Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹ برابر با ۲۹ اکتبر ۲۰۲۰
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس   orwi-info@rahekargar.net   و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار : دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹  برابر با ۰۵ اکتبر ۲۰۲۰
(1924-2020)روسانا روساندا

 

روسانا روساندا

(1924-2020)

 

نوشته : دیوید برودر

برگردان: آزاده ارفع

 

"روسانا روساندا"، که در یکشنبه (20 سپتامبر) در سن 96 سالگی درگذشت، پارتیزانی ضد فاشیست و از بنیانگذاران روزنامه ایل مانیفستو(il manifesto) بود. او که کمونیستی ثابت قدم تا آخرین لحظه زندگی بود اصرار داشت که چپ باید ازهویت خود دفاع کرده و به شکل تزلزل ناپذیری در جبهه استثمارشدگان و ستمدیدگان باشد.

 

"روسانا"عنوان کتاب خاطرات خود را که در سال 2005 انتشار یافت "دختری از قرن گذشته" نهاده بود.زبان نگارش كتاب"روساندا"، كه با عنوان "رفیقی از میلان" به انگلیسی انتشار یافت بازتاب سقوط سریع چپ ایتالیا به یک فاجعه تمام عیار بود. دوران با شکوه چپ ایتالیا نه تنها اکنون به گذشته تعلق داشت بلکه شخصیت "باشکوه" آن نیز تا حد زیادی توسط کمونیست های سابق زیر علامت سوال رفته بود.

 

"روساندا" که در روز یکشنبه بیستم سپتامبر، در نود وشش سالگی، چشم از جهان فروبست، از دوره جنگ دوم جهانی به کمونیسم روی آورد و قبل از آنکه در سال 1946 به عضویت حزب کمونیست ایتالیا در آید در حالی که نوزده ساله بود با نام مستعار "میراندا" به صفوف پارتیران های کمونیست پیوست.

 

در دهه های پس از انحلال "حزب کمونیست ایتالیا"(PCI) در سال 1991، "روسانا " و همرزمانش از گروه "ایل مانیفستو"- که روزنامه "ایل مانیفستو" را که روزنامه ناراضیان کمونیست بود بنیان نهادند که تا امروز نیز به شکل روزانه منتشر می شود- جالبترین آثار را در مورد میراث کمونیسم قرن بیستم نوشته اند که در شمار آنها میتوان از خاطرات "روساندا" و همین طور خاطرات "لوچیو ماگری"(Lucio Magri) رفیق او ، که تحت عنوان" خیاطی از اولم"(The Tailor of Ulm) انتشار یافت، نام برد.

 

"روساندا" آخرین پارتیزان یا آخرین کسی نبود که شاهد حزب کمونیست ایتالیا در دوره دوم جنگ جهانی بوده است. اما از دست دادن او از آن رو به ویژه دردناک است که وی یکی از آخرین چهره های دوران مقاومت(Resistance) بود که همچنان به دخالت فعال در همه امور زندگی سیاسی و اجتماعی ادامه می داد. حتی تا ماه های آخر زندگی، او یک راهنمای اخلاقی و سیاسی بود که عمیقاً ریشه در قهرمانی های پرشکوه و همینطور امید های بزرگ گذشته داشت.

 

گرویدن به کمونیسم

 

 

"روسانا روساندا" در سال 1924، هنگامی که اولین پایه های رژیم فاشیستی "بنیتو موسولینی" در حال تحکیم بود، در یک خانواده طبقه متوسط ​​در پولا Pola (پولای فعلی کرواسی) متولد شد. در دوران کودکی محل زندگی او بارها تغییر کرد. خانواده او ابتدا به "لیدو در ونزیا" (Venice Lido) و سپس به "میلان" نقل مکان کردند.

 

"روسانا" در"میلان" به دبیرستان رفت (یك سال زودتر مدرسه را به پایان رساند) و سپس نزد "آنتونیو بانفی"(Antonio Banfi) ، استاد فلسفه که كمونیست بود، به تحصیل پرداخت. آشنائی با "بانفی" یک ارتباط حیاتی بود : به قول "روسانا"، اگر "هیچ کمونیستی در خانه نبود" او بوسیله " بانفی" به جنبش مقاومت علیه فاشیسم پیوست ؛ "رودلفو" پسر" بانفی" اولین همسر او شد.

