بحران
دموکراسی؛
سرمایهداری،
طبقهٔ کارگر و
افق سوسیالیسم
شهروندمحور
نوید مؤمن زاده
دموکراسی
فقط با برگزاری
انتخابات
زنده نمیماند.
دموکراسی
زمانی معنا
دارد که انسانها
در زندگی
اجتماعی و
اقتصادی خود نیز
احساس امنیت،
آزادی، برابری
و اثرگذاری
داشته باشند.
هنگامی که بخش
بزرگی از
جامعه احساس
کند آیندهاش
در اختیار او
نیست، شغلش
ناامن است، رفاه
اجتماعی در
حال عقبنشینی
است و تصمیمهای
مهم زندگیاش
را گروه کوچکی
از صاحبان
قدرت و ثروت
تعیین میکنند،
پایههای
دموکراسی نیز
بهتدریج سست
میشود.
بحران
امروز فقط
بحران چند
دولت یا چند سیاستمدار
نیست. آنچه در
برابر ماست،
بحرانی عمیقتر
در نظام سرمایهداری
است؛ بحرانی
که در آن ثروت
و قدرت بهشدت
متمرکز شده و
بخش بزرگی از
مردم از ثمرهٔ
رشد اقتصادی
سهمی متناسب
با نقش خود
ندارند. همین
بحران، سرمایهداری
را به سوی
اقتدارگرایی
سوق میدهد.
ترامپ
را باید در چنین
زمینهای فهمید.
ظهور او تنها
نتیجهٔ ویژگیهای
شخصی یا
شعارهای
انتخاباتی او
نیست. ترامپ
نمایندهٔ
دورانی است که
در آن بخشی از
جامعهٔ آمریکا
و جهان غرب از
وضعیت موجود
ناراضی است،
به نهادهای سیاسی
اعتماد خود را
از دست داده و
آینده را تهدیدی
علیه موقعیت
اجتماعی و
اقتصادی خود میبیند.
پوپولیسم
اقتدارگرا در
چنین شرایطی
رشد میکند:
به مردم وعدهٔ
بازگرداندن
عظمت گذشته
داده میشود،
اما علتهای
عمیق بحران
کمتر مورد
توجه قرار میگیرد.
مسئله
فقط ترامپ نیست.
هنگامی که
ترس، ناامنی
اقتصادی،
جنگ، مهاجرت،
بحران انرژی و
رقابت قدرتهای
بزرگ به ابزار
سیاسی تبدیل میشوند،
وسوسهٔ
اقتدارگرایی
افزایش مییابد.
دولتها به جای
گسترش مشارکت
اجتماعی، به
تمرکز قدرت روی
میآورند و به
مردم میگویند
برای عبور از
بحران، آزادی
و حقوق
دموکراتیک باید
موقتاً کنار
گذاشته شود.
اما
تجربهٔ تاریخ
نشان داده است
که این «میانبر»
راهحل بحران
نیست.
دموکراسی
بدون رفاه
اجتماعی دوام
نمیآورد
نمیتوان
از دموکراسی
سخن گفت و همزمان
زندگی اقتصادی
اکثریت مردم
را نادیده
گرفت.
اگر یک
انسان هر روز
نگران مسکن،
درمان، آموزش
فرزندان،
بازنشستگی و آیندهٔ
شغلی خود
باشد، آزادی سیاسی
برای او بهتدریج
از معنای واقعی
تهی میشود.
رأی دادن مهم
است، اما کافی
نیست.
دموکراسی
به رفاه
اجتماعی عمومی
نیاز دارد؛ به
آموزش و درمان
عمومی، مسکن
قابل دسترس،
امنیت شغلی،
بازنشستگی
مناسب، حمایت
از بیکاران و
امکان
برخورداری
همهٔ انسانها
از یک زندگی
شایسته.
بنابراین
دفاع از
دموکراسی
بدون دفاع از
عدالت اجتماعی،
دفاعی ناقص
است.
طبقهٔ
کارگر امروز کیست؟
طبقهٔ
کارگر امروز دیگر
فقط کارگر
کارخانه و
معدن نیست.
