زندگی
با وسایل
خراب؛
مردم
ایران زیر چتر
فقر، سرکوب و
جنگ
چشمها
رو به بهشت
بود؛ پاها،
اما، رو به
جهنم میرفت
نوید
مؤمن زاده
در ایران،
فاجعهای
خاموش در حال
گسترش است؛
فقری جانکاه
که هر روز
انسانهای بیشتری
را به درون
خود میبلعد.
برای
دیدن این فقر،
همیشه لازم نیست
به آمارهای
اقتصادی نگاه
کنیم. کافی
است به زندگی
روزمره مردم
نگاه کنیم؛ به
خانوادهای
که وسیلهای
در خانهاش
خراب میشود،
اما توان تعمیر
یا خرید وسیلهای
تازه را
ندارد؛ به
انسانی که میان
هزینهٔ غذا،
اجاره، دارو و
دیگر نیازهای
ضروری زندگی،
ناچار است یکی
را انتخاب
کند.
«زندگی با
وسایل خراب»
فقط داستان یک
یخچال، کولر یا
ماشین لباسشویی
نیست؛ تصویری
کوچک از زندگی
بزرگی است که
دارد فرسوده میشود.
وقتی
درآمد کفاف نیازهای
ابتدایی را نمیدهد،
انسان ناچار میشود
از رفاه و آسایش
و بسیاری از نیازهایی
که زمانی بخش
عادی زندگی
بودند، چشم
بپوشد. دایرهٔ
زندگی آرامآرام
کوچک میشود؛
نه به این دلیل
که انسان
خواستههایش
را از دست
داده، بلکه
چون توان
برآوردن آنها را
از دست داده
است.
فقر
فقط سفره را
کوچک نمیکند؛
افق زندگی را
نیز کوچک میکند.
اما
این فقر را نمیتوان
فقط با جنگ،
تحریم یا
«نداشتن درآمد
دولت» توضیح
داد.
بخش
بزرگی از ثروت
و منابع کشور
در ساختارهای
رانتی و شبکههای
اقتصادی
وابسته به
قدرت، مافیاهای
چندلایه،
تراستها،
شبکههای
بانکی و
مجموعههایی
که از رانت و
امتیازهای
حکومتی بهره میبرند،
بلعیده میشود.
آنچه میتوانست
بخشی از درآمد
عمومی و ثروت
ملی باشد و به
آموزش،
درمان، تأمین
اجتماعی و
رفاه مردم
بازگردد، در
چرخهای از
فساد و
انحصار، به
ثروت گروههای
خاص تبدیل میشود.
بنابراین،
وقتی حکومت میگوید
منابع کافی
برای تأمین نیازهای
مردم ندارد،
باید پرسید:
این
منابع کجا میروند؟
مسئله
فقط کمبود
درآمد نیست؛
مسئله، چگونگی
توزیع ثروت و
قدرت نیز هست.
حتی
در چارچوب
قوانین خود
حکومت، اصول
۲۸، ۲۹ و ۳۰
قانون اساسی،
دولت را در
برابر
اشتغال، تأمین
اجتماعی و
آموزش عمومی
مسئول میدانند.
اما واقعیت
زندگی مردم
نشان میدهد
که این حقوق،
در عمل، برای
بخش بزرگی از
جامعه به وعدههایی
دستنیافتنی
تبدیل شدهاند.
وقتی
منابع عمومی
به جای آنکه
پشتوانهٔ
رفاه اجتماعی
باشند، در مسیرهای
رانتی و غیرشفاف
از جامعه دور
میشوند، نتیجه
همان چیزی است
که امروز در
زندگی مردم میبینیم:
فقر در یک سو و
انباشت ثروت
در سوی دیگر.
و
درست در چنین
شرایطی،
تجاوز نظامی
آمریکا و
اسرائیل نیز
بر سر این
جامعهٔ از پیش
فرسوده فرود
آمده است.
جنگ
برای مردم فقط
صدای انفجار و
موشک نیست؛ یعنی
ناامنی بیشتر،
فشار اقتصادی
بیشتر،
اختلال در
زندگی و کوچکتر
شدن امکان تأمین
نیازهای روزمره.
حکومت
نیز از جنگ آسیب
میبیند؛ زیرساختهایش
هدف قرار میگیرند،
منابع اش
فرسوده میشوند
و هزینههای
نظامی و
اقتصادیاش
افزایش مییابد.
اما یک تفاوت
اساسی وجود
دارد:
حکومت
ابزارهایی
برای انتقال
بخشی از هزینهٔ
بحران به مردم
دارد؛ از طریق
تورم و چاپ
اسکناس، مردم
چنین امکانی
ندارند.
خانوادهای
که درآمدش
کفاف زندگی را
نمیدهد،
ناچار است از
همهچیز
بزند؛ از غذا
و درمان و
آموزش گرفته
تا آسایش و حتی
آیندهٔ خود و
فرزندانش.
و
هنگامی که تحریم
اقتصادی و محاصرهٔ
دریایی نیز بر
این وضعیت
افزوده میشود،
حلقهٔ فشار تنگتر
میشود.
تحریم و محاصره
برای مردم فقط
یک اصطلاح
نظامی نیست؛
کمندی است که
هر روز بیشتر
به دور گلوی
جامعه کشیده میشود
و راه نفس
اقتصادی مردم
ایران را تنگتر
میکند.
اما
در این میان
نباید تصویر
مردم را فقط
تصویر انسانهایی
درمانده و
زانو زده دید.
فقر
میتواند
توان و فرصت
کنش جمعی را
فرسوده کند.
