روایتی
هولناک از یک
زن محکوم به
اعدام
تو کز
محنت دیگران
بی غمی
نشاید که
نامت نهند
آدمی
سعدی
در
جهنمی به وسعت
جغرافیای
ایران که رژیم
جنایتکار
ولائی درست
کرده، برای
بسیارانی مرگ
شیرینتر از
زندگی شده است.
در چنین جهنم
دهشتناکی، زنانی
زندانی
هستند که سالها
زیر چوبه دار
در آرزوی مرگ
و پایان رنج
جانکاه زندگی
شان به سر
بردهاند که
ما حتی نامشان
را هم نمیدانیم.
تنها تعداد
اندکی از آنان
را که با طناب
دار نظام
جنایتکار،
زندگی پر رنج
و مرارت شان
با تمام
آرزوها و حسرت
ها به پایان
رسیده و
نامشان در
خبری شوم از
اعدام شدگان
درج شده، میشناسیم.
نام هائی چون: ریحانه
جباری، دلارا
دارابی،
معصومه زارعی،
شهلا جاهد، سمیرا
سبزیان*، فاطمه
حقیقت پژوه،
معصومه قلعه
جهی، زرخاتون
مزارزهی و... که
روایت رنج
زندان و زندگیشان
تلخ و هولناک
است.
این بار
روایت بس تلخ
و دردناک یک
زن زندانی است
که تلفیق جنون
جنایت حکومت
اسلامی ضد زن
با قوانین ضد
انسانی و
ارتجاعی اش با
فقر و بی
پناهی زنان
جامعه،
سرنوشتی شوم
برای او رقم
زده است. نام
این زن نگون
بخت «بی بی» است.
نمونهای از
هزاران زن بی
پناه زندانی
که سایه شوم و سیاه
مرگ برایشان
شیرینتر از
زندگی شده است.
مرضیه
محبی، فعال
حقوق زنان و
وکیل
دادگستری،
چند روز پیش
در فضای مجازی
نوشته بود: «آخرین
بار که او را
در زندان مشهد
دیدم، زن زیبای
بلند قدی بود
که بیتابانه
میخواست
اعدام شود، ده
سال از عمر ۳۷ساله
اش را با حکم
قصاص در زندان
گذرانده بود،
بچه های شوهرش
پول
میخواستند نه
قصاص، و او آه
در بساط نداشت.
سرنوشت بی بی
پر از مرگ، پر
از تنهایی، پر
از حسرت بود،
میگفت یک روز
ده ساله بودم،
از میان کشتزارها
از مدرسه
برمیگشتم که
دیدم مردم جلو
در خانه مان
جمع شده اند،
جسد پدر و
مادرم که در
تصادف کشته
شده بودند روی
تراکتور بود،
میگفت همه
منتظر بودند
من از راه
برسم و
چشمهای مرده
ها را ببندم،
میگفت هرگز در
زندگی
نفهمیدم چرا
بچه ده ساله
باید این کار
را میکرد؟
زن
عمویش او و
خواهرش را به
خانه برده،
میگفت پس از
چندماه صبح
زود با صدای
فریاد اهل
خانه بیدار
شدم، خواهر سیزده
ساله ام خودش
را در طویله
دار زده بود
تا از ازدواجی
که به آن
مجبور شده بود
فرار کند، میگفت
«دوباره تنها
شدم تا زن
عمویم مرا
برای پسرش گرفت»
میگف شوهرش در
تهران کارگری
میکرده و او
در پانزده
سالگی دو پسر
داشته در خانه
همان زن عمو که
دوستش داشت،
که جسد شوهرش
راهم آوردند،
از داربست
افتاده بود،
آدمهای زندگی
اش همه مرده
بودند، میگفت «بعد
مرگ شوهرم ول
شدم بین
روستاها
سرگشته میرفتم
و می آمدم و
مواد میزدم تا
این شوهرم مرا
صیغه کرد و با
خود به شهر
برد».
هرگز به
درستی
نتوانست صحنه
قتل را توصیف
کند،اما
میدانست که با
پرتاب وزنه او
را کشته است،
بی بی میگفت
من رازی دارم،
چیزی که تا به
حال نگفته ام،
توی دادگاه به
قاضی نگفتم،
از دخترای
شوهرم خجالت کشیدم
که بگم، کشتمش
چون مرا پیش
یک آخوند برد صیغه
ام را فسخ کرد
و فروخت به
یکی دیگر.