هر
انسانی که
سرمایهٔ اصلی
زندگیاش نیروی
کار خود اوست
و برای تأمین
زندگی ناگزیر
است نیروی کار
فکری یا جسمی
خود را در اختیار
دیگری قرار
دهد، در معنای
گستردهٔ
امروز به جهان
کار تعلق
دارد.
کارگر
کارخانه،
پرستار،
راننده،
معلم،
کارمند،
برنامهنویس،
مهندس، کارگر
خدمات، پیک،
تکنسین،
کارمند اداری
و بسیاری از
کارکنان بخشهای
جدید اقتصاد،
با وجود تفاوتهای
شغلی و درآمدی،
در یک ویژگی
مشترکاند:
سرمایهٔ اصلی
آنان برای تأمین
زندگی، نیروی
کارشان است.
در
برابر آنان،
کسانی قرار
دارند که از
سرمایهٔ مالی
و مالکیت
گستردهٔ خود
بر نیروهای
تولیدی و دیجیتالی
درآمد کسب میکنند
و میتوانند
بدون فروش نیروی
کار خویش زندگی
کنند و از کار
دیگران بهره
ببرند.
از این
منظر، مسئلهٔ
طبقهٔ کارگر
امروز فقط
مسئلهٔ کارخانه
و دستمزد نیست؛
مسئلهٔ قدرت
اجتماعی نیروی
کار در برابر
قدرت سرمایه
است.
فناوری
و هوش مصنوعی؛
فرصت یا تهدید؟
تحولات
شتابان فناوری
و هوش مصنوعی
میتواند
زندگی انسان
را آسانتر و
تولید را
کارآمدتر کند.
اما پرسش اصلی
این است: سود این
پیشرفت نصیب
چه کسی میشود؟
اگر
فناوری در
خدمت اکثریت
جامعه باشد، میتواند
زمان کار را
کاهش دهد،
رفاه را افزایش
دهد و فرصتهای
تازهای برای
زندگی انسانی
ایجاد کند.
اما
اگر مالکیت و
کنترل آن در
دست تعداد
محدودی از
شرکتها و
صاحبان سرمایه
باقی بماند،
نتیجه میتواند
افزایش تمرکز
ثروت، حذف
مشاغل، گسترش
ناامنی شغلی و
عمیقتر شدن
شکاف اجتماعی
باشد.
در
چنین شرایطی،
دانش و فناوری
نیز میتوانند
به ابزار قدرت
تبدیل شوند.
مسئله
بنابراین
مخالفت با
فناوری نیست؛
مسئله این است
که فناوری در
خدمت انسان
باشد یا انسان
در خدمت فناوری
و سرمایه.
از لیبرالیسم
بازارمحور تا
سوسیالیسم
شهروندمحور
لیبرالیسم
بازارمحورِ
چند دههٔ
گذشته، با
سپردن بسیاری
از عرصههای
زندگی اجتماعی
به منطق
بازار،
نتوانست
عدالت اجتماعی
و امنیت
اقتصادی اکثریت
مردم را تضمین
کند. نتیجه،
تمرکز بیشتر
ثروت و قدرت و
گسترش احساس
ناامنی در بخشهایی
از جامعه بوده
است.
اما
پاسخ به شکستهای
لیبرالیسم
بازارمحور،
بازگشت به
تجربهٔ نظامهایی
نیست که در
قرن بیستم خود
را سوسیالیستی
مینامیدند و
در بسیاری از
آنها، دولت و
حزب جای جامعه
و شهروندان را
گرفتند و از
درونشان نظامهای
اقتدارگرا و
توتالیتر پدید
آمد.
راه
دیگری باید
جستوجو کرد:
سوسیالیسم
شهروندمحور.
سوسیالیسم
شهروندمحور
نه به معنای
دولتی کردن
همهچیز است و
نه به معنای
حذف آزادیهای
فردی و سیاسی.
برعکس، نقطهٔ
آغاز آن
انسان، آزادی،
برابری و
مشارکت
اجتماعی است.
در
چنین نگرشی،
اقتصاد باید
در خدمت جامعه
باشد؛ نه اینکه
جامعه در خدمت
اقتصاد قرار گیرد.
