Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
جمعه ۱۰ اسفند ۱۴۰۳ برابر با  ۲۸ فوريه ۲۰۲۵
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس  orwi-info@rahekargar.net  و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از;  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار :جمعه ۱۰ اسفند ۱۴۰۳  برابر با ۲۸ فوريه ۲۰۲۵

 

 

 

آیا این همان فاشیسم است؟

آنیتا زسورزسان

ترجمه از مجاری به آلمانی استرید سیمرمان

ترجمه از آلمانی به فارسی آزاده ارفع

 

فاشیست های امروز دیگر بر ترور فراگیر تکیه نمی کنند، آن ها ناسیونالیسم قومی و سیاست های غیر انسانی خود را با شرایط قرن بیست و یکم انطباق داده اند. هیچ کس این تحول سیاسی را به روشنی و ژرف نگری فیلسوف مجاری ، ج . م . تاماش پیش بینی نکرده بود.

زمانی که فردریک جیمسون (۱) در سمپوزیومی درباره‌ کتاب " ویرانی عقل: راه خردستیزی از شلینگ تا هیتلر" از گئورگ لوکاچ شرکت کرد ه بود درباره بازگشت فاشیسم گفت:«شاید فاشیسم واقعاً بازگشته باشد و استدلال های لوکاچ دیگر به شکل ناخوشایندی ارتدکسبه نظر نیاید. به باور من، لوکاچ را همواره باید در بستر تاریخی خودش تحلیل کرد، بستری که احتمالاً با زمانه ما تفاوت دارد (مگر آنکه در نهایت دریابیم که چنین تفاوتی در کار نیست ".)

لوکاچ اثر مهم و ضد فاشیستی خود را در سال ۱۹۵۲ منتشر کرد، اما او نگارش آن را دو دهه پیش از آنکه ترور نازی‌ها جهان را به کام خود بکشد، آغاز کرده بود. امروز، شاید عجیب به نظر برسد که گوته را مسئول ظهور امپریالیسم آلمان بدانیم. اما در دوران ناامیدی و بحران، انسان‌ها ناگزیر در جست‌وجوی راه‌های رادیکال برای درک فرهنگی  هستند که توانسته زمینه ساز چنین خشونتی هولناکی همراه با نسل‌کشی‌ را پدید آورد.

اگر درک فاشیسم حتی برای کسانی که در آن دوران زیسته بودند، آسان نبود، پس بدیهی است که برای ما نیز امروز آسان‌تر نشده است. آگنش هلر، فیلسوف برجسته‌ی مجارستانی، در اوایل سالیان ۲۰۰۰ با گله گفته بود که فلسفه، به دلیل فقدان پرسش‌های بنیادی که مرگ و زندگی را رقم می زنند، برش خود را از دست داده  است. اما احیای فاشیسم در مجارستان طی دو دهه‌ گذشته، بار دیگر این پرسش را به طور جدی مطرح کرده است که فاشیسم چگونه در جهانی که دیگردر شرایط قرن بیستم قرار ندارد پیشروی کرده و قدرت می گیرد؟  این تحول نگران کننده ی سیاسی را هیچ‌کس به دقت و ژرف‌نگری گاشپار میکلوش تاماش(Gáspár Miklós Tamás)، فیلسوف فقید که در سال ۲۰۲۳ درگذشت، تحلیل نکرده است.

 

زمینه ی رشد راست افراطی

 

تاماش در سال ۱۹۴۸ در شهر کولوژوار (نام امروزی آن، کلوژ رومانی) چشم به جهان گشود. پدر و مادرش از کمونیست‌های مبارزی بودند که از اشغال نازی‌ها جان سالم به در بردند. او روایت می‌کرد که پدرش، باوجود خشم و ناامیدی از افراط‌های استالینیسم در دوران پس از جنگ، هرگز نتوانست از آرمان کمونیسم دل بکند، چرا که شاهد بود چگونه دوستان و اعضای خانواده‌اش به دست همدستان نازی‌ها شکنجه و کشته شدند. تاماش، که در سنت چپ‌گرایانه‌ای پرورش یافته و به چندین زبان مسلط بود، در دهه‌ی ۱۹۸۰ به یکی از شناخته‌شده‌ترین مخالفان شوروی در منطقه بدل شد و در نهایت، برای گریز از سرکوب‌های رژیم چائوشسکو، به بوداپست پناه برد.