هربار
میدیدمش قصه
که تمام میشد،
به التماس می
افتاد که
اعدامش کنند،
میگفت ده سال
بدون ملاقات،
بدون یک ریال
پول، در زندان
مانده، میگفت
هیچوقت هیچ
پولی برای
راضی کردن
اولیای دم
نخواهد داشت،
میگفت رختهای
زندانی های دیگر
را میشوید و
ماهی ده هزار
تومن میگیرد. بی
بی خسته بود،
ده سال با
اعدام زیسته
بود، ده سال
طناب دارش را
بدوش برده
بود، میگفت اما
اگر اعدام شدم
مبادا نشانی
گورم را به
بچه هایم
بدهید، مبادا
بفهمند
مادرشان
اعدام شده.
ومن
همچنان
متحیرم که
چرا سهم
بیشتری از مرگ
همیشه نصیب
تهیدستان
میشود، چطور
بی بی با این
همه مرگ کنار
آمد؟
و چرا
هیچکس به این
آدمها فکر
نمیکند وچرا
آنها در
خاموشی تمام میشوند
ومن همین الان
هم نگرانم که
اینجا شما بگویید،
ازین روضه
خوانیها چه
سود؟ چرا سر
صبحی اعصاب
نداشته مان را
بهمریختی؟»
حتی
خواندن چند
سطر از سرگذشت
هولناک «بی بی» بس
تلخ و غم
انگیز و
جانگزاست تا
چه رسد به اینکه
چنین واقعه
هولناکی را به
تمامی تجربه و
زندگی کرده
باشی. دریغا
که این سرگذشت
مشترک زنان
بسیاریست که در
حکومتی زن ستیز
که رکورددار
اعدام زنان در
جهان میباشد،
حیات سراسر
رنج شان با
طناب دار
حکومت به
پایان برده میشود.
گلرخ ایرائی،
زندانی سیاسی
که خود حلقه ای
از زنجیر
آزادگان است، در
نامه ای که
مرداد ۹۸ در
باره زنانی که
به اتهام قتل
به اعدام محکوم
می شوند،
نوشته بود: «درصد
بیشترشان به
جهت عدم امکان
طلاق از همسرانشان
پس از سال ها
تحمل زندگی
مشترکی آشفته
که با توهین،
ضرب و شتم و
بعضا شکنجه
توسط همسرانشان
همراه بوده
است، با نقشه
قبلی و یا به
صورت ناگهانی مرتکب
قتل
همسرانشان
شده اند. آن ها
با این که خود
را جنایتکار
می دانستند، معتقد
بودند اگر در
دفعات مکرر
شکایتی که از
همسران شان
داشتند، قاضی
پرونده رضایت
به طلاق شان
می داد هرگز
دست به جنایت
نزده بودند.»
واقعیت تلخ
و گزنده این
است که بسیاری
از زنان نگون
بخت که بی هیچ
حمایت و
پشتیبانی در
جامعه تنها و
بی پناه میمانند
یا قربانی
جنایت کودک
همسری شده و زندگیشان
سیاه و تباه
میشود یا به
فجیع ترین
شکلی دست به
خودکشی میزنند
یا به دست
نرینه های
خانواده کشته
میشوند. هولناک
ترین خبرهای
خودکشی و زن
کشی از ایران
به گوش میرسد.
چنین واقعیتهای
تلخی بیش از
پیش انسان را
به این ضرورت
عاجل رهنمون
میکند که می
بایست دو
مطالبه را
پیگیرانه و
خستگی ناپذیر
دنبال کند. یکی
«لغو اعدام» و
دیگری «تأمین
اجتماعی
فراگیر و
همگانی». اگر «بی
بی» از همان
زمان که پدر و
مادرش را در
تصادف از دست
داده بود تحت
پوشش و حمایت
دولت قرار می
گرفت، زندگی
او چنین تباه
نمیشد که حال
حکومت با
ستاندن جان او
با حکم قصاص بخواهد
جنایت را
بعنوان عدالت
اجرا کند. چنین
حمایت هائی
وظیفه دولت
است. امری که
در کشورهای
سرمایه داری
اروپای غربی
با مبارزات
مردم به دست آمده
است. این امر
برای کشور
ایران که روی
گنج نشسته است
نیز می بایست
تبدیل به یک
مطالبه عمومی
شود. از این رو
شعار درخشان «زن،
زندگی، آزادی»
که پرچم جنبش
انفلابی ماست
اهمیت خود را
بیش از پیش
نمایان می کند.
می بایست با
تشکل یابی و
سازمانیابی
خودمان در
محیط کار و
زیست، با
دستها و همت و
توان خودمان
ایران را از
ظلم و
استبداد،
تهیدستی و
سیاهی و تباهی
رها کنیم و
بجای حسرت و
مرگ، نور و
امید را به ایران
و زندگی ها
برگردانیم.
یاشار
جاوید
شنبه ۲۰
بهمن۱۴۰۳ / ۰۸
فوريه ۲۰۲۵
...........................................................
* در مورد
سمیرا سبزیان
به لینک زیر
مراجعه شود
سايت
سازمان
کارگران
انقلابی
ايران (راه
کارگر)