Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
سه-شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵ برابر با  ۲۰ اکتبر ۲۰۲۶
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس  orwi-info@rahekargar.net  و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از;  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار :سه-شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵  برابر با ۲۰ اکتبر ۲۰۲۶

 

چپ معاصر، فمینیست و کثرت گرای امروزی چه باید بکند؟

  در ادامه بحث محمد حبیبی

 آزاده شکوهی

بحث بسیار مهم و ارزشمندی پیرامون چپ پوپولیست، طبقه و مبارزات چپ در ایران در جریان است. بحث را محمد حبیبی آغاز کرد و سپس جعفر ابراهیمی، نریمان امینی،  سعید مهر اقدم و رضا جاسکی بحث را پر بارتر کردند. با توجه به اهمیت این بحث در شرایط حساسی که در آن قرار داریم،  از دو منظر بحث را گسترش میدهم : تعریف طبقه کارگر و مفهوم دموکراسی / سوسیالیسم دموکراتیک.

محمد حبیبی بحث خود را پیرامون آنکه در شرایط فعلی چه طبقاتی و چه سازماندهی اجتماعی می تواند جنبش چپ را به پیش برد طرح کرده است. طرح بحث از سوی حبیبی در شرایط امروز ایران بسیار مهم است و می تواند راهگشای بسیاری از سئوالات چپ باشد.

حبیبی  صراحتآ از «لحظه‌ی پوپولیستی»، «هژمونی»، «زنجیره‌ی هم‌ارزی»، ساختن «مردم» و چپ دموکراتیک کثرت‌گرا دفاع می‌کند و در عین حال تصریح می‌کند که طبقه و استثمار را نفی نمی‌کند. بحث حبیبی “ضد طبقه” نیست  بلکه  در دستگاه نظری او، نسبت میان گفتمان و اقتصاد سیاسی، طبقه و مردم، هژمونی و سازمان، و تکثر و تضاد طبقاتی هنوز حل نشده است. نقد جعفر ابراهیمی نکات مهمی دارد، از جمله آنکه ما نمی‌توانیم “طبقه کارگر” را با مفهوم انتزاعی “مردم” یکی کنیم.

به نظر من  دو سئوال اصلی این است؛

 آیا هسته اصلی جنبش چپ و ضد سرمایه داری فقط طبقه کارگر صنعتی است؟ آیا در جهان امروز مفهوم طبقه کارگر اقشار گسترده تری  را در بر میگیرد؟

سئوال مهم بعدی مفهوم دمکراسی و سوسیالیسم دموکراتیک است. آیا وقت آن نرسیده که چپ ایران مفهوم دمکراسی را ( دموکراسی نظامی است که در آن اکثریت حق ندارد آزادی‌ها و حقوق اساسی اقلیت‌ها را نقض کند؛ زیرا ارزش واقعی دموکراسی در تضمین کرامت انسانی، حق برابری شهروندان، تحمل تفاوت‌ها و فراهم‌کردن امکان مشارکت برابر همگان در تعیین سرنوشت جامعه است) وارد گفتمان امروزی خود بکند؟

و آیا امروز که شاهد اوج گیری جنبش سوسیالیسم دموکراتیک در سطح جهانی هستیم فرصت مناسبی برای پیوستن چپ معاصر، فمینیست و کثرت گرا ایران به این جنبش نیست؟

آیا کارگران صنعتی هسته اصلی جنبش چپ و عدالتخواهی هستند؟

یکی از مناقشه‌های بنیادی چپ معاصر بر سر این سوالات است: آیا «طبقه کارگر صنعتی » همچنان باید نقطه‌ی عزیمت سیاست چپ باشد، یا آنکه تحولات سرمایه‌داری متأخر، تکثر جنبش‌های اجتماعی و بحران نمایندگی سیاسی، مفهوم «طبقه کارگر» را تغییر داده است؟ این پرسش در مناقشه‌ی میان محمد حبیبی و جعفر ابراهیمی، در قالب نقد «لحظه‌ی پوپولیستی» و دفاع از مرکزیت طبقه، صورت‌بندی شده است.

بحران چپ در جهان معاصر فقط بحران سازمان یا برنامه نیست؛ پیش از آن، بحرانی نظری درباره‌ی این پرسش است که «چه کسی» قرار است تغییر اجتماعی را به پیش ببرد. در سنت مارکسیستی، طبقه‌ی کارگر جایگاه ممتازی در نظریه‌ی دگرگونی اجتماعی داشته است. این جایگاه از این فرض ناشی می‌شود که کارگران در قلب رابطه‌ی کار و سرمایه قرار دارند و بدون نیروی کار آنان، تولید سرمایه‌دارانه نمی‌تواند استمرار یابد.

اما جامعه‌ی سرمایه‌داری معاصر بسیار پیچیده‌تر از تصویری است که از کارخانه‌ی صنعتی کلاسیک به دست میدهد. کار مزدی شکل‌های متنوعی پیدا کرده، بخش خدمات و اقتصاد دیجیتال و حضور روز افزون روبوتها به جای کارگران صنعتی گسترش یافته، کار بهداشت و درمان، آموزش و خدمات اهمیت بیشتری یافته، مهاجرت نیروی کار ساختار طبقاتی را پیچیده‌تر کرده و جنبش‌های جوانان، زنان، محیط زیست، اقلیت‌های قومی و جنسی و دیگر جنبش‌های اجتماعی، مطالباتی را وارد میدان سیاست کرده‌اند که نمی‌توان آنها را صرفاً به یک زبان اقتصادی تقلیل داد.

