معصومه
قلعه جهی؛ رقص
در آغوش مرگ
داغ
است، هنوز داغ
است
خاکستری که
از تو بر روی
سینه من خفته
است.
رضا
براهنی
جنایات
و تبه کاری
های نظام
ولائی برآمده
از اعماق گور
تاریخ بسیار
است که هیچ
قلمی را توان
و یارای حتی
برشمردن آنها
نیست. در
اینجا تنها یک
مورد از جنایت
حکومت اسلامی
را روایت میکنم
که نظام آدمکش
ولائی با
قوانین
عهدبوقی و ضدانسانی
اش مفلوکان
گرفتار جهالت
و خشم و انتقام
را هم همدست
جنایت خود
ساخت. نظام
تبه کار ولائی
زنی را در
سحرگاه دهم
بهمن ۱۳۸۷ در
گوشه حیاط
زندان
رفسنجان به
دار آویخت که داغ
بر دار شدنش
هنوز تازه است.
جنایتی
هولناک آن هم
بعد از تحمیل۱۱
سال و ۱۰ ماه و ۱۲
روز رنج ِ
مشقات و مصایب
زندان به یک
زن جوان نگون
بختی که امید
رهائی داشت. نام
این زن معصومه
قلعه جهی بود. دختر
زیبای بلوچ و
دانشجوی رشته
مترجمی زبان انگلیسی
دانشگاه
زاهدان که
متهم بود
همسرش را به
قتل رسانده
است.
داغ قتل
حکومتی
تراژیک
معصومه چنان جانسوز
است
که عبدالصمد
خرمشاهی،
وکیل
دادگستری که وکالت
معصومه را به
عهده گرفته
بود، ۱۶ سال
بعد از اعدام
او نیز در
اینستاگرام
نوشته است: «معصومه
قلعه جهی پای
چوبه دار
ایستاده بود
بختک مرگ
بالای سرش
چنبره زده
بود، قدش بلند
بود سرو قامت
واستوار،
نگاه نافذ و
گیرایش ترس را
فراری میداد،
پدرش بسان
مرده متحرکی
جلو آمد از
درون ناله
میکرد انگار
هزاران مادر
داغ جوان دیده
با شیون های
مداوم زیر
بازوانش را
گرفته اند، یک
لحظه خواست
دخترش را
درآغوش بگیرد
و او را غرق در
بوسه کند اما
پا پس کشید
انگار از اطرافیان
خجالت می کشید
برگشت چند
قدمی از معصومه
دور شد و سپس
زیر لب شروع
بخواندن شعری
کرد: بنال
بلبل اگر
بامنت
سریاریست، که
ما دوعاشق زاریم
و کار ما زاری
است و داشت
ادامه میداد
که ناگهان
مانند
ساختمان
فرسوده عظیمی
فروریخت، دو
مامور جلو
آمدند و
معصومه را با
دستان بسته
بالای
چهارپایه
بردند و
ناگهان دستی
به شکل کینه
وغضب ماندگار
چهارپایه را
از زیر پایش
کشید و پیکر
بی جان معصومه
میان زمین
وآسمان
درآغوش مرگ به
دور خود
چرخید، رهایی
از زندان بعد
از دوازده
سال، معصومه
به آرزویش
رسیده بود (مگر
می شود خاطرات
تلخ وشیرین
این سرانجام
ها از ذهن یک
وکیل پاک
شود؟؟)»
عبدالصمد
خرمشاهی،
وکیل مشهور
پرونده های جنائی،
سرنوشت
معصومه را به
عنوان غم
انگیزترین
پرونده زندگی
خود و نحوه
مواجهه او با
مرگ را
اثرگذارترین
شیوه
رویاروئی با
مرگ خوانده
بود. او گفته
است:«او از هر
نظر در زندان،
زنی نمونه بود.
آلوده هیچ چیز
نشده بود. زنی
تحصیل کرده
بود که ورزش
می کرد. مهربان
و مودب بود و
همه دوستش
داشتند. از
زندانبان
گرفته تا
زندانی. همیشه
کار می کرد. صنایع
دستی درست می
کرد و هزینه
های زندگی خودش
را در زندان
در می آورد. به
خاطر خصلتهای
انسانی او
بود که همه
نگران و
ناراحت از
اجرای حکمش
بودند.
