Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
سه-شنبه ۲۴ شهريور ۱۴۰۵ برابر با  ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۶
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس  orwi-info@rahekargar.net  و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از;  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار :سه-شنبه ۲۴ شهريور ۱۴۰۵  برابر با ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۶

نه خدا، نه شاه، نه قهرمان

«زن، زندگی، آزادی»؛ در برابر «انقلاب شیر و خورشید»

 

نوید مؤمن زاده

 

دو تصویر از آینده‌ی ایران؛ یکی برآمده از زندگی و آزادی، دیگری در جست‌وجوی بازگشت سلطنت مطلقه

به سالگرد جنبش بزرگ و دموکراتیک «زن، زندگی، آزادی» نزدیک می‌شویم؛ جنبشی که از دل قتل حکومتی ژینا برخاست، اما خیلی زود از نام او فراتر رفت و به فریادی گسترده برای زندگی، آزادی، برابری و کرامت انسانی تبدیل شد.

«زن، زندگی، آزادی» تنها یک شعار نیست. سه واژه‌ای است که در کنار یکدیگر تصویری از آینده‌ای دیگر ترسیم می‌کنند؛ آینده‌ای که در آن انسان آزاد به دنیا می‌آید، آزاد زندگی می‌کند و حق دارد درباره‌ی سرنوشت خویش تصمیم بگیرد.

اما در برابر این تصویر، در آن مقطع پروژه‌ای سیاسی نیز با شعار «مرد میهن، آبادی» قد علم کرد و خود را در قالب «انقلاب شیر و خورشید» سلطنت‌طلبان به میدان آورد؛ پروژه‌ای که در مرکز آن نه حاکمیت مردم، بلکه بازگشت سلطنت و تمرکز قدرت پیرامون رضا پهلوی قرار داشت.

آن پروژه، تصویری از آینده‌ی ایران ارائه می‌کرد که در آن، به‌جای انتقال قدرت به مردم، قدرت سیاسی بار دیگر حول یک فرد و یک خاندان متمرکز می‌شد.

اینجاست که مقایسه اهمیت پیدا می‌کند.

«زن، زندگی، آزادی» می‌خواهد آینده را از آنِ انسانی کند که در آزادی زندگی می‌کند؛ «انقلاب شیر و خورشید» سلطنت‌طلبان می‌خواست قدرت را به نام گذشته‌ای دروغین مصادره کند، تاج شاهی را بر سر رضا پهلوی بگذارد و او را نماد «مرد میهن و آبادی» معرفی کند.

این دو نگاه، پیش از آنکه درباره‌ی دو نام یا دو نماد سیاسی باشند، درباره‌ی دو تصور کاملاً متفاوت از رابطه‌ی انسان و قدرت‌اند.

در یک نگاه، مردم سرچشمه‌ی قدرت سیاسی‌اند و قدرت حکومت باید از اراده‌ی آنان سرچشمه بگیرد و در برابر آنان پاسخ‌گو باشد. در نگاه دیگر، یک فرد با عنوان «شاه» در رأس هرم قدرت قرار می‌گیرد و مردم در پایین این هرم، به شهروندانی تبدیل می‌شوند که باید تابع قدرتی باشند که بر فراز آنان قرار گرفته است.

اگر شاه در یک سوی میدان بنشیند و قدرتی نامحدود و بی‌قیدوشرط در اختیار داشته باشد و مردم در سوی دیگر، فاقد ابزار واقعی برای انتخاب، نظارت و برکناری او باشند، چه تفاوت بنیادی میان چنین نظامی و دیگر اشکال استبداد باقی می‌ماند؟

ممکن است نام حکومت عوض شود، پرچم تغییر کند و شعارها رنگ دیگری بگیرند؛ اما اگر قدرت پاسخ‌گو نباشد، اگر رهبر یا شاه فراتر از اراده‌ی مردم قرار گیرد و اگر شهروندان نتوانند حاکمان خود را آزادانه انتخاب و بر عملکرد آنان نظارت کنند، استبداد همچنان استبداد است.

مسئله فقط این نیست که چه کسی بر تخت می‌نشیند؛ مسئله این است که آیا اساساً تختی باید وجود داشته باشد که یک انسان را بر فراز جامعه قرار دهد؟

اینجاست که فاصله‌ی میان «زن، زندگی، آزادی» و «انقلاب شیر و خورشید» سلطنت‌طلبان آشکارتر می‌شود.