درعین حال شاهد ان هستیم که از دهه‌های پایانی قرن بیستم تا امروز، در شماری از کشورهای صنعتی، بخشی از کارگران کارخانه‌ها به احزاب راست پوپولیست و راست افراطی گرایش پیدا کرده‌اند. در امریکا و برخی کشورهای اروبایی بخش بزرگی از این طبقه از پایگاهای مهم انتخاباتی راست افراطی و ضد مهاجر بوده اند. بنابراین صرف تعلق به طبقه کارگر نمیتواند عامل آگاهی و مبارزه علیه سرمایه داری باشد.

در این شرایط، مفهوم «طبقه کارگر» جذابیت پیدا می‌کند. اگر همه‌ی تفاوت‌های اجتماعی در مفهوم «طبقه» حل شوند، چگونه می‌توان توضیح داد که جنسیت، قومیت، نژاد، مهاجرت و سایر روابط قدرت در خودِ ساختار طبقاتی عمل می‌کنند؟

تعریف «طبقهٔ کارگر» در مارکسیسم و چپ نو

برای تعریف طبقهٔ کارگر در مارکسیسم و چپ نو، باید میان دو مفهوم تمایز گذاشت: تعریف طبقاتی بر اساس رابطه با مالکیت و تولید در مارکسیسم کلاسیک و تعریف گسترده تر مبتنی بر روابط قدرت، سلطه و بازتولید اجتماعی در برخی جریانهای چپ نو.

  تعریف طبقهٔ کارگر در مارکسیسم کلاسیک

در اندیشهٔ کارل مارکس، طبقهٔ کارگر را نمیتوان صرفاً بر اساس درآمد پایین، فقر یا نوع شغل تعریف کرد. معیار بنیادی، رابطهٔ افراد با وسایل تولید و موقعیت آنان در نظام تولید سرمایه داری است. از این منظر، پرولتاریا یا طبقهٔ کارگر شامل کسانی است که مالکیت مؤثری بر وسایل تولید ندارند و برای تأمین معاش خود ناگزیرند نیروی کارشان را در برابر دستمزد به صاحبان سرمایه بفروشند.

در این رابطه سرمایه دار مالک سرمایه و وسایل تولید است و از طریق سازماندهی تولید و تصاحب ارزش اضافی، سرمایهٔ خود را افزایش میدهد. کارگر مزدی نیروی کار خود را می فروشد و در فرایند تولید سرمایه داری، ارزش جدیدی ایجاد میکند که تمام آن به شکل دستمزد به او باز نمیگردد. مبنای تضاد طبقاتی در تضاد منافع میان صاحبان سرمایه و کسانی قرار دارد که برای فروش نیروی کار خود به بازار وابسته اند. مارکس در سرمایه، به ویژه جلد اول، نشان میدهد که چگونه نیروی کار به کالا تبدیل میشود و چگونه ارزش اضافی از فرایند تولید سرمایه داری حاصل میشود. در مانیفست حزب کمونیست نیز پرولتاریا به عنوان طبقه ای معرفی میشود که از گسترش شیوهٔ تولید سرمایه داری پدید میآید.

تعریف طبفه کارگر از منظر چپ نو

چپ نو تعریف مارکسیستی طبقه را کنار نمی گذارد، اما پرسش مهمی را طرح میکند: آیا در جهان امروز طبقهٔ کارگر فقط کارگران صنعتی و کارخانه ای را شامل میشود یا می توان گروه های دیگری را نیز در آن جای داد. در این رویکرد، دستکم چهار مسئله اهمیت پیدا میکند؛ گسترش مفهوم امروزی طبقه کارگر، فهم طبقه به عنوان گفتمانی تاریخی و اجتماعی، نقد فمینیستی به تعریف طبقه کارگر و بحث درهم تنیدگی ( Intersectionality) . بگذارید به  این چهار مسله بیشتربپردازیم.

الف) گسترش مفهوم طبقهٔ کارگر فراتر از کارگر صنعتی

طبقهٔ کارگر الزاماً محدود به کارگران کارخانه ها، معادن و صنایع سنگین نیست. معلمان، پرستاران، کارکنان خدمات حمل و نقل، پاکبانان، کارکنان اداری، فروشندگان و کارگران خانگی، برخی متخصصان مزدبگیر، بی ثبات کاران و بیکاران نیز ممکن است در موقعیت طبقاتی کارگری قرار گیرند؛ به ویژه اگر برای تأمین معاش به فروش نیروی کار خود وابسته باشند و کنترل مستقلی بر فرایند کار و منابع اقتصادی نداشته باشند.

البته هر فرد مزدبگیری لزوماً در یک موقعیت طبقاتی یکسان با دیگر مزدبگیران قرار نمیگیرد. میزان اختیار، کنترل بر کار دیگران و نقش فرد در سازماندهی تولید نیز اهمیت دارد.