در اوایل دهه‌ی ۱۹۹۰، گاشپار میکلوش تاماش و ویکتور اوربان، که در آن زمان سیاستمداری در حال ظهور بود، دوشادوش یکدیگر برای گسترش آزادی در مجارستان مبارزه می‌کردند. اما نگاه آن‌ها از مجارستانِ پساسوسیالیستی کاملاً متفاوت بود. تاماش که در آن دوران به لیبرالیسم کلاسیک باور داشت، خیلی زود با سرخوردگی عمیقی مواجه شد، چرا که شوک‌ درمانی اقتصادی منجر به فروپاشی اقتصاد شد و میلیون‌ها نفر را یک شبه به فقر کشاند. دستاوردهای چندین دهه در حوزه های صنعت، مسکن، فرهنگ و آموزش، تحت تاثیر سیاست‌های نئولیبرالی نابود شد. اما آنچه برای تاماش نقطهتحول فکری شد، افزایش بی‌سابقه‌ بیکاری و بی‌خانمانی در پی این تغییرات بود.

 

هنگامی که فاشیسم تاریخی وظیفه اش را انجام داد ، توسط قدرت هائی که قبلا به آن تکیه کرده بودند، به زباله دان تاریخ افکنده شد

 

از آن پس، او استدلال می کرد که تمامی دستاوردهای ارزشمند مدرنیته در عصر سرمایه داری بعد از 1989 ممکن است از دست بروند. بدون آن که بر جنایات رژیم های کمونیستی سر پوش بگذاریم، باید اذعان کرد که این رژیم ها برای نخستین بار در تارخ به کارگران و دهقانان در مجارستان و منطقه ترانسیولوانیا فرصتی بی سابقه برای دسترسی به آثار تولستوی، پوشکین، ریلکه و دیگر انسان گرایان بزرگ فراهم آوردند. با کمک برنامه های آموزشی، بی سوادی در این منطقه تقریبا به طور کامل از میان رفت. فرهنگ دیگر تنها مختص طبقه ی بورژوازی شهری نبود؛ در دوران شوروی، مفاهیمی چون روان کاوی، اکسپرسیونیسم، موسیقی آتونال، باهاوس، فمینیسم و نظریه مارگسیستی به مجارستان راه یافتند.

امروزه این میراث فرهنگی از سوی دو جبهه، حزب راست گرای افراطی فیدس و همچنین نخبگان لیبرال، مورد تهدید قرار گرفته است. در این تقابل، هدف اصلی لیبرال ها این است که نیروهایی را که علیه سلطه ایالات متحده در مجارستان مبارزه می کنند، سرکوب کنند. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در کشورهای پساسوسیالیستی خلآئی ایجاد کرد که توسط جنبش های اولترا – راست پر شد و از این گروه ها دولت هایی ظهور کردند که ویژگی های فاشیستی دارند؛ دولت هایی که تاماش آن را "پسافاشیستی" می خواند.

 

پسا فاشیسم یا فاشیسم نوین؟

 

واژه «فاشیسم» معمولاً با استفاده افراطی از خشونت سیاسی، پاکسازی‌های قومی و سبک حکومتی بسیار اقتدارگرا مرتبط است. تنها زمانی که جاه طلبی های امپریالیستی هیتلر تهدید به بی‌ثبات کردن ساختار قدرت موجود می‌کردند و او  به فکر تسلط بر تمام اروپا بود، فاشیسم به دشمن سرمایه‌داری سازمان‌یافته تبدیل شد. هنگامی که فاشیسم تاریخی وظیفه اش را انجام داد ، توسط قدرت هائی که قبلا به آن تکیه کرده بودند، به زباله دان تاریخ افکنده شد.