 

"روساندا" نوزده سال داشت که آلمان نازی در 8 سپتامبر 1943 به ایتالیا حمله کرد. در بیست ماه بعدی او و همرزمانش به جنبش مقاومت پیوستند که در آن "حزب کمونیست ایتالیا" تنها نیروی اصلی را تشکیل داد. "روساندا" در مبارزه مسلحانه شرکت نداشت اما به عنوان پیک مخفی برای رساندن نامه ها و نوشته های جنبش مقاومت فعالیت میکرد.

 

همانطور که برای بسیاری از جوانان ایتالیایی هم سن او ، جنبش مقاومت بیداری سیاسی همه جانبه ای برای او به ارمغان آورد. واین نه تنها فرصتی بود که وی در عنفوان جوانی در دگرگونی جهان شرکت نماید بلکه برقراری تماس اولیه با طبقه کارگر ایتالیا و شناخت قدرت بالقوه طبقه را برای او فراهم ساخت .

 

تنها پس از پایان جنگ دراوایل سال 1945 بود که "روساندا" به حزب کمونیست پیوست اما ترقی در صفوف حزب را بسرعت طی کرد. علاوه بر کار درانتشاراتی"هوپلی" Hoepli در میلان ( و برقراری روابط فرهنگی با اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی) در سال 1948 مسئولیت اداره "خانه فرهنگ" در شهر میلان از سوی حزب به او سپرده شد.

 

"میلان" این پایتخت شمال، پس از"تورین" مرکز صنایع بزرگ وعظیم بود که "قلعه های سرخ" آن مانند کارخانه های فولاد "فالک"( Falck) ،"پیرلی ریفن"(Pirelli Reifen) و شرکت مهندسی "مگنتی مارلی"( Magneti Marelli) کانون اعتصابات بزرگ سالهای پس از جنگ و ظهور پرولتاریا به عنوان یک نیروی سیاسی بود.

 

اما اگر "روساندا" تحت تأثیر گردانهای کارگری قرار گرفته بود، دوره پس از جنگ همچنین دوره ای بود که دموکرات- مسیحی ها در بهار 1947 با بیرون راندن سوسیالیست ها و کمونیست ها از دولت ضد فاشیست پس از جنگ ( "حزب کمونیست ایتالیا" پس از آن هرگز به دولت راه نیافت) سلطه سیاسی خود را تثبیت کردند.

 

"حزب کمونیست ایتالیا" یک نیروی توده ای بود اما در همانحال در معرض سرکوب شدید قرار داشت و بطور مداوم ناچار به دفاع از مشروعیت و حقوق اساسی دموکراتیک خود بود. در بستر این شرایط شکست، تلاش های "روساندا" یک هدف بزرگ را دنبال میکرد که عبارت بود از ایجاد یک جامعه کمونیستی آلترناتیودر برابر وضع موجود بطوری که هنرمندان ، نویسندگان و نمایشنامه نویسان بزرگ و سرشناس معاصر در پیوند تنگاتنگ با مخاطبان خود میان طبقه کارگر قرار گیرند.

 

در سال 1958 او به کمیته مرکزی حزب پیوست، مسئول سیاست فرهنگی حزب شد و سلسله مقالاتی را درمجله"رینا سیتا"( Rinascita) نوشت که ویراستار آن دبیر کل طولانی مدت حزب"پالمیرو تولیاتی" بود. اگرچه رهبری حزب تمایلی به انتشار کتاب "دکتر ژیواگو" اثر "بوریس پاسترناک" را نداشت (رمان قبل از انتشار آن به زبان های دیگر برای برای اولین بار در "میلان" توسط "جیانگیاکومو فلترینلی" Giangiacomo Feltrinelli عضو حزب کمونیست ایتالیا به زبان ایتالیایی منتشر شد)اما تولیاتی عموماً برای روشنفکران استقلال عمل محدودی قائل بود.

 

این زمینه را برای همکاری "روساندا" با مفاخری مانند "ژان پل سارتر"، "سیمون دوبوار" و "لوئی آراگون" فراهم کرد که درحزب کمونیست ایتالیا هم سخن های جالب تری را در مقایسه با "حزب کمونیست فرانسه" (PCF) یافته بودند.