ب) طبقه به عنوان رابطه ای تاریخی و اجتماعی

در سنت مارکسیستیِ متأثر از چپ نو، به ویژه در آثار ادوارد پالمر تامپسون، طبقه فقط یک جایگاه اقتصادی از پیش تعیین شده نیست؛ بلکه در جریان تجربه های مشترک، تعارض منافع، مبارزه و شکل گیری آگاهی جمعی نیز ساخته میشود. تامپسون در کتاب The Making of the English Working Class بر فرایند تاریخی شکلگیری طبقهٔ کارگر انگلیس تأکید میکند. از این منظر، افراد ممکن است از نظر اقتصادی موقعیت های مشابهی داشته باشند، اما شکل گیری هویت طبقاتی و کنش جمعی آنان به تجربه های تاریخی و روابط اجتماعی نیز بستگی دارد. بنابراین باید میان دو مفهوم تمایز گذاشت:

موقعیت طبقاتی: جایگاه فرد در روابط اقتصادی و تولیدی.

آگاهی طبقاتی: درک فرد از منافع مشترک، تضادهای اجتماعی و امکان سازمانیابی جمعی.

ج) نقد فمینیستی به تعریف طبقه کارگر

بخش هایی از چپ نو، علاوه بر استثمار اقتصادی، بر پیوند طبقه با روابط جنسیتی، نژادی، فرهنگی و سیاسی تأکید می کنند. برای مثال، وضعیت یک کارگر مهاجر ممکن است هم زمان تحت تأثیر موقعیت او در بازار کار و تبعیض نژادی قرار گیرد؛ یا کار خانگی بدون مزد در بازتولید نیروی کار و استمرار اقتصاد سرمایه داری نقش داشته باشد.

هایدی هارتمن و زیلا آیزنشتاین در مقالات خود دردهه ۷۰ میلادی به نقد مارکسیسم و تعریف طبقه از منظر سوسیالیسم فمینیسم پرداختند. پس از آنها هم فعالین و پژوهشگران دیگری همچون کولینز، برایر و فریزر به تکمیل این نظریات پرداختند.

به نظر آنان یکی از ضعف‌های دیرپای نظریه‌های طبقاتی، تمایل به تصور طبقه‌ی کارگر به‌عنوان سوژه‌ای یک پارچه و همگن است. این تصور، نه‌ تنها تفاوت‌های درونی طبقه را نادیده می‌گیرد، بلکه روابط قدرتی که در درون خود طبقه عمل می‌کنند را نیز پنهان می‌کند. سرمایه‌داری، زنان و مردان، کارگران بومی و مهاجر، گروه‌های قومی و نژادی مختلف و افراد دارای موقعیت‌های متفاوت اجتماعی را در یک ساختار واحد قرار می‌دهد، اما آنان را به ‌صورت یکسان در این ساختار به کار نمی گیرد. تقسیم جنسی کار، کار خانگی و  کار مراقبتی، نابرابری دستمزدی، مهاجرت، نوع شهروندی و اشکال مختلف تبعیض می‌توانند به بازتولید سلسله‌مراتب درون طبقه‌ی کارگر منجر شوند. بر این اساس، اتحاد طبقاتی را نمی‌توان مفروض گرفت؛ اتحاد باید یک دستاورد سیاسی باشد. پروژه‌ی چپ زمانی می‌تواند از طبقه دفاع کند که بتواند تضادهای درونی آن را نیز تجزیه و تحلیل کند و تغییر دهد.

هرگاه گفته می‌شود «طبقه‌ی کارگر» وسوسه‌ای نظری وجود دارد که مجموعه‌ای متکثر از انسان‌ها را همچون یک واحد اجتماعی یکپارچه تصور کنیم. اما چه کسی کارگر است؟ کارگر کارخانه، پرستار، معلم، کارگر مهاجر، زن خانه‌دار که نیروی کار نسل بعدی را بازتولید می‌کند، کارگر بی ثبات کار، کارگر موقت، کارگر جنسی، کارگر پاکبان؟

بر اساس نقد سوسیالیست فمینیستی به تعریف طبقه کارگر، این پرسش‌ها نشان می‌دهند که مفهوم طبقه بدون تحلیل تقسیم اجتماعی کار ناقص است. حتی اگر همه‌ی این افراد را در یک مفهوم وسیع از طبقه‌ی کارگر قرار دهیم، باز مسئله باقی می‌ماند: آیا آنان درون این طبقه از قدرت برابر برخوردارند؟ پاسخ منفی است. و همین نکته نقطه‌ی عزیمت نظریه‌ی هارتمن است.

هایدی هارتمن در مقاله‌ی مشهور خود «ازدواج ناخوشنود مارکسیسم و فمینیسم، پیش به سوی یک اتحاد پیشروتر» نشان می‌دهد که رابطه‌ی تاریخی مارکسیسم و فمینیسم رابطه‌ای برابر نبوده است. مشکل از آن جا ناشی می‌شود که مارکسیسم می‌تواند ساختار سرمایه‌داری را به‌خوبی تحلیل کند اما در توضیح مناسبات جنسیتی مستقل از رابطه‌ی سرمایه ناکافی باشد. در مقابل، فمینیسم می‌تواند پدرسالاری را تحلیل کند اما اگر از تحلیل سرمایه و مناسبات تولید جدا شود، ممکن است نتواند توضیح دهد که چرا اشکال خاصی از نابرابری جنسیتی در سرمایه‌داری چنین دوام و انعطافی دارند.