انسانی که
تمام نیروی
خود را برای
گذراندن
امروز به کار
میگیرد،
ممکن است عمیقاً
خشمگین باشد،
اما برای
سازمانیافتن
و تغییر، فرصت
و توان کمتری
دارد.
مردمی
که در استیصال
زندگی کنند،
ممکن است زانو
بزنند؛ اما این
به معنای از میان
رفتن خشم آنان
نیست.
جامعهٔ
ایران امروز
فقط مستأصل نیست؛
خشمگین است.
خشم
انباشته شده،
ترس ترک
برداشته و میل
به تغییر
همچنان زنده
است. در شرایط
جنگی، بسیاری
از مردم برای
آنکه کشور بیش
از این ویران
نشود، دندان
روی جگر
گذاشتهاند؛
اما این سکوت
موقت را نباید
با رضایت
اشتباه گرفت.
جامعهای
که ترس در آن
ترک برداشته،
میتواند در
لحظهای
مناسب به نیرویی
بزرگ برای تغییر
تبدیل شود.
اما
همینجا خطر دیگری
نیز وجود
دارد.
اگر
راههای
اعتراض مدنی و
مسالمتآمیز
بستهتر شوند
و جامعه
نتواند خشم
خود را در مسیرهای
سازمانیافته
و آگاهانه بیان
کند، این خشم
میتواند به
عصیان و
انفجار تبدیل
شود؛ انفجاری
که پیامدهایش
را نمیتوان
از پیش دانست.
از این
رو، مسئله فقط
اعتراض نیست؛
مسئله، یافتن
راههای مدنی،
آگاهانه و
سازمانیافتهٔ
اعتراض است.
و اینجاست
که باید
دربارهٔ کسانی
نیز سخن گفت
که رؤیا را به
مردم میفروشند.
رویافروشانی
که مردم خشمگین
و گرفتار را
به امید بمبهای
خارجی به خیابان
فرامیخوانند،
نه راه آزادی
را نشان میدهند
و نه در پی رهایی
مردماند.
کسی
که آزادی مردم
را به بمبافکن
خارجی گره میزند،
در حقیقت میخواهد
مردم را به پیادهنظام
ارتش های بیگانه
تبدیل کند.
این
رؤیافروشی نیست؛
شیادی سیاسی
است.
مردم
ایران برای
رهایی از
استبداد، به نیروی
خارجی نیاز
ندارند؛ به
قدرت سازمانیافتهٔ
خود نیاز
دارند.
و این
قدرت از آسمان
نمیآید.
از
دل جامعه
ساخته میشود؛
از کارگر و
معلم و
پرستار، از
دانشجو و دانشآموز،
از زن و مرد،
از مردم با ملیتها
و پیشینههای
گوناگون، از
باورهای دینی
و غیردینی
متفاوت و از
انسانهایی
که ممکن است
در بسیاری از
مسائل با یکدیگر
اختلاف داشته
باشند، اما میتوانند
بر سر آزادی،
دمکراسی،
عدالت، کرامت
انسانی و آیندهٔ
کشور در کنار یکدیگر
قرار گیرند.
همبستگی
یعنی همین.
همبستگی
فقط یک واژهٔ
زیبا در بیانیهها
نیست؛ باید آن
را در هر گام
زندگی تجربه
کرد: در کنار
هم ایستادن،
دفاع از حق دیگری،
شناخت درد
مشترک و تبدیل
تفاوتها از
مانع به
امکان.
مردم
ایران بخشی از
این تجربه را
در خیزش «زن،
زندگی، آزادی»
لمس کردند؛
تجربهای که
نشان داد
تفاوت در جنسیت،
سبک زندگی،
باور، پوشش،
ملیت و پیشینهٔ
اجتماعی،
الزاماً مانع
همبستگی نیست.
باید
به آن تجربه
بازگشت؛ نه
برای تکرار
گذشته، بلکه
برای آموختن
از آن و ساختن
شکلهای
گستردهتر،
عمیقتر و
سازمانیافتهتر
همبستگی.
زیرا
آیندهٔ مردم ایران
نه در استمرار
استبداد ولایت
مطلقهٔ فقیه
است؛ استبدادی
که در سالهای
اخیر برخی
نمودهای
سلطنتمآبانه
نیز در آن
پررنگتر
شده، و نه در
بازگشت
استبداد
سلطنتیِ
فروپاشیده؛
آن هم در صورتی
که بخواهد با
چهرهای فاشیستی
و با تکیه بر نیروهای
مهاجم خارجی
بازگردد؛ نیروهایی
که از آسمان و
زمین، بمب و
آتش بر سر
مردم ایران میریزند.
آیندهٔ
مردم ایران نه
از استمرار
استبداد میگذرد
و نه از دخالت
ویرانگر مهاجم
خارجی.
آینده
باید از خود
مردم ایران
آغاز شود؛ از
بازسازی
اعتماد، همبستگی
و قدرت جمعی
آنان، تا
بتوانند
عدالت اجتماعی
را بر پایههای
آزادی و
دموکراسی بنا
کنند.
جامعهای
که در آن آزادی
قربانی قدرت
نباشد، عدالت
اجتماعی امتیاز
عدهای نباشد
و فقر سرنوشت
انسانها را
تعیین نکند.
مردم
ایران نه به قیم
نیاز دارند و
نه به منجی
خارجی.
آنچه
نیاز دارند،
قدرت سازمانیافتهٔ
خودشان برای
ساختن آیندهای
است که در آن
بتوانند
آزاد، برابر و
با کرامت زندگی
کنند.
و شاید
دردناکترین
تصویر امروز ایران
همین باشد:
چشمها
رو به بهشت
بود؛
پاها،
اما، رو به
جهنم میرفت.
🌹🌍🌹