 

بحران پراگ

 

 

به رغم استالین زدایی متناقض و محدود احزاب کمونیست، بحران در حال شعله ور شدن بود. ظهور "نیکیتا خروشچف" در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و مرگ "تولیاتی" در سال 1964 این سوال را ایجاد کرد که این روند تا کجا پیش خواهد رفت و اگر انقلابی صورت گیرد "حزب کمونیست ایتالیا" با چه نوع انقلابی مواجه خواهد شد.

 

درسال 1962، کنفرانسی درموسسه گرامشی برگزارشد که درآن "پیترو اینگرائو"( Pietro Ingrao)، رهبر جناح چپ حزب کمونیست ایتالیا، این مفهوم دیرپای حزب را به چالش کشید که یکی از وظایف حزب "نوسازی" و "تکمیل انقلاب بورژوادموکراتیک" درکشوری است که طبقه حاکم عقب مانده و متاثر از فاشیسم در آن تسلط دارد. متقابلاً "جورجیو آمیندولا" (Giorgio Amendola) از جناح راست حزب ازمواضع سابق حزب دفاع کرده به شکل تلویحی گام در راه سوسیال دموکراسی می نهاد.

 

اگرنارضائی"اینگرائو"اغلب با تردیدهائی همراه بود اما "روساندا" و مبارزان همفکر او نظیر"آلدو ناتولی، "لوچیانا کاستلینا"، "والنتین و پارلاتو"، "لوئیجی پینتور" و "لوچیو ماگری" منطق استدلال های "اینگرائو" را به فرصتی برای انتقادهای گسترده تر از عملکرد حزب کمونیست ایتالیا مبدل ساختند. جنبش های کارگری که در اوایل دهه 1960 بوجود آمدند و همچنین شورش های دانشجویی در سطح جهانی که دراواخر سال 1967 در ایتالیا آغاز شده بود، الهام بخش آنان در طرح این انتقادات بود.

 

"روساندا" در ماه مه 1968 در پاریس بود، از دانشگاه نانتر که توسط دانشجویان اشغال شده بود بازدید کرد جایی که به گفته او همه "مانند ساردین" چسپیده به هم نشسته بودند. او شاهد برخورد محافظه کارانه حزب کمونیست ایتالیا به جنبش دانشجوئی بود دقیقاً به خاطر آنکه حزب غرق در احترام به وضع موجو بود:

 

"کمونیست ها درستکارترین شهروندان درمقایسه با دیگران هستند: آنها خودشان را وقف تحصیل ، کار و خانواده میکنند. آری، مبنای اعتقادی ما کاملاً مخالف شعارهای سال 1968 بود که قوانین تنظیم کننده نظم اجتماعی موجود را زیر علامت سوال قرار میداد... هر آن چه را که برای ما غیرمنتظره بود هرج . مرج میدانستیم."

 

در حقیقت، برخورد حزب کمونیست ایتالیا با جنبش دانشجوئی به اندازه همتای فرانسوی خود(حزب کمونیست فرانسه) خصمانه نبود: رهبر حزب کمونیست ایتالیا در دوره 1968 "لوئیجی لونگو" اگر چه چهره ای کاریسماتیک نبود اما رزمنده پرتلاش و کهنه کارجنگ داخلی اسپانیا و جنبش مقاومت ضد فاشیستی بود. او با انتشار فرخوانی خواهان " درک" و همدلی با آن چیزی شد که دانشجویان خواستار آن بودند.

 

اما انقلاب جهانی بر نگاه "روساندا" درباره اینکه یک حزب کمونیست چگونه باید باشد قویاً تاثیر گذاشت. در سال 1962 در یک تلاش بی فرجام تلاش کرد از مقاومت اسپانیا در برابر فرانکو حمایت کند؛ در سال 1967 در کوبا "فیدل کاسترو" شخصاً با او ملاقات کرد؛ و به طور فزاینده ای به ویتنام و انقلاب فرهنگی در چین به عنوان کانون های جدید امید برای کمونیسم چشم دوخته بود.