هارتمن بنابراین خواهان کنار گذاشتن یکی به نفع دیگری نیست. مسئله، تحلیل هم‌زمان ساختارهای سرمایه‌داری و پدرسالاری است. این نکته برای بحث طبقاتی بسیار مهم است. زیرا نشان می‌دهد که طبقه نه فضایی خارج از روابط جنسیتی، بلکه یکی از عرصه‌های بازتولید آنهاست. هارتمن توضیح میدهد که یکی از مهم‌ترین مکانیزم‌های این بازتولید، تقسیم جنسی کار است. سرمایه‌داری برای بازتولید نیروی کار به مجموعه‌ای از فعالیت‌ها نیاز دارد که الزاماً در بازار خریدوفروش نمی‌شوند از جمله؛ پخت‌وپز، مراقبت از کودک، مراقبت از سالمند، تربیت نسل بعد، مراقبت عاطفی، نگهداری از خانه. این فعالیت‌ها برای استمرار زندگی اجتماعی ضروری‌اند، اما بخش بزرگی از آنها بدون دستمزد انجام می‌شوند. در نتیجه، اگر تحلیل طبقاتی فقط به محل تولید کالا نگاه کند، بخش مهمی از شرایط امکان تولید سرمایه‌داری را نمی‌بیند. از اینجا نظریه‌ی بازتولید اجتماعی اهمیت پیدا می‌کند.

یکی از دستاوردهای نظریه‌ی بازتولید اجتماعی این است که «کار» را از محدوده‌ی کارخانه فراتر می‌برد. تولید سرمایه فقط زمانی ممکن است که نیروی کار هر روز بازتولید شود. کارگر باید غذا بخورد، بخوابد، آموزش ببیند، بیمار شود و بهبود پیدا کند و در نهایت نسل جدیدی از نیروی کار به وجود آید. بنابراین تولید و بازتولید دو حوزه‌ی کاملاً جدا نیستند. آنها در یک رابطه‌ی متقابل قرار دارند. این مسئله به‌ویژه برای تحلیل کار زنان اهمیت دارد. چراکه بخشی از هزینه‌ی اجتماعی بازتولید نیروی کار می‌تواند به خانواده و به‌طور نامتناسب به زنان منتقل شود. در چنین شرایطی، استثمار سرمایه‌دارانه و سلطه‌ی جنسیتی می‌توانند یکدیگر را تقویت کنند، بدون آنکه یکی را بتوان به دیگری فروکاست.

اگر یک کارگر مرد و یک کارگر زن دستمزد یکسانی دریافت نکنند، نمی‌توان گفت تفاوت آنها صرفاً «هویتی» است. اگر زن کارگر علاوه بر کار مزدی، بخش اعظم کار خانگی را نیز انجام دهد، با یک تفاوت مادی روبه‌رو هستیم. اگر مادر کارگر به دلیل نبود خدمات عمومی مجبور شود از بازار کار خارج شود، این تصمیم پیامد اقتصادی دارد. اگر کارگر مهاجر به دلیل وضعیت اقامتی خود دستمزد پایین‌تری دریافت کند، این تفاوت نیز بخشی از ساختار بازار کار است. بنابراین جنسیت، مهاجرت، قومیت و سایر روابط قدرت نباید به «افزوده‌های فرهنگی» بر تحلیل طبقاتی تقلیل یابند. آنها در بسیاری از موارد، نحوه‌ی سازمان‌یابی رابطه‌ی طبقاتی را شکل می‌دهند.

هایدی هارتمن و زیلا آیزنشتاین، به‌عنوان نظریه‌پردازان فمینیسم سوسیالیستی، معتقدند که تعریف طبقهٔ کارگر نباید صرفاً بر رابطه با سرمایه و کار مزدی استوار باشد، بلکه باید نقش جنسیت، پدرسالاری و تقسیم کار را نیز در نظر گرفت. هارتمن بر رابطهٔ متقابل سرمایه‌داری و پدرسالاری و تأثیر تقسیم کار جنسیتی بر موقعیت زنان در بازار کار تأکید می‌کند؛ درحالی‌که آیزنشتاین با طرح مفهوم »پدرسالاری سرمایه‌دارانه«، بر پیوند ساختاری نظام سرمایه‌داری، روابط قدرت جنسیتی و کار خانگیِ بدون دستمزد تأکید دارد. از نظر هر دو، کار خانگی و بازتولید نیروی کار برای تداوم جامعهٔ سرمایه‌داری اهمیت اساسی دارند؛ بااین‌حال، همهٔ زنان الزاماً به یک طبقهٔ اقتصادی تعلق ندارند. بنابراین، برای درک کامل طبقهٔ کارگر باید روابط طبقاتی را هم‌زمان با روابط جنسیتی و پدرسالارانه تحلیل کرد.