رفاه
اجتماعی عمومی،
آموزش و درمان
همگانی، امنیت
شغلی، حقوق نیروی
کار، توزیع
عادلانهتر
ثروت، مالیات
عادلانه بر
ثروتهای
بزرگ و مشارکت
واقعی
شهروندان در
تصمیمگیریهای
اقتصادی و سیاسی،
میتوانند پایههای
چنین نظمی
باشند.
چرا
بحران سرمایهداری
به اقتدارگرایی
میل میکند؟
هنگامی
که سرمایه و
قدرت بیش از
اندازه
متمرکز میشوند
و اکثریت
جامعه احساس میکند
سهمی در تصمیمگیری
دربارهٔ آینده
ندارد، نظام سیاسی
برای حفظ خود
با یک انتخاب
روبهرو میشود:
یا
باید قدرت و
ثروت را
دموکراتیکتر
کند و مشارکت
اجتماعی را
گسترش دهد، یا
برای حفظ
مناسبات
موجود، به سمت
کنترل، سرکوب
و اقتدارگرایی
حرکت کند.
در این
معنا، گرایش
به اقتدارگرایی
یک حادثهٔ
تصادفی نیست؛ یکی
از پاسخهای ممکن
سرمایهداری
بحرانزده به
تضادهای درونی
خود است.
ترامپ
را میتوان یکی
از چهرههای
برجستهٔ همین
دوران دانست؛
دورانی که در
آن بحران
اقتصادی،
نابرابری،
ترس از آینده
و رقابت قدرتهای
جهانی، زمینهٔ
رشد سیاست
اقتدارگرا را
فراهم کردهاند.
اما
این مسیر میتواند
بسیار خطرناک
باشد. زیرا
اقتدارگرایی
مشکلات
اجتماعی را حل
نمیکند؛ فقط
آنها را از
عرصهٔ مشارکت
و گفتوگو به
عرصهٔ قدرت و
زور منتقل میکند.
آینده
از کدام مسیر
میگذرد؟
راه
آینده نه در
اقتدارگرایی
است و نه در
بازگشت به یک
سرمایهداری
افسارگسیخته؛
و نه در تکرار
تجربهٔ نظامهای
توتالیتر
گذشته.
راه
آینده،
دموکراتیکتر
کردن سیاست و
اقتصاد است.
دموکراسی
باید از صندوق
رأی فراتر
برود و به
زندگی واقعی
مردم وارد
شود. انسان باید
در محل کار،
در جامعه و در
تصمیمگیری
دربارهٔ آیندهٔ
اقتصادی خود نیز
احساس شهروند
بودن کند.
جامعهای
که در آن ثروت
و قدرت بهشدت
متمرکز باشد،
دیر یا زود با
بحران
دموکراسی
روبهرو
خواهد شد.
و
جامعهای که
بتواند رفاه
اجتماعی عمومی،
آزادیهای سیاسی،
عدالت اقتصادی
و مشارکت
شهروندان را
در کنار یکدیگر
قرار دهد، میتواند
در برابر
اقتدارگرایی
مقاومت کند.
امروز
پرسش اصلی فقط
این نیست که
چه کسی در
انتخابات پیروز
میشود.
پرسش
عمیقتر این
است:
آیا
انسانها
قرار است
صاحبان آیندهٔ
خود باشند، یا
آیندهٔ آنان
را صاحبان
سرمایه، دولتهای
قدرتمند و
صاحبان فناوری
تعیین کنند؟
پاسخ
به این پرسش،
به آیندهٔ
دموکراسی و به
آیندهٔ طبقهٔ
کارگر ــ در
معنای گسترده
و امروزی آن
ــ گره خورده
است.
اگر
دموکراسی
نتواند امنیت،
آزادی و کرامت
را برای اکثریت
جامعه فراهم
کند، از درون
تهی خواهد شد.
اما
اگر نیروی
کار،
شهروندان و
جامعه
بتوانند قدرت
اقتصادی و سیاسی
بیشتری به دست
آورند، میتوان
از دل این
بحران، نه مرگ
دموکراسی،
بلکه بازسازی
دموکراسی بر
پایهٔ عدالت
اجتماعی و
آزادی انسان
را رقم زد.
🌹🌎🌹