ[*] بعضاً عمومیت‌یافته در میان اشخاص و گروه‌های چپ‌گرا که رد پای آن‌ها را می‌توان در بسیاری تحلیل‌ها و موضع‌گیری‌ها یافت.

این‌که می‌گویم این دو را به معنایی همچون پیش‌فرض در تحلیل صداقت و کهن می‌توان یافت به این موضوع بر می‌گردد که تنها از «جایگاه تحلیلی» خاصی می‌توان با خیالی آسوده یا به رویکردی تمایززدایانه آویخت یا تحلیلی فروبسته ارائه کرد. این جایگاه تحلیلی خاص دو وجه همپیوند دارد که آن‌ها خودنیروپنداری و خودسازمان‌پنداری خوانده‌ام.

وقتی پرویز صداقت به‌سادگی و بی‌توجه به تمایزهای گفتمانی و سیاستی سوسیالیستی از «بلوک تاریخی صلح و دموکراسی» سخن می‌گوید، این پیش‌فرض را دارد که می‌توان با تقریبی خوب به «سازمان»ها و حتی «نیرو»هایی تمایزیافته اشاره کرد که بتوان آن‌ها را به شکلی فروبسته «چپِ سوسیالیستی‌مارکسیستی» خواند و حالا قرار است آن‌ها با کمرنگ‌سازی مرزهای گفتمانی و سیاستی خود در بلوکی تاریخی در کنار دیگرانِ خواهانِ صلح و دموکراسی گرد آیند. چنین درکی بیش از اندازه «شخص»ها و «گروه‌»های واقعاًموجودِ چپ‌گرا را همچون «سازمان» و «نیرو» در نظر می‌گیرد.

به‌شکلی مشابه، یوسف کهن نیز وقتی با چنین قاطعیتی از مرزگذاری گفتمانی و سیاسی طبقاتی‌سوسیالیستی‌‌کارگری حرف می‌زند، گویی به طرزی تمایزیافته، «سازمان»ها و «نیرو»هایِ چپِ طبقاتی‌سوسیالیستی‌کارگری‌ای را پیش‌فرض می‌گیرد که خود می‌دانیم چیزی نیستند جز «شخص»ها و «گروه»هایی با گرایش‌های گوناگونی که می‌توان ادعا کرد نه تنها هیچ پیوند اندام‌واری با یکدیگر ندارند بلکه به‌دشواری بتوان ادعا کرد که پیوندی اندام‌وار با لایه‌های گوناگون جامعه‌ی ایرانی داشته باشند.

آن‌چه خودسازمان‌پنداری و خودنیروپنداری خوانده‌ام دو وجه از گستره‌ای از معضلات سیاسی‌سازمانی‌فرهنگیِ «شخص»ها و «گروه»های چپِ مشخصاً سوسیالیست‌مارکسیست در دوران معاصر ماست که بدبختانه توجه چندانی به آن‌ها نمی‌شود. این‌که به چه دلایل تاریخی‌ای چنین گرفتاری‌هایی پدید آمده‌اند در این‌جا اهمیتی ندارد و در جای خود بی‌تردید باید به آن‌ها پرداخت اما در این‌جا توجه‌دادن به این اهمیت دارد که در هر لحظه باید آگاهانه با «جایگاه تحلیلی» خود برخورد کنیم تا بتوانیم از پیامدهای آسیب‌زای خودسازمان‌پنداری و خودنیروپنداری جلوگیری کنیم.

 

نکته‌ی آخر

در آخر باید بگویم که بر لبه‌ی دورانی ایستاده‌ایم که بیش از هر زمان دیگر، به‌رغم فقدان هر نشانه‌ی روشن، صورت‌بندی نظری‌گفتمانی بدیلی سوسیالیستی برای آینده‌ی ایران ضرورت یافته است. هر چه بتوانیم چنین صورت‌بندی‌ای را دقیق‌تر، منسجم‌تر و علم‌بنیادتر بنا کنیم، بیشتر می‌توانیم امید داشته باشیم که جای خود را در میان مردمان پیدا کند و به نیرویی مادی بدل شود.

برگرفته از: «نقد اقتصاد سیاسی»

https://pecritique.com/wp-content/uploads/2026/02/R-Aghajari-critique.pdf

 

 

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های جتماعی زیر که عضوآنها هستید ارسال کنید:  

تمامی حقوق برای سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) محفوظ است. 2026 ©