د ) در هم تنیدگی (اینترسکشنالیتی)، نه جمع‌زدن هویت‌ها، بلکه تحلیل روابط قدرت

در این نقطه، نظریه‌ی در هم تنیدگی وارد بحث می‌شود. درهم تنیدگی را نباید به این معنا فهمید که یک فرد همزمان چند «هویت» دارد و بنابراین باید همه‌ی آنها را در کنار هم فهرست کنیم. مسئله عمیق‌تر است. طبقه، جنسیت، قومیت، نژاد، شهروندی و دیگر روابط اجتماعی در بسیاری از موقعیت‌ها درهم تنیده هستند. ) اینترسکشنالیتی ( درهم تنیدگی، به تعریف مفهوم طبقه کارگر این نکته را اضافه می‌کند که کارگران، با وجود قرارگرفتن در موقعیت‌های مشابه در روابط تولید و سرمایه، تجربه‌های یکسانی از استثمار و نابرابری ندارند؛ زیرا موقعیت طبقاتی آن‌ها با جنسیت، نژاد، قومیت، وضعیت مهاجرت و دیگر روابط قدرت تلاقی پیدا می‌کند. برای مثال، یک زن کارگر مهاجر ممکن است علاوه بر دستمزد پایین و ناامنی شغلی، با تبعیض جنسیتی و نژادی و محدودیت‌های ناشی از وضعیت اقامت نیز مواجه باشد؛ درحالی‌که یک کارگر مرد بومی ممکن است تجربهٔ متفاوتی داشته باشد. بنابراین، اینترسکشنالیتی سه نکته به تحلیل طبقهٔ کارگر می‌افزاید: نخست، نشان می‌دهد که طبقهٔ کارگر گروهی همگن نیست؛ دوم، روابط قدرت و نابرابری را درون خود طبقه آشکار می‌کند؛ و سوم، تحلیل کار را از اشتغال مزدی فراتر می‌برد و به کار خانگی، مراقبت بدون دستمزد و شرایط متفاوت بازتولید نیروی کار توجه می‌کند.

در پیوند با نظریه‌های هایدی هارتمن و زیلا آیزنشتاین، این رویکرد کمک می‌کند تا رابطهٔ سرمایه‌داری و پدرسالاری را با توجه به تفاوت‌های نژادی و مهاجرتی نیز بررسی کنیم. در نتیجه، اینترسکشنالیتی تعریف اقتصادی طبقه را لزوماً جایگزین نمی‌کند، بلکه تحلیل آن را گسترش می‌دهد تا روشن شود طبقه، جنسیت و نژاد چگونه در تعامل با یکدیگر، موقعیت اجتماعی و تجربهٔ کارگران را شکل می‌دهند.

یک تعریف ترکیبی و قابل استفاده

با تلفیق نظریهٔ مارکس دربارهٔ روابط تولید و استثمار، رویکرد تاریخی و فرایندی ادوارد تامپسون به شکل‌گیری طبقه، تحلیل هایدی هارتمن و فمینیسم سوسیالیستی از مناسبات متقابل سرمایه‌داری و پدرسالاری، و چارچوب اینترسکشنالیتی در تحلیل درهم‌تنیدگی ساختارهای قدرت، می‌توان طبقهٔ کارگر را به‌مثابه مقوله‌ای تاریخی تعریف کرد که موقعیت و تجربهٔ آن در بستر روابط تولیدی، مناسبات استثمار، تقسیم کار اجتماعی و جنسیتی، فرایندهای بازتولید اجتماعی و تلاقی روابط قدرت، از جمله جنسیت، نژاد، قومیت و وضعیت مهاجرت، شکل می‌گیرد و دگرگون می‌شود. بر این اساس، طبقهٔ کارگر نه صرفاً بر مبنای جایگاه عینی افراد در ساختار تولید و رابطهٔ آنان با سرمایه، و نه صرفاً بر اساس هویت یا تجربهٔ ذهنی مشترک، بلکه از خلال تعامل میان موقعیت‌های ساختاری، تجربه‌های زیسته، مناسبات سلطه و استثمار، فرایندهای تاریخی شکل‌گیری آگاهی و کنش جمعی قابل فهم است. ازاین‌رو، تحلیل طبقهٔ کارگر مستلزم بررسی هم‌زمان جایگاه ساختاری آن در روابط سرمایه‌داری و تفاوت‌ها و شکاف‌های درونی‌ای است که در تقاطع مناسبات طبقاتی، جنسیتی و نژادی شکل می‌گیرند؛ بی‌آنکه این ناهمگونی‌ها به حذف بنیان مادی تضاد طبقاتی یا فروکاستن طبقه به مجموعه‌ای از هویت‌های منفرد بینجامند.

یکی از نتایج مهم این بحث آن است که اتحاد طبقه‌ی کارگر نمی‌تواند یک پیش‌فرض باشد. این اتحاد و همبستگی باید ساخته شود. اگر کارگران مرد از امتیازات جنسیتی خود دفاع کنند، اگر کارگران بومی منافع خود را در برابر کارگران مهاجران قرار دهند، اگر اتحادیه‌ها فقط گروه‌های «برخوردارتر» نیروی کار را نمایندگی کنند، طبقه در سطح سیاسی دچار شکاف می‌شود.

سوسیالیسم دموکراتیک / از سیاستِ نمایندگی تا دموکراسی در تولید و زندگی اجتماعی

نتایج سیاسی بحث مفهوم طبقه کارگر در جهان امروز، فمینیزه و مدرنیزه کردن این مفهوم ما را وارد بحث سوسیالیسم دموکراتیک میکند. زیرا برنامه‌ی چپ معاصر کثرت گرای فمینیست نمی‌تواند فقط درباره‌ی مالکیت باشد بلکه باید موارد زیر را در برگیرد:

تامین اجتماعی فراگیر، همگانی و با کیفیت از جمله در حوزه آموزش (از مهد کودک تا دانشگاه)، بهداشت و درمان رایگان، مسکن اجتماعی، بیمه بیکاری و بیماری، تحقق عدالت مزدی، کاهش ساعات کار، اجتماعی‌کردن بخشی از هزینه‌های بازتولید (تبدیل بخشی از مسئولیت تأمین و مراقبت از زندگی، از مسئولیتی خصوصی و خانوادگی به مسئولیتی جمعی که از طریق نهادهای عمومی و سازوکارهای دموکراتیک سازمان‌دهی می‌شود)،  مقابله با تبعیض جنسیتی و قومی در بازار کار،  به رسمیت شناختن کار خانگی و مراقبتی،  دموکراتیزه‌ کردن اتحادیه‌ها و توزیع عادلانه‌ی زمان و منابع اجتماعی (همهٔ افراد به منابع ضروری زندگی دسترسی داشته باشند و از فرصت کافی برای استراحت، رشد فردی و مشارکت اجتماعی و سیاسی برخوردار شوند).