تاماش در استدلال خود می‌گوید که نقش پسافاشیسم از جنبه‌هایی با فاشیسم قرن بیستم مشابه است بویژه در این که جنبش‌های سوسیالیستی باید از عرصه‌ی قدرت حذف شوند ؛ اما در عین حال تفاوت‌های مهمی نیز دارد. پسافاشیسم نیازی به اعمال خشونت مرگبار مانند فاشیسم گذشته ندارد و می‌تواند از سیاست‌های نظیر اصلاح ژن ها(۲) و جاه‌طلبی‌های امپریالیستی اجتناب کند. خط‌ مشی فوق‌امپریالیستی فاشیست‌های بین دو جنگ جهانی همچون موسولینی و فرانکو ممکن است برای پسافاشیست‌ها امروزه مضحک به نظر برسد. برخی از آن‌ها، نظیر ویکتور اوربان، حتی مخالف جنگ هستند و از پایان جنگ اوکراین حمایت می‌کنند، هرچند این حمایت مشروط به خواسته های پوتین است. در حالی که نوفاشیسم به ایدئولوژی و زیبایی‌شناسی فاشیسم کلاسیک با یک حس نوستالژیک می‌نگرد، پسافاشیسم خود را با شرایط جدید قرن 21 سازگار کرده است. در این روند، تلاش می کند تا ملت و هویت ملی را در برابر جهانی‌ سازی محافظت کند.

 

نخبگان سیاسی جناح راست در اروپا مواضع خشن خود را به شکلی آشکارتر و با اعتماد به نفس بیشتر بیان می‌کنند، از این رو تعجب‌آور نیست که اعطای تابعیت به پناهندگان به طور فزاینده‌ای به یک امتیاز رقابتی و مورد نزاع بدل شود.

 

برخلاف فاشیسم سنتی، پسافاشیسم  دیگر خود را به‌عنوان نیرویی مخالف لیبرالیسم مسلط معرفی نمی کند. پسافاشیست‌های معاصر نه در پی گسستگی بنیادین از ساختارهای اجتماعی موجود هستند، نه نابودی دموکراسی را هدف قرار داده اند و نه به تروریسم تمامیت‌خواهانه متوسل می شوند ؛ بلکه  به دنبال تحکیم و تقویت دولت‌های ملی‌گرا حرکت هستند.  ازهمین رو، آن‌ها سیاستی مبتنی بر هویت‌ ملی‌گرایانه‌ را ترویج می‌کنند که به حاشیه راندن مهاجران و سایر گروه‌های فرودست می‌انجامد. تاماش معتقد است که پسافاشیسم در تلاش است تا روند روشنگری را معکوس کند؛ روندی که در آن، مفهوم شهروندی به بخشی جدایی‌ناپذیر از وضعیت انسانی بدل شده است. آن‌ها با ایده‌ی شهروندی همگانی سر ستیز دارند. به همین دلیل افراد فاقد مدارک شناسایی، بی‌خانمان‌ها، مهاجران و پناهجویان به دشمنان اصلی  نیروهای پسافاشیست‌ تبدیل شده‌اند ؛ چرا که هدف آن ها حذف و طرد کسانی است که آن‌ها را "غیرمتمدن" یا فاقد ارزش برابر می دانند. از دیدگاه تاماش، محروم کردن فرد از حق شهروندی در حقیقت به معنای انکار انسانیت اوست.

درستی نظریه‌ی تاماش را می‌توان امروز در جنبش‌های سیاسی مختلف در سراسر جهان مشاهده کرد. در کنار پروژه‌ ۲۰۲۵ دونالد ترامپ، ردپای پسافاشیسم را می‌توان در سیاست‌های ویکتور اوربان در مجارستان، حزب اجتماع ملی مارین لوپن، حزب آلترناتیو برای آلمان، جورجیا ملونی و حزب برادران ایتالیا نیز یافت. ویژگی مشترک همه‌ آن‌ها، سیاست‌های ضد مهاجرتی، بیگانه‌هراسی، اسلام‌ستیزی و گرایش به ایدئولوژی‌های ملی‌گرایانه‌ نوین مانند فمنوناسیونالیسم (۳) و هموناسیونالیسم (۴)است.