 

با این حال حمله شوروی به چکسلواکی در اوت 1968 عامل تعیین کننده ای بود که مخالفت تند "روساندا" و همرزمانش را برانگیخت. "حزب کمونیست ایتالیا" از حمله پشتیبانی نکرد همانطور که از تهاجم 1956 شوروی به مجارستان حمایت نکرده بود اما از نظر "روساندا" موضع حزب چیزی نبود جز خرده ملاحظاتی که معادل سکوت بود. در حالی که "لونگو" در یکی از جلسات کمیته مرکزی به "اشتباه غم انگیز" لئونید برژنف" اشاره کرد، "روسانا" سخنان خود را در دوازدهمین کنگره "حزب کمونیست ایتالیا" در 1969 با سخنانی بسیار صریح آغاز کرد: "ما اکنون برای آن اینجا گرد آمده ایم که ارتش کشوری که خود را سوسیالیست میداند کشور سوسیالیستی دیگری را اشغال کرده است. "

 

"روساندا" و همرزمانش با علم به اینکه آنها نمی توانند در کنگره حزب پیروز شوند و در عین حال در خارج از حزب کمونیست ایتالیا نیز درانزوا در انتظار آنها خواهد بود، یک خط میانه را انتخاب کردند: آنها مجله ای تاسیس کردند که در آن می توانستند مواضع خود را مطرح کنند. کاری که آن ها میخواستند در حزب انجام دهند کار بی سابقه ای نبود مخصوصاً وقتی که صحبت از کار مطبوعاتی انتقادی در میان بود.هنگامی که "روساندا" پروژه یک مجله تحقیقی و تحلیلی به سرپرستی "لوچیو مگری" را به معاون دبیر اول حزب" انریکو برلینگور" ارائه داد "برلینگور" به آنها اطمینان داد که اقدام آنها به معنای اخراج شان از حزب نخواهد بود.اما رهبر جناح چپ، "اینگرائو" مخالف این پروژه بود زیرا تردید داشت که ابتکار آنها برای مدت طولانی توسط حزب تحمل شود و خیلی زود روشن شد که حق با او بود.

 

در نوامبر 1969 سرانجام گروه "مانیفستو" ازحزب کنارگذاشته(radiato) شد واژه بکار برده شده به بدی واژه اخراج از حزب نبود اگر چه تفاوتی با آن نداشت. التیام این زخم ها تا اواسط دهه 1980 به درازا انجامبد. اما حتی در سالهای آغازین انتشار، نشانه های تشویق کننده ای وجود داشت که نشان میداد "ایل مانیفستو" (il manifesto) را نمیتوان به خاموشی محکوم کرد.

 

شماره اول "ایل مانیفستو" در ژوئن 1969، با فروش هشتاد هزار نسخه ، بسیار فراتر از انتظار ناشرین مجله بود؛ والبته رشد انفجاری نبردها در کارخانه ها در "پاییز داغ" ایتالیا فرصتی مساعد برای پایه ریزی پروژه ای شد که "روساندا " آن را" پلی میدانست میان اندیشه های جوان در حال ظهور و خرد چپ قدیمی که روزهای باشکوه خود را پشت سر گذاشته است. درسال 1971 "ایل مانیفسستو" به روزنامه مبدل شد.

 

ایل مانیفستو

 

 

از سال 1969"روساندا" یکی از شخصیتهای بزرگ تاریخی بود که نامش مترادف با "ایل مانیفستو" بود تا آن که در سال 2012 راه های آن ها از هم جدا شد.تا پیش از افت شدید تیراژ روزنامه در دهه 2000 ، "ایل مانیفستو" بی تردید زنده ترین نشریه در چپ اروپا بود ، به ویژه در دهه 1970. در حالی که نفوذ افکار مائوئیستی نوعی گزینه برای بخشهایی از "چپ نو" بود که بدنبال جایگزینی برای مسکو بودند، روزنامه به خاطر مصاحبه با شخصیتهایی چون "گابریل گارسیا مارکز" تا "تنگ شیائوپینگ نقش برجسته ای در پوشش دادن به مسائل بین المللی ایفاء میکرد. روح صریح اما غیر فرقه ای "روساندا"خود را در مطلبی که در سفرش به شیلی برای ملاقات با سالوادور آلنده در سال 1971 نوشت، منعکس است:

 