«زن، زندگی، آزادی» با زندگی آغاز می‌کند؛ اما «انقلاب شیر و خورشید» سلطنت‌طلبان، در بخش‌هایی از ادبیات سیاسی و خیابانی خود، با زبان مرگ و حذف سخن می‌گفت.

یکی می‌گفت:

«زن، زندگی، آزادی.»

دیگری شعارهایی چون:

«مرگ بر سه فاسد؛ ملا، چپی، مجاهد»

را به میدان می‌آورد.

یکی می‌خواست انسان را از قید قدرت و سلطه رها کند؛ دیگری مخالف سیاسی را در صف دشمنان قرار می‌داد و حذف او را طلب می‌کرد و هم‌زمان خواهان بازگشت سلطنت بود.

یکی می‌گفت همه‌ی انسان‌ها، با هر اندیشه و گرایش، حق دارند در ساختن آینده‌ی ایران سهیم باشند؛ دیگری به سوی شعار «یک رهبر، یک میهن، یک پرچم» می‌رفت؛ شعاری که خطر آن دقیقاً در نفی تکثر سیاسی و اجتماعی نهفته است.

کشوری با یک رهبر، یک صدا و یک حقیقت رسمی، دیر یا زود به کشوری تبدیل می‌شود که در آن مخالف نه یک شهروند دارای حق، بلکه دشمن تلقی می‌شود.

و این همان نقطه‌ای است که باید درباره‌ی فاشیسم جدی‌تر سخن گفت.

 

فاشیسم فقط یونیفورم و رژه و نمادهای تاریخی نیست. فاشیسم پیش از هر چیز یک منطق سیاسی است: تقدیس رهبر، دشمن‌سازی از مخالف، نفی تکثر، ستایش قدرت، تحقیر دگراندیش و تبدیل سیاست به میدان اطاعت و حذف هر نیرویی که نپذیرد:

«چو فرمان یزدان، چو فرمان شاه.»

از این منظر، اگر در گفتمان بخش‌هایی از سلطنت‌طلبان، رهبر نجات‌بخش، میهن یکدست، پرچم واحد، دشمن‌سازی از مخالفان و ستایش دستگاه‌های سرکوب گذشته در کنار یکدیگر قرار بگیرند، نمی‌توان از کنار این نشانه‌ها به سادگی گذشت.

فاشیسم در چنین شرایطی الزاماً در یک شعار منفرد ظاهر نمی‌شود؛ می‌تواند در تار و پود یک فرهنگ سیاسی تنیده شود.

از همین رو، در بخش‌هایی از گفتمان مسلط سلطنت‌طلبی، عناصر فاشیستی چنان درهم تنیده‌اند که نمی‌توان خطر آن را صرفاً با عنوان «سلطنت‌طلبی» توضیح داد.

اما این مقایسه یک تفاوت تاریخی مهم‌تر نیز دارد.

«زن، زندگی، آزادی» جنبشی بود که از پایین به بالا برخاست.

نه شاه داشت، نه رهبر مادام‌العمر، نه دربار و نه دستگاهی که قدرت را به نام یک فرد مصادره کند. قدرتش از حضور انسان‌های عادی در خیابان‌ها، دانشگاه‌ها، کارخانه‌ها، مدارس و خانه‌ها می‌آمد؛ از زنانی که روسری از سر برداشتند، جوانانی که به خیابان آمدند، خانواده‌هایی که برای دادخواهی ایستادند و مردمی که گفتند دیگر نمی‌خواهند زندگی‌شان را قدرتی بالای سرشان تعیین کند.

«زن، زندگی، آزادی» به مردم می‌گوید:

شما صاحب زندگی و سرنوشت خویشید.

اما پروژه‌ی سلطنت‌طلبانه‌ای که بازگشت سلطنت را در محور خود قرار می‌داد، در نهایت این پرسش را پیش می‌کشید:

صاحب قدرت چه کسی خواهد بود؟

اگر پاسخ، یک فرد و یک خاندان باشد، مسئله فقط تغییر نام استبداد است، نه پایان آن.

ایران نه به ولایت مطلقه فقیه نیاز دارد و نه به سلطنت مطلقه شاه.

مسئله‌ی ایران، تعویض حکومت فاشیستی اسلامی با فاشیسم سلطنتی نیست؛ مسئله، پایان دادن به هر ساختار قدرتی است که خود را بالاتر از مردم قرار می‌دهد.