در حال حاضر، جنبش‌های فاشیستی تحت رهبری زنان رهبر قرار دارند – پدیده‌ای که سه دهه پیش غیرقابل تصور به نظر می رسید. زنان پسافاشیستی  چون مارینه لوپن و جورجیا ملونی که از جریان های سیاسی مختلف بر خواسته  اند، مرزهای میانه‌روی سیاسی در اروپا را جابجا کرده‌ و به شکلی رادیکال تصورات سنتی در باره فاشیسم مردانه را شکستند. لوپن و اوربان، فموناسیونالیسم را در روایت خود می‌گنجانند و از مبارزه برای حقوق زنان به‌عنوان ابزاری برای تبلیغات ضد «دیگران» بهره می برند. اوربان، به‌عنوان مثال، در سخنرانی خود در پارلمان اروپا در اکتبر ۲۰۲۴ ادعا کرد که «مهاجرت غیرقانونی علت افزایش ضدیهودیت، خشونت علیه زنان و هموفوبیا در سرتاسر اروپا است». این روایت برای غیرانسانی‌سازی مسلمانان و به‌طور فزاینده‌ فلسطینی‌ها نقش محوری دارد. به‌عنوان مثال، کارولین پرایسلر، سیاستمدار حزب دموکرات آزاد، ادعا کرد که موجودیت اسرائیل به‌عنوان «دولت قانون» آن را از مسئولیت جنایات جنگی مبرا می‌کند. در این موضع‌گیری ها، جو پسافاشیستی کنونی نمایان می‌شود.

نخبگان راست‌گرای اروپا مواضع افراطی خود را با صراحت و اطمینان بیشتری ابراز می‌کنند، تا آنجا که دیگر جای تعجب ندارد که اعطای تابعیت به پناهندگان به امتیازی مناقشه‌برانگیز بدل شده است. کسانی که از جنگ و فقر گریخته و در جستجوی پناهگاهی امن هستند، یا در اردوگاه‌های بسته گرفتار می‌شوند یا در دریای مدیترانه به سرنوشت مرگبار خود واگذار می‌گردند. سیاست‌مداران و رسانه‌ها با نادیده گرفتن انسانیت آن‌ها، آنان را صرفاً به «پناهجویان» تقلیل می‌دهند.

 

در حالی که نئوفاشیسم در چارچوبی نوستالژیک ایدئولوژی و نمادهای فاشیسم کلاسیک را آرمانی جلوه می‌دهد، پسافاشیسم مسیر خود را با مقتضیات دوران معاصر هماهنگ ساخته است.

تاماش بر این باور بود که طرد گروه‌هایی از بشریت از دایره‌ی جامعه‌ی انسانی، هسته‌ی اصلی فاشیسم نوین را تشکیل خواهد داد. او استدلال می‌کرد که پسافاشیسم دیگر همچون گذشته «غیرشهروندان» را با قطارهای باری روانه اردوگاه های مرگ نمی کند بلکه صرفاً آن‌ها را از سوار شدن بر قطارهائی بازمی‌دارد که به کشورهائی  می روند که در آن‌ها وفور نعمت وجود داشته و سطل های زباله لبریز‌ از مازاد مواد غذایی است. از نظر تاماش، میان اهداف فاشیسم سنتی و فاشیسم نوین تفاوتی بنیادین وجود دارد. در عصری که کشورهای غربی قوانین تابعیت، ویزا، اقامت و اجازه‌ی کار را بیش از پیش سختگیرانه ‌تر می‌کنند تا خود را از سیل مهاجران کشورهای فقیر محافظت کنند ائتلاف‌های سیاسی جدیدی نیز در حال شکل‌گیری است.

آلمان نمونه‌ای بارز از این وضعیت است، کشوری که در آن، کسانی که به نسل‌کشی فلسطین اعتراض می‌کنند، با خطر بازداشت یا حتی اخراج مواجه می‌شوند. هم‌اکنون، بحث‌هایی در جریان است که اعطای تابعیت آلمان را به پذیرش رسمی حق موجودیت اسرائیل مشروط کند. بدین ترتیب، شهروندی به ابزاری برای مجازات و سرکوب کسانی بدل می‌شود که با ایدئولوژی حاکم همسو نیستند. در همین حال، بحران اقلیمی فزاینده، مهاجرت‌های گسترده‌تری را به همراه خواهد داشت و سیاست های مهاجر ستیزانه را بیش از پیش تشدید خواهد کرد. فضای اجتماعی‌ آکنده از ترس ، از هم‌اکنون بستر گسترش نظریه‌های توطئه‌ی نژادپرستانه و یهودستیزانه شده است. «پروژه‌ی ۲۰۲۵» ترامپ، که بر تقویت شدید کنترل‌های مرزی و اجرای اخراج‌های گسترده تاکید دارد، آشکارا در امتداد سیاست‌های ویکتور اوربان قرار دارد.

