چهارمین
سالگرد جمعه
خونین
زاهدان؛
نگاهی
به این رخداد
و درسهایی
برای آینده
هوشنگ
نورائی ( ایوب
حسین بر)
کشتار
هولناک هشتم
مهر ۱۴۰۱
در جمعه خونین
زاهدان—که با
شلیک مستقیم نیروهای
امنیتی به
کشتهشدن بیش
از صد تن،
مجروحیت صدها
نفر و موج
گستردهای از
بازداشت،
شکنجه و آزار
انجامید—ماهیت
نگاه امنیتی
حاکمیت به
مناطق پیرامونی،
بهویژه سیستان
و بلوچستان،
را عریان ساخت.
این فاجعه
هرگز از حافظه
جمعی پاک
نخواهد شد؛ با
این حال، اهمیت
این واقعه
فراتر از
سوگواری صرف،
در بررسی
انتقادی ریشهها،
بسترها و
روندهای پساکشتار
در زاهدان و
خاش نهفته
است.
واقعیت
کشتار
انکارناپذیر
است، اما تبیین
چرایی و ماهیت
آن یکدست نیست.
رویکردهای
راستگرای
مذهبی و ناسیونالیستهای
قومی پیوسته
کوشیدهاند این
رخداد و تداوم
آن را صرفاً
به هویت مذهبی–قومی
یا موضوع
پرونده تجاوز
سرهنگ نیروی
انتظامی به «ماهو»،
دختر نوجوان
چابهاری، تقلیل
دهند ( مثلا
آنطور که مولوی
عبدالغفار
نقشبندی تفسیر
می کند) و پیوند
آن را با جنبش
سراسری «زن،
زندگی، آزادی»
انکار یا کمرنگ
کنند. در نقطه
مقابل، تحلیلهای
رادیکال،
دموکراتیک و
بخشهایی از
جامعه مدنی
نشان میدهند
که خشم بلوچستان
پیش از آنکه
جرقه فاجعه
ماهو در
چابهار زده
شود، از طریق
رسانهها و
شبکههای
اجتماعی با خیزش
زن، زندگی،
آزادی پیوند
خورده بود و
حتی مولوی
عبدالحمید در
مسجد مکی نسبت
به خشونت
نبروهای امنیتی
در مناطق مرکزی
هشدار می داد .
خشم ناشی از
انباشت ستم و
تبعیض ساختاری
، جامعه را
مستعد انفجار
کرده بود و
فاجعه تلخ
ماهو صرفاً
کاتالیزور این
اعتراضات شد،
نه علتی بر
تمامیت آن.
با
وجود شجاعت کمنظیر
مردم و زنده
نگهداشتن
روح مبارزه در
قالب جمعههای
اعتراضی،
نحوه هدایت این
جنبش محدودیتها
و انحرافات جدی
به همراه داشت
و نتوانست این
مقاومت پرشور
را بهسوی یک
افق و دیدگاه
روشن رهاییبخش
سوق دهد:
۱. کانالیزهشدن
مناسکی و سازش
بر سر خون جانباختگان:
هدایت
اعتراضات تحت
رهبری مسجد مکی
و مولوی
عبدالحمید،
اگرچه
استمرار هفتگی
آن را ممکن
ساخت، اما همزمان
آن را به حرکتی
مناسک گونه،
محدود به زمان
و مکانی مشخص
و قابل کنترل
تبدیل کرد.
فراتر از مهار
خیابان، در
چارچوب همین
محافظهکاری
رایج، عملاً
بستری برای
مصالحه و سازش
میان مسجد مکی
و نهادهای امنیتی
بر سر خون
قربانیان
فراهم شد؛
سازشی که نتیجه
عملی آن به
حاشیه راندن
دادخواهی
واقعی،
فراموشی تدریجی
حق جانباختگان
و مصونیت
عاملان جنایت
بود. این روند
نهتنها دستهای
آلوده به خون
را تطهیر کرد،
بلکه به ارتقای
مقام و یا ستایش
از مهرههای
شناخته شده
سرکوب (نظیر
سردار کرمی و
مصطفی محامی)
انجامید و
مانع از شکلگیری
یک جنبش
دادخواه و مدنی
مستقل شد.
۲. انفعال
و محافظهکاری
طبقه متوسط:
طبقه متوسط و
قشر دانشگاهی
و منتقد در
منطقه یا دچار
هراس امنیتی
شد و یا ترجیح
داد پشت موقعیت
مذهبی مسجد مکی
سنگر بگیرد. این
انفعال، مانع
از شکلگیری پیوند
میان نیروی
پرشور خیابان
و تحلیل
نقادانه
ساختارها شد.
۳. حاشیهنشینی
مضاعف زنان: تسلط
نگاه سنتی–مذهبی
از یک سو و
انفعال ناسیونالیسم
محافظهکار
(حتی در خارج
از کشور) از سوی
دیگر، دست
زنان و جوانان
آگاه بلوچ را
در پیشبرد
مطالبات
مستقل بست.
حضور زنان در
خیابانها به
شدت محدود و
کنترلشده
ماند و
نتوانست ظرفیت
کامل تحولخواهی
زنانه را به میدان
آورد.
درسهای
اساسی پیشرو:
سازمانیابی
مستقل و
دادخواهی
سازشناپذیر:
تودههای ستمدیده
از همه اقشار
در سیستان و
بلوچستان برای
رهایی معنی
دار راهی جز
سازمانیابی
در تشکلهای
مستقل، صنفی،
دموکراتیک و غیروابسته
به نهادهای
مذهبی یا سنتی
ندارند؛ تشکلهایی
که پیشرفت
مبارزات و خون
قربانیان را
وجهالمصالحه
بقا و توازن
قوا با دستگاه
سرکوب نکنند.
پایان
نخبهگرایی
منفعل:
طبقه متوسط و
روشنفکران
آگاه باید از
الیتیسم
نظارهگر
فاصله بگیرند
و بدون افتادن
در دام عوامگرایی،
در کنار
فرودستان بایستند
و مطالبات
منطقه را به
عنوان بخشی پیوسته
و تقاطعیافته
(انترسکشنال)
با جنبش
دموکراتیک
سراسری متصل
کنند.
درک
ساختاری، تاریخی
و فرهنگی–اجتماعی
از ستم بر
زنان: رهایی
زنان بلوچ نیازمند
آن است که ستم
جنسیتی نه
صرفاً یک
مسئله رفتاری
و اخلاق فردی
در درون خانواده،
بلکه در یک
پهنه ساختاری،
تاریخی و
فرهنگی–اجتماعی
بازشناسی
شود؛ ساختاری
که در پیوند
با سنت، فقر و
اقتدارگرایی
سیاسی بازتولید
میشود.
لندن
۲۸
سپتامبر ۲۰۲۶