"بر سر میز صبحانه در کاخ ریاست جمهوری صحبتی طولانی با آلنده داشتم. من همراه "پل سوئزی" و "میشل گوتلمن" از سوی دو دانشگاه سانتیاگو برای حضور در سمینار "جوامع انتقالی" دعوت شده بودیم. حضور ما کمونیست های شیلی را عصبانی کرد، آنها سمینار را ترک کردند و در روزنامه غیر رسمی شان ما را به سختی مورد حمله قرار دادند ... آنها به ما برچسب " خارجیان نادان" و " طرفداران پکن" زدند. اما وقتی رئیس جمهور علیرغم پیوندهای محکمی که با حزب کمونیست داشت ما را دعوت کرد، دعوت او درس خوبی به آنها داد. او می دانست که هیچ یک از ما تردید هایمان را کمرنگ جلوه نداده و یا مواضع مان را به صرف دعوت او تغییر نداده ایم. چند دقیقه پس از آنکه نشستیم آلنده از من پرسید: " رفیق ، آیا چیزی در این کشور وجود دارد که شما را متقاعد کند؟"

 

گذشته از دفاع قوی از مبارزات فمینیستی دهه 1970، "ایل مانیفستو" موضعی آزادیخواهانه به ویژه در مورد حقوق زندانیان داشت. "روساندا" با صدای بلند رویکرد سرکوبگرانه "حزب کمونیست ایتالیا" در ارتباط با گروه های مسلح زیرزمینی مانند "بریگارد سرخ" را مورد انتقاد قرار میداد. در 2 آوریل 1978، هنگامی که "الدو موروی"( Aldo Moro) دموکرات مسیحی توسط "بریگادهای سرخ" برای هشت هفته ربوده شد "روساندا" سرمقاله معروف "آلبوم خانواده چپ" را نوشت و در آن مطرح کرد هرکسی که زبانهای استالینی و ژدانوفی "بریگاردهای سرخ" را بخواند نمی تواند منکر شود که "عناصرتفکر" چپ قدیمی ایتالیا در آنها موج میزند.

 

اما زمینه برای بهبود روابط نیز فراهم شده بود زیرا شکست سیاست "سازش تاریخی" - تلاش برای پیوستن"حزب کمونیست ایتالیا" به دولت دموکراتهای مسیحی -"برلینگور"، حزب را به موضع مخالفت بیشتر با دولت کشانده بود. در اواسط دهه 1970، گروه "مانیفستو" همراه با دیگر نیروهای "چپ نو"، "حزب وحدت پرولتری برای کمونیسم" (PdUP) را تاسیس کردند و توانستند در انتخابات چند نفر را به عنوان نماینده ( از جمله "ماگری"، "كاستلینا" و "الیسئو میلانی" از گروه"ایل مانیفستو") به مجلس بفرستند."روساندا" همواره در تلاش بود اتحادی میان جریانات "چپ جدید" با "حزب کمونیست ایتالیا" ایجاد کند تا آنکه آنها در سال1984 به حزب کمونیست پیوستند.

 

و این ظنز تاریخ است هنگامی که در سال های پایانی "حزب کمونیست ایتالیا"، افرادی مانند "آشیل اوختو"( Achille Occhetto) و "جورجیو ناپولیتانو"( Giorgio Napolitano) تلاش میکردند حزب را به یک نیروی "سوسیالیست اروپایی" مبدل کنند کسانی که قویا از هویت کمونیستی حزب دفاع می کردند، فعالینی بودند که مدت ها قبل از صفوف حزب رانده شده بودند.

 

پس از 1991، این "روساندا" و "ماگری" از"ایل مانیفستو" بودند که در واقع هوشمندانه ترین تأملات درباره آنچه را که باید از سنت حزب کمونیست ایتالیا نجات داد برشته تحریردر آوردند در حالی که اعضای قدیمی حزب کمونیست که به آغوش سوسیال دموکراسی یا حتی لیبرالیسم پناه برده بودند با همه چیز وداع کرده بودند به جزء اشارات بسیار مبهم به "گرامشی" و جایگزین کردن "تونی بلر" و "بیل کلینتون" به جای "تولیاتی" .

 

نقد "روساندا" درمورد سوابق حزب کمونیست ایتالیا در مقایسه با نقد "ماگری" کمتر واکنشی و بیشترانتقادی نسبت به تز "سازش تاریخی" و کاوش روند فساد درحزب از دوره های بسیار قبل بود . اما علیرغم دوره ناامیدی های دهه 1990 و 2000 ، راه اندازی "مجله ماهانه مانیفستو" و درگذشت شریک زندگی "روساندا"، "کا. اس.کارول" (K. S. Karol )(1)، که در سال 2014 پس از یک بیماری طولانی درگذشت، "روساندا" و "ماکری" همچنان دوست و متحد باقی ماندند. وقتی "ماگری" در سال 2011 برای خودکشی به سوئیس سفر کرد(2) "روساندا" در کنارش بود. "روساندا" در آخرین سالهای زندگی خود پس از سکته مغزی، به لطف دوست بزرگش" لوسیانا کاستلینا "(3)هنوز هم قادر به "سفر به جهان در رویا های خود" بود.