از منظر سوسیالیسم دموکراتیک، سوسیالیسم بدون دموکراسی نمی‌تواند به رهایی واقعی انسان‌ها از مناسبات سلطه و نابرابری بینجامد؛ زیرا اجتماعی‌کردن مالکیت و منابع تولید، اگر با مشارکت آزادانه و مؤثر مردم در تصمیم‌گیری‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی همراه نباشد، ممکن است به تمرکز قدرت در دست دولت یا بوروکراسی حاکم منجر شود و روابط سلطه را در شکلی تازه بازتولید کند. دموکراسی در این چارچوب صرفاً ابزاری برای دستیابی به سوسیالیسم نیست، بلکه بخشی جدایی‌ناپذیر از محتوای رهایی‌بخش آن است. بر این اساس، دگرگونی مناسبات سرمایه‌داری باید با تضمین آزادی‌های سیاسی، حق تشکل‌یابی مستقل، تکثر دیدگاه‌ها، پاسخ‌گویی نهادهای قدرت و مشارکت دموکراتیک کارگران در ادارهٔ محیط کار و تصمیم‌گیری دربارهٔ تولید و توزیع منابع همراه باشد. همچنین، با توجه به تحلیل فمینیسم سوسیالیستی و اینترسکشنالیتی، این مشارکت زمانی می‌تواند معنایی فراگیر داشته باشد که نابرابری‌های طبقاتی، جنسیتی، نژادی و سایر موانع ساختاری مشارکت نیز مورد توجه قرار گیرند.

بنابراین، سوسیالیسم بدون دموکراسی ممکن است مالکیت و سازمان اقتصادی را تغییر دهد، اما لزوماً به رهایی از سلطه نمی‌انجامد؛ همان‌گونه که دموکراسی سیاسی بدون دگرگونی نابرابری‌های مادی نیز ممکن است به برابری صوری محدود بماند. در نتیجه، سوسیالیسم دموکراتیک بر پیوند متقابل دموکراسی سیاسی، دموکراسی اقتصادی و برابری اجتماعی تأکید می‌کند و تحقق رهایی را در گرو گسترش هم‌زمان این سه بُعد می‌داند. اینها «مطالبات فرعی» نیستند، بخشی از سیاست طبقاتی‌اند.

تعریف آکادمیک سوسیالیسم دموکراتیک

سوسیالیسم دموکراتیک را می‌توان نظریه ‌ای سیاسی‌ـ‌اقتصادی تعریف کرد که هدف آن دگرگونی مناسبات مالکیت، تولید و توزیع منابع و دموکراتیزه‌کردن قدرت اقتصادی، در پیوند با حفظ و گسترش آزادی‌های سیاسی، تکثر دموکراتیک و مشارکت مؤثر شهروندان در تصمیم‌گیری‌های جمعی است. در این چارچوب، دموکراسی نه صرفاً سازوکاری برای انتخاب حکومت، بلکه اصلی بنیادین برای سازمان‌دهی اقتصاد و جامعه محسوب می‌شود؛ ازاین‌رو، اجتماعی‌کردن یا دموکراتیک ‌کردن کنترل بر منابع تولید باید با پاسخ‌گویی نهادهای قدرت، آزادی تشکل‌یابی، امکان رقابت سیاسی و مشارکت کارگران در ادارهٔ محیط کار همراه باشد. برخلاف رویکردهایی که سوسیالیسم را عمدتاً به مالکیت دولتی یا بازتوزیع درآمد محدود می‌کنند، سوسیالیسم دموکراتیک بر پیوند میان برابری اجتماعی، آزادی سیاسی و دموکراسی اقتصادی تأکید دارد؛ به این معنا که کاهش نابرابری‌های مادی و سلطهٔ طبقاتی باید هم‌ زمان با گسترش ظرفیت افراد برای مشارکت در تعیین شرایط زندگی و کار خود تحقق یابد. بر اساس این نظریه:

* مالکیت و کنترل اجتماعی: منابع تولید، مانند بنگاه‌ها و سرمایهٔ مولد، نباید تحت کنترل انحصاری مالکان خصوصی سرمایه باشند؛ بلکه باید تحت کنترل عمومی دموکراتیک قرار گیرند

* دموکراسی اقتصادی :مزدبگیران ، به‌ ویژه کارگران، باید در تصمیم‌گیری‌های اقتصادی وتصمیم‌هایی که بر محیط کار و زندگی آنان تأثیر می‌گذارند، نقش مؤثر داشته باشند

* برابری و عدالت اجتماعی: ساختارهای اقتصادی باید به کاهش نابرابری‌ها در ثروت، فرصت‌ها و قدرت کمک کنند

* دموکراسی سیاسی: تحول سوسیالیستی باید با مشارکت دموکراتیک، تکثر سیاسی و آزادی‌های مدنی سازگار باشد

* تنوع الگوهای اقتصادی: این نظام می تواند اشکالی از الگوی های اقتصادی مانند مالکیت اجتماعی بر مواضع کلیدی اقتصاد، مالکیت های اجتماعی منطقه ای و محلی، اشکال متنوع تعاونی ها و از جمله تعاونی های مصرف، کارگری و …  را برای اقتصاد مشارکتی دوران انتقال سازمان دهد.