در بریتانیا، جائی که در سال گذشته راست‌گرایان افراطی مهاجران، پناهجویان و سازمان‌های حامی آن‌ها را هدف حمله قرار دادند، نظریه‌ی «دولت دوگانه»‌ی تاماش به‌ روشنی قابل مشاهده بود: از یک سو، «دولت  نرمال» که حقوق شهروندان مراکز سرمایه‌داری را تأمین می‌کند، و از سوی دیگر، «دولت با اختیارات ویژه» که قوانین خاصی را بر مهاجران و پناهجویان تحمیل می‌کند. این دوگانگی دولت و نظام حاکم در دموکراسی‌های سرمایه‌داری پیشرفته، بیش‌ازپیش خود را نمایان می‌سازد. نظام کنترل مرزی نژادپرستانه‌ اتحادیه اروپا بستری را فراهم کرده که در آن فاشیسم می‌تواند گسترش یابد. فرآیند «فاشیزه شدن» لایه‌های پیچیده‌ای دارد: این روند در سطح دولت‌های ملی، کلان‌شهرهای جهانی و احزاب سیاسی جریان دارد – و آن هم در غیاب مقاومت جهانیِ سازمان‌یافته در برابر فاشیسم. هشدار جیمسون، که ممکن است سرنوشت تاریخی لوکاچ، سرنوشت امروز ما نیز باشد، هر روز بیش از پیش به حقیقت می‌پیوندد.

زیر نویس ها:

(۱) فردریک روف جیمسون (۱۴ آوریل ۱۹۳۴ – ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۴) منتقد ادبی، فیلسوف و نظریه‌پرداز سیاسی مارکسیست آمریکایی. او بیشتر به دلیل تحلیل روندهای فرهنگی معاصر، به ‌ویژه بررسی‌هایش درباره پست‌مدرنیسم و سرمایه‌داری، شناخته می‌شود. از شناخته‌شده‌ترین کتاب‌های جیمسون می‌توان به «پست‌مدرنیسم، یا منطق فرهنگی سرمایه‌داری پسین» (۱۹۹۱)اشاره کرد.

 

 (۲)اصلاح ژن یا Eugenik: یوجِنیک (Eugenics) یک ایدئولوژی و جنبش علمی است که هدف آن بهبود ویژگی‌های ژنتیکی انسان‌ها از طریق روش‌های مختلف است. این مفهومی است که در اوایل قرن بیستم رواج یافت و بر این باور بود که از طریق کنترل تولد، ازدواج و گاهی اوقات حتی مداخلات پزشکی می‌توان ویژگی‌های ژنتیکی مطلوب را در جمعیت تقویت و ویژگی‌های نامطلوب را کاهش داد.

یوجنیک در بسیاری از کشورها، به ویژه در دوران‌های نازی و فاشیستی، به روش‌هایی همچون اجبار به عقیم‌سازی افراد "ناکارآمد" یا "ناهنجار" یا محدود کردن حقوق ازدواج برای گروه‌های خاص و اقلیت‌ها انجامید. این رویکردها معمولاً بر اساس نژاد، وضعیت اجتماعی یا مشکلات جسمی و ذهنی افراد انجام می‌شد و منجر به نقض حقوق بشر و تبعیض‌های گسترده شد.

در دوران مدرن، ایده‌های یوجنیک بیشتر به دلیل پیامدهای اخلاقی و اجتماعی آن محکوم شده و دیگر به عنوان یک روش علمی یا اجتماعی قابل قبول در نظر گرفته نمی‌شود.