از همین رو، «زن، زندگی، آزادی» را باید نه فقط در برابر حکومت فاشیستی اسلامی، بلکه در برابر هر پروژه‌ای که بخواهد یک استبداد را با استبدادی دیگر جایگزین کند، پاس داشت.

این جنبش می‌تواند افق دیگری برای ایران بگشاید:

نه یک رهبر؛ بلکه حاکمیت مردم.

نه یک حقیقت رسمی و مقدس‌شده؛ بلکه آزادی بی‌قیدوشرط اندیشه، بیان و نقد.

نه یک ملت یکدست و بی‌چهره؛ بلکه ایران متکثر با ملیت‌ها، زبان‌ها، فرهنگ‌ها و باورهای گوناگون.

نه اطاعت؛ بلکه مشارکت.

نه حذف مخالف؛ بلکه حق مخالفت در تمام عرصه‌های زندگی اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی.

نه تقدیس قدرت؛ بلکه پاسخ‌گویی قدرت.

و نه مرگ و انتقام؛ بلکه زندگی، آزادی و برابری.

شاید تفاوت واقعی این دو پروژه را بتوان در یک جمله خلاصه کرد:

«زن، زندگی، آزادی» می‌خواهد انسان را صاحب قدرت کند؛ «انقلاب شیر و خورشید» می‌خواست شاه را صاحب قدرت کند و انسان را تابع قدرت شاه.

مردم ایران هر دو شکل استبداد را آزموده‌اند؛ استبداد سلطنتی و استبداد دینی. هر دو، با همه‌ی تفاوت‌های تاریخی و ساختاری‌شان، یک نقطه‌ی مشترک داشته‌اند: قدرتی که خود را بالاتر از مردم قرار داده است.

حافظ، قرن‌ها پیش، چه زیبا گفت:

 

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش

باید برون کشید از این ورطه رخت خویش

 

شاید امروز این دو بیت، معنایی تازه پیدا کرده باشند.

مردم ایران یک بار بخت خویش را با سلطنت آزموده‌اند و بار دیگر با حکومت دینی. اکنون زمان آن است که از این دو ورطه‌ی تاریخی بیرون آیند و راهی را بیازمایند که در آن، هیچ فرد، خاندان، روحانی یا رهبر مادام‌العمر، مالک سرنوشت آنان نباشد.

ایران نه ملک شخصی شاه است، نه ملک روحانیت و نه ملک هیچ رهبر دیگری.

ایران خانه‌ی مردم ایران است.

و اگر قرار است این خانه روزی آزاد شود، آزادی آن باید با اراده‌ی خود مردم برای تعیین سرنوشت خویش، برقراری دموکراسی و عدالت اجتماعی بنا شود؛ نه با دخالت قدرت‌های خارجی و نه با اتکا به نیرویی سیاسی که برای رسیدن به قدرت، دست یاری به سوی دولت‌های خارجی دراز کند و از آنان برای تغییر سرنوشت ایران طلب حمایت کند.

آزادی‌ای که به قدرت خارجی بدهکار باشد، آزادی مردم نیست.

ایران برای رهایی از استبداد، بیش از هر چیز به نیروی خود مردم نیاز دارد؛ به سازمان‌یابی مدنی و سیاسی، به همبستگی دموکراتیک، به آزادی و برابری و به اراده‌ای مستقل که سرنوشت کشور را نه در واشنگتن و تل‌آویو و نه در هیچ پایتخت دیگری، بلکه در دست مردم ایران قرار دهد.

و شاید از همین‌جاست که راه «زن، زندگی، آزادی» از راه بازگشت سلطنت جدا می‌شود.

یکی می‌گوید:

زندگی را به مردم بازگردانیم.

دیگری می‌گوید:

قدرت را به شاه بازگردانیم.

این دو، یک چیز نیستند.

ایران آینده نه به ولایت فقیه نیاز دارد و نه به تاج شاهی؛ نه به استبداد دینی و نه به استبداد سلطنتی.

نه خدا، نه شاه، نه قهرمان؛

انسان آزاد، شهروند برابر و مردمِ صاحب سرنوشت خویش.

 

🌹🌍🌹

 

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های جتماعی زیر که عضوآنها هستید ارسال کنید:  

تمامی حقوق برای سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) محفوظ است. 2026 ©