تفاوت اصلی آن با سوسیال‌دموکراسی در این است که سوسیالیسم دموکراتیک صرفاً به اصلاح و تعدیل پیامدهای سرمایه‌داری بسنده نمی‌کند، بلکه به دنبال تغییر ساختارهای اقتصادی و روابط قدرتی است که نابرابری را بازتولید می‌کنند

تفاوت اصلی آن با پوپولیسم در این است که سوسیالیسم دموکراتیک می‌کوشد موقعیت طبقهٔ کارگر را با توجه به روابط تولید، استثمار، تقسیم کار جنسیتی و تفاوت‌های درونی طبقه تحلیل کند. در مقابل، پوپولیسم می‌تواند کارگران، اقشار کم‌درآمد و گروه‌های دیگری را تحت عنوان مشترک «مردم» در برابر

«نخبگان » بسیج کند، بدون آنکه لزوماً مناسبات مالکیت و تولید را دگرگون کند.

تفاوت‌های اصلی سوسیالیسم دموکراتیک با پوپولیسم چپ گرا

 

سوسیالیسم دموکراتیک/                                                      پوپولیسم چپ گرا /                                               موضوع

چه کسانی قدرت سیاسی و منبع اقتصادی را در دست دارند ؟/     چه کسانی قدرت سیاسی را در دست دارند؟/              دغدغه اصلی

مالکیت سرمایه دارانه و نابرابری طبقاتی/                          نخبگان فاسد و ساختارهای قدرتمند مستقر   /                        مخالف اصلی

به دنبال عبور از سرمایه داری است/                              به دنبال اصلاح و به چالش کشیدن سرمایه داری /                   سرمایه داری

هدفی مهم اما تنها الگوی ممکن نیست/                          یکی از گزینه های سیاست گذاری مالکیت /                             عمومی

دموکراسی سیاسی و اقتصادی /                                 حاکمیت مردم و پاسخ گویی حکومت به خواسته های  انها /         دموکراسی

از طریق احزاب واتحادیه ها و نهادهای دموکراتیک سازماندهی میشود/   اغلب بر یک رهبر کاریزماتیک متمرکز است/     نقش رهبران

جمع بندی

گر چه کلمات میتوانند ما را در فهم قضایا یاری دهند اما بهتر است با کلمات بازی نکنیم. صریح و »فرمانده مارکوسی« بگوییم و بنویسیم. ما به عنوان چپ و عناصر ضد سیستم سرمایه داری خواهان ایجاد نظمی تازه بر اساس مالکیت عمومی بر وسایل تولید، عدالت اجتماعی فمینیستی و دموکراسی هستیم. مارکسیسم برای ما کتاب مقدس نیست. مارکسیسم جهان بینی و قطب نماست. علم شناخت جامعه است و مانند هر علم و دیدگاه زنده و پوینده ای، میتواند و باید بر اساس شرایط زمان تغییر کند و تکامل یابد.

از بازتعریف طبقه کارگر تا افق سوسیالیسم دموکراتیک

اگر بازتعریف طبقه کارگر از منظر چپ نو به معنای عبور از برداشت محدود و کارخانه‌محور از این طبقه و توجه به تنوع موقعیت‌های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی فرودستان باشد، آنگاه مسئله اصلی دیگر صرفاً چگونگی سازمان‌دهی نیروی کار در برابر سرمایه نیست، بلکه چگونگی پیوند دادن مبارزات طبقاتی/اجتماعی در افقی مشترک از رهایی، برابری و دموکراسی نیز هست. برای مثال، اعتراضات در حال پیشروی نسل Z در کشورهای گوناگون، از مطالبات مرتبط با آموزش و آینده شغلی در فرانسه تا بحران مسکن در اسپانیا، تا تظاهرات در هند و برزیل و آلبانی نشان میدهد نیروی جدیدی که از دل کارخانه هم نیامده وارد مبارزه علیه سرمایه داری شده است. مبارزه علیه سرمایه داری  وخصوصی سازی، ناامنی اقتصادی، نابرابری، فساد، احساس طردشدگی از فرایندهای تصمیم‌گیری و نگرانی نسبت به آینده، دراعتراضات نسل  Z جایگاه مهمی دارند. اهمیت توجه به این اعتراضات در این است که امکان بازاندیشی درباره رابطه میان موقعیت طبقاتی، هویت‌های اجتماعی، مطالبات دموکراتیک و شکل‌های نوین کنش جمعی را فراهم می‌کنند.

از این منظر، پرسش اساسی چپ معاصر این است که چگونه می‌توان این خیل اکثریت عظیم ضد سرمایه داری و خصوصی سازیها را به هم پیوند داد بدون آنکه  تفاوت‌های درونی آن را نادیده گرفت. چنین پروژه‌ای مستلزم بازاندیشی در مفهوم سازمان‌دهی سیاسی و رابطه میان جنبش‌های اجتماعی، نهادهای نمایندگی و مشارکت مستقیم شهروندان است. تجربه جنبش‌های جدید همچنین نشان می‌دهد که بسیج اعتراضی، هرچند می‌تواند ساختارهای قدرت را به چالش بکشد، به‌خودی‌خود تضمین‌کننده تغییرات پایدار و عادلانه نیست؛ تبدیل اعتراض به تحول اجتماعی مستلزم سازمان‌یابی پایدار و هر چه مستحکم تر شدن نهادهای مدنی است.