 

(۳) فمنوناسیونالیسم (Femonationalismus) ترکیبی از دو واژه‌ی "فمینیسم" و "ناسیونالیسم" است و به پدیده‌ای اشاره دارد که در آن گفتمان‌های فمینیستی توسط نیروهای ملی‌گرا، راست‌گرا یا حتی نژادپرست مورد استفاده قرار می‌گیرند تا سیاست‌های ضد مهاجرتی، اسلام‌هراسانه یا بیگانه‌هراسانه را توجیه کنند.

در این رویکرد، گروه‌های ملی‌گرا و پوپولیست غربی ادعا می‌کنند که در حال دفاع از حقوق زنان، به‌ویژه در برابر جوامع مهاجر و مسلمان، هستند. اما در واقع، این استدلال را ابزاری برای ترویج سیاست‌های ضد مهاجرتی و تقویت ناسیونالیسم خود قرار می‌دهند. این مفهوم را سارا فارِس، جامعه‌شناس و پژوهشگر، مطرح کرده است.

به عنوان مثال، سیاستمداران راست‌گرا در اروپا از فمنوناسیونالیسم برای توجیه قوانین سخت‌گیرانه علیه مهاجران مسلمان استفاده می‌کنند و ادعا می‌کنند که این قوانین برای "حمایت از زنان" و "مقابله با فرهنگ‌های زن‌ستیز" ضروری هستند، در حالی که در عمل، هدف اصلی آنان تقویت سیاست‌های نژادپرستانه و ضد مهاجرتی است.

(۴) هوموناسیونالیسم (Homonationalismus) ترکیبی از دو واژه‌ی "همجنس‌گرا" (Homo) و "ناسیونالیسم" است و به پدیده‌ای اشاره دارد که در آن گفتمان‌های مربوط به حقوق دگرباشان جنسی (LGBTQ+) توسط جریان‌های ملی‌گرا، راست‌گرا یا حتی اسلام‌هراس مورد استفاده قرار می‌گیرند تا سیاست‌های نژادپرستانه، ضد مهاجرتی یا بیگانه‌هراسانه را توجیه کنند.

این مفهوم را جاسمین پوار (Jasbir Puar)، نظریه‌پرداز فمینیست و پژوهشگر مطالعات جنسیت، مطرح کرده است. بر اساس این نظریه، برخی از دولت‌ها و گروه‌های ملی‌گرا، به‌ویژه در کشورهای غربی، از پذیرش حقوق همجنس‌گرایان به‌عنوان نشانه‌ای از برتری تمدنی خود استفاده می‌کنند و در مقابل، جوامع غیرغربی (مانند کشورهای اسلامی) را به‌عنوان "عقب‌مانده" و "ضد حقوق بشر" معرفی می‌کنند.

مثال‌هایی از هوموناسیونالیسم:

1.     استفاده از حقوق دگرباشان برای توجیه سیاست‌های ضد مهاجرتی: برخی از سیاستمداران راست‌گرا ادعا می‌کنند که مهاجران مسلمان به دلیل عقاید محافظه‌کارانه‌شان تهدیدی برای حقوق دگرباشان جنسی هستند و بنابراین باید از ورود آن‌ها به کشورهای غربی جلوگیری شود.

2.     حمایت گزینشی از دگرباشان: دولت‌هایی که خود سابقه‌ی تبعیض علیه دگرباشان را دارند، اما در سیاست خارجی خود، وضعیت دگرباشان را در کشورهای رقیب بهانه‌ای برای اعمال فشار سیاسی قرار می‌دهند.

3.     معرفی کشورهای غربی به‌عنوان حامی واقعی حقوق دگرباشان: در حالی که همین کشورها ممکن است در داخل مرزهای خود همچنان با مشکلاتی مانند تبعیض، خشونت و نابرابری علیه جامعه‌ی دگرباشان مواجه باشند.

در واقع، هوموناسیونالیسم تلاشی برای مصادره‌ی گفتمان حقوق بشر و حقوق دگرباشان، در جهت تقویت پروژه‌های نژادپرستانه، امپریالیستی و ملی‌گرایانه است.

منبع: ژاکوپن آلمانی

Ist das jetzt Faschismus? | JACOBIN Magazin

 

 

 

 

 

 

 

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های جتماعی زیر که عضوآنها هستید ارسال کنید:  

تمامی حقوق برای سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) محفوظ است. 2025 ©