معصومه
هیچ ترسی از
مرگ نداشت. در
زمان اجرای
احکام قصاص
زیادی حضور
داشتهام،
اما کمتر کسی
به اندازه
معصومه مرگش
را پذیرفته
بود. ذرهای
ترس و دلهره
نداشت. حتی از
مادر مقتول
برای از دست
دادن فرزندش
معذرتخواهی
کرد، اما
درخواست بخشش
نکرد چون قصدش
کشتن همسرش
نبود و ندیده
بود به کجا
ضربه میزند.»
خرمشاهی،
وکیل پرونده
معصومه، در
مورد وقایع آن
سحرگاه شوم
پنجشنبه دهم
بهمن ماه در
گفتگو با «آسیه
امینی» گفته
است:
« - یکی از
بدترین شبهای
زندگی ام بود. تا
ساعت حدود ۴
صبح بیدار
بودم و قدم می
زدم. ۴ صبح
راهی زندان
شدم. فضا خیلی
گرفته بود. وارد
زندان شدم. دعا
می کردم
اولیای دم
نیایند. چند
دقیقه بعد
رئیس زندان و
فرمانده
نیروی انتظامی
و دادستان هم
آمدند. تلاش
همه این بود
که بشود رضایت
گرفت. پدر
مقتول
پیرمردی بلوچ
بود که از
بستگان معصومه
نیز محسوب می
شد. او قسم
خورده بود
طناب دار را
به گردن
معصومه بیندازد
و به هیچ وجه
راضی نمی شد
از خون او بگذرد.
آنجا احساس
کردم هیچ چیز
جز انتقام این
مرد را آرام
نمی کند و
جلودارش نیست.
و همسرش حتا
بر سر و کول
خود می زد که
چرا زودتر
حکم اجرا نمی
شود.
آنجا هر
چه کردیم و
هرچه گفتیم
تاثیری نداشت.
معصومه را
آوردند. دوبار
طناب را به
گردنش
انداختند تا
شاید این صحنه
اولیای دم را
به رحم آورد و
زندگی را به این
دختر جوان
ببخشند. ولی
آنها همچنان
قسم خورده
بودند.
- معصومه
آرام و موقر
بود. مثل
همیشه. به او
گفتیم تو چیزی
بگو. تو بخواه
از آنها
التماس کن. اما
او تنها رو به
مادر همسرش
گفت: به جان
محمد قوس ببخش
مرا. و مادرش
هم گفت به جان
او نمی بخشم. همین.
معصومه
لبخندی روی
صورتش بود که
اشک همه کسانی
که آنجا بودند
را در آورده
بود. همه
واقعا متاثر و
منقلب بودند. موعظه،
التماس، پند و
اندرز، حدیث،
آیه، تمنا،…
هیچ چیز کارگر
نبود. تنها
کسی که آرام
بود و انگار
فقط می خواست
از این همه
درد و رنج
خلاص شود او
بود. رفت به
سمت چهار پایه
و پدر شوهرش
از نردبام بالا
رفت تا طناب
را خودش بکشد.
- دستم که
از همه جا
کوتاه شد،
چنان متاثر و
گریان بودم که
فقط فکر می
کردم این نماد
جهالت است که
دارد طناب را
می کشد. تقصیر
یک فرد نیست. او
قسم خورده است
که عروسش را
بکشد. همانطور
که پدر معصومه
سنتش او را
واداشته بود
دخترش را به
زور به کسی
بدهد که نمی
خواهد. همه
این سنتها و
آداب و رسوم
مظهر جهالتند.
از خودم می
پرسیدم چرا او
باید ۱۱ سال
با امید و شور
زندگی سر کند؟
چرا این همه درد
و رنج؟
-آفتاب
طلوع کرده بود
و درست روی
صورت او گل انداخته
بود. طناب را
کشیدند. بین
زمین و آسمان
انگار می
رقصید. دوبار
پایش تکان
خورد. دوبار
پلکش باز و
بسته شد. دستمالش
از دستش افتاد.
و یک نفر گفت: تمام
شد.»