در اینجا، پیوند دموکراسی و سوسیالیسم اهمیت تعیین‌کننده‌ای پیدا می‌کند. اگر سوسیالیسم به رهایی از سلطه اقتصادی، کاهش نابرابری و گسترش کنترل جمعی بر شرایط زندگی معطوف است، دموکراسی باید هم وسیله تحقق این اهداف و هم بخشی جدایی‌ناپذیر از خود آن‌ها باشد. سوسیالیسمی که آزادی بیان، تکثر سیاسی، حقوق اقلیت‌ها، استقلال تشکل‌های  صنفی،  اجتماعی و مدنی وامکان نقد قدرت را محدود کند، نمی‌تواند مدعی رهایی انسان از مناسبات سلطه باشد؛ همان‌گونه که دموکراسی‌ای که به برابری صوری حقوق سیاسی بسنده کند و نابرابری‌های عمیق اقتصادی، محرومیت مادی و تمرکز قدرت در دست صاحبان ثروت را نادیده بگیرد، با محدودیت‌های جدی در تحقق مشارکت برابر شهروندان روبه ‌رو خواهد بود. بنابراین، سوسیالیسم دموکراتیک را می‌توان تلاشی برای پیوند دادن آزادی‌های سیاسی و حقوق فردی با عدالت اجتماعی، دموکراتیزه‌کردن مناسبات اقتصادی و گسترش مشارکت مردم در تعیین سرنوشت خویش دانست.

در نهایت، مسئله چپ امروز صرفاً بازشناسی مفهوم طبقه کارگر نیست، بلکه یافتن شکل‌های دموکراتیک سازمان‌یابی است که بتوانند از دل تفاوت‌های اجتماعی، نیرویی مشترک برای آزادی و برابری بسازد.

منابع منتخب

. A Critique of Political Economy, Volume I Karl Marx, ۱۸۶۷. Capital:

Karl Marx and Friedrich Engels, ۱۸۴۸. Manifesto of the Communist Party.

Thompson, E. P. ۱۹۶۳. The Making of the English Working Class. Viktor Gollancz Ltd.

Wright, Erik Olin. Class Boundaries in Advanced Capitalist Societies. New Left Review. July -August ۱۹۷۶.

What Makes Somebody a Marxist? Interview with Vivek Chibber. Jacobin. Oct. .۲۰۲۶

Hartmann, H. I. (۱۹۷۹). The Unhappy Marriage of Marxism and Feminism: Towards a more Progressive Union. Capital & Class, ۳(۲), ۱-۳۳.

آزاده شکوهی.  ویزه ۸ مارس۱۳۷۸ . درباره سوسیال فمینیسم. نشر بیدار .

Patricia Hill Collins — Black Feminist Thought: Knowledge, Consciousness, and the Politics of Empowerment (۱۹۹۰/۲۰۰۰).

Ashley J. Bohrer. Race, Gender, Class and Sexuality under Contemporary Capitalism ۲۰۱۹. Columbia University Press.

Fraser N. What Should Socialism Mean in the Twenty-First Century? Vol.۵۶: Socialist Register ۲۰۲۰.

Martha E. Giménez . The Ideology of Intersectionality: Historical Materialist Observations. Human Geography, ۲۰۲۴.

Mojab, Shahrzad. Marxism, Feminism, and “intersectionality”. ۲۰۱۹. Journal of Labor and Society ۲۲(۲):۲۷۵-۲۸۲.

Schweickart, D. (۲۰۱۱). After Capitalism (۲nd ed.). Rowman & Littlefield.

Sehon, S. R. (۲۰۲۴). Socialism: A Logical Introduction. Oxford University Press.

Bolton, M. (۲۰۲۰). “‘Democratic Socialism’ and the Concept of (Post)Capitalism.” The Political Quarterly, ۹۱(۲), ۳۳۴–۳۴۲.

Khachaturian, Rafael. (۲۰۲۰, July ۹). “Democratic Socialism Is a Living Political Tradition.” Jacobin.

Poulantzas, Nicos. (۱۹۷۸). “Towards a Democratic Socialism.” New Left Review, I/۱۰۹, May–June ۱۹۷۸.

Jackson, Andrew. (۲۰۱۹, June ۴). “Between Dystopia and Democratic Socialism.” Socialist Project.

David Schweickart. ۲۰۱۱. After Capitalism, ۲nd Edition (New Critical Theory) [۲ ed.]

Ward, B., & Guglielmo, M. (۲۰۲۶). People, class, democracy: re-mapping left populism from populist social democracy to popular socialism. Journal of Political Ideologies, ۳۱(۱), ۶۸–۸۹.

Akhavan S. ۲۰۲۶. Generation Z in Iran: A Contemporary Perspective. Socialist projects. 

منبع ـ وبسایت اخبار روز

 

 

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های جتماعی زیر که عضوآنها هستید ارسال کنید:  

تمامی حقوق برای سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) محفوظ است. 2026 ©