عبدالصمد
خرمشاهی
ساعاتی پس از
اعدام موکلش شعری
در رثای
معصومه سروده
است که در
اینجا بی کم و
کاست قید میکنم:
« در آن
سپیده دم
نامبارک
موعود
در امتداد
شیون و اندوه
آنجا که
بی قرار
مرگ را
در آغوش کشیدی
قطره
قطره غصه می
خورم
با طعم
طناب دار
در
سپیده دم
نامبارک
موعود
وقتی
طناب
واسطه
شد
میان تو
و آسمان
از دست
می رفتم
تا دور
دست
در
ازدحام
خاکستری
بغض،
وقتی که
دست خشم و
جهالت
چهارپایه
ی مرگ را از
زیر پایت
کشید،
تا رها
شوی از حسرت
رهایی
برج های
مراقبت
زندان
چه
شرمگنانه
نگاهت می
کردند.
آ……ه! ای زن
ستم کشیده ی
شرقی
در هیات
انتظار
انتظار
همیشه بی
پایان
پوشیده
در شولای
انزوا
درآن
سپیده دم
نامبارک
موعود
میان
آسمان و زمین
چه
عاشقانه می
رقصیدی با
مرگ
بی پروا
و بی هراس
میان آن
همه مامور
آن همه
معذور،
در آن
سپیده دم
نامبارک
موعود.»
مرگی
چنین تلخ و
دردناک حق
معصومه نبود. او
اگر به جای
سرزمین چوبه
های دار تحت
سیطره نظام
سیاه ولائی در
هر کجای دیگر
جغرافیای جهان
بود، اکنون
زنده بود. اگر
ازدواج
اجباری و اجبار
به رابطه جنسی
ناخواسته که
در قوانین
کشورهای
پیشرفته
تجاوز تلقی می
شود، نبود
معصومه زنده
بود. معصومه
که خود باسواد
و دانشجوی ترم
آخر دانشگاه
بود با زور و
اجبار
خانواده زن
کسی شده بود
که کار و سواد
درست و حسابی
نداشت. معصومه
در پاسخ به
پرسش خرمشاهی
که چرا این
وصلت را
پذیرفته با
تأسف گفته بود:
«ای بابا! شما
نمی دانید که
دختر بلوچ نمی
تواند به خانواده
اش نه بگوید! مجبور
بودم! مرا به
نام او خوانده
بودند. اگر
نمی پذیرفتم،
قبل از همه
خانواده خودم
طردم می کرد. ۲۳
سال بیشتر
نداشتم. کجا
می رفتم؟ چه
می کردم؟» در
ضمن، قتل
غیرعمد
ناخواسته و بی
هیچ برنامهریزی
و قصد قبلی
بود که حکمش
اعدام نیست. متأسفانه
آن روزها
رسانه های
اجتماعی
جایگاه امروز
را نداشتند تا
صدای مظلومیت
معصومه باشند.
خرمشاهی به
عنوان یک وکیل
دادگستری
عنوان کرده
است که «اگر
قتل الان
اتفاق میافتاد،
با همین قانون
سال ۹۲،
معصومه از
قصاص نجات
پیدا میکرد،
چون ناخواسته
مرتکب قتل شده
و اصلا ندیده
بود با قندشکن
یا سنگی که
روی کابینت
بود، به کجای
همسرش که او
را از پشت در
آغوشگرفتهبود،
ضربه زدهاست،
اما متاسفانه
به گیجگاهش
خورده بود. اگر
با قوانین
فعلی محاکمه
میشد، چون او
موضع حساس را
ندیده و قتل
ناخواسته
بود، از موارد
قتل غیرعمد
محسوب میشد.» ولی
شوربختانه
نظام تباه
ولائی سرنوشت
شومی را برای
معصومه رقم زد
که داغش هنوز
تازه است. و
این بار دیگر
هر انسان
آزادیخواه و
عدالت طلبی را
به اهمیت
گسترش کارزار «نه
به اعدام» در
جامعه رهنمون
میسازد. باید
با صدای بلند
و خستگی
ناپذیرگفت و
نوشت: اعدام
هرگز برای
هیچکس!
یاشار
جاوید
شنبه ۲۷
بهمن۱۴۰۳ / ۱۵
فوريه ۲۰۲۵