 

"روساندا" تا همین اواخر معلم بزرگی برای چپ ایتالیا بود. او در نامه ای به کنگره حزب کوچک چپ ایتالیا "سینیسترا ایتالیا" (Sinistra Italiana) در سال 2017، خواهان بازکشف ابعاد ستیزهای طبقاتی، عدم پذیرش ادعاهای بی ارزش درباره ناپدید شدن طبقه کارگر، " و عدم تسلیم به کسانی شد که روزگاری از آنها به عنوان "دشمن طبقاتی" یاد می شد". مسائل بزرگ مربوط به کار، طبقه و کنشگری سیاسی که در قرن بیستم مطرح شد و همچنین تاریخ "حزب کمونیست ایتالیا" حل نشده باقی مانده است - فقط از طریق رویارویی جدی با آنها چپ می تواند دوباره به یک نیروی واقعی در جامعه مبدل شود.

 

برای "روساندا" که یک پارتیزان و کمونیست ثابت قدم تا پایان 96 سالگی بود گذشته نه باید تقدیس می شد و نه به عنوان کلاهی کهنه به دور انداخته می شد او بر آن بود که باید گذشته را در تمام ابعاد آن وا کاوید، دشواری های گزینش های واقعی را باز شناخت و دلایلی که باید از برخی راه ها اجتناب کرد را دریافت.

 

با از دست دادن شخصیت بزرگ دیگری از کمونیسم ایتالیا به نظر میرسد آن روزهای سرشار از امید و مبارزات عظیم کمی دورترشده است و دیگر ارتباط کمتری با شرایط امروز ما دارد. اما "روسانا روساندا" با قریحه انتقادی اش، با فرهنگ غنی و تعهد خود نسبت به استثمارشدگان و ستمکشان، فقط "دختری متعلق به قرن گذشته" نیست.

"روسانا روساندا" ، پارتیزان و بنیانگذار "il manifesto" در 20 سپتامبر 2020 در سن 96 سالگی در رم چشم از جهان فرو بست.

Rossana Rossanda (19242020)

 

دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹ برابر با ۵ اکتبر ۲۰۲۰

 

*****

 

(1)-"کارول که وس" به نام مستعار (K.S. Karol) در سال 1924 دریک خانواده مهاجر روس در لهستان به دنیا آمد. تحت تاثیر مادرش که یک سوسیالیست بود و بردار کمونیست اش به محافل مخفی روشنفکران کمونیست پیوست. در جریان اشغال لهستان توسط قوای فاشیست به نیروی مقاومت پیوست. بعداً وارد صفوف ارتش سرخ شد و پس از پایان جنگ به انگلیس پناهنده شد و سپس به پاریس رفت و کارمطبوعاتی خود را آغاز کرد. او بسرعت به یک روزنامه نگار سرشناس مبدل شد که در روزنامه های" اکسپرس" و سپس " نوول ابزاتوار" گزارش و مقاله مینوشت. به انقلاب های کوبا و چین علاقمند شد و از جمله با چوئن لای مصاحبه کرد و کتابی به نام" چین مائو" : کمونیسمی دیگر را نوشت. کتاب بعدی او درباره انقلاب کوبا بود با نام" چریک ها در قدرت: مسیر انقلاب کوبا". او پس از آشنائی با " روسانا روساندا" به همکاری با گروه " ایل مانیفستو" پرداخت و شریک زندگی " روسانا" شد.

(2)- لوچیو ماگری. در 109 اوت 1932 در :"فرارا" یکی از چپ خیزترین مناطق ایتالیا متولد شد. در آغاز فعالیت سیاسی به حزب " دمکرات مسیحی" ایتالیا پیوست و از فعالین جناح چپ این حزب بود.در سال 1958 او و تعدادی از روشنفکران چپ کاتولیک به حزب کمونیست ایتالیا پیوستند. در 1969 با "روسانا روساندا" گروه "ایل مانیفستو" را تاسیس کرد. او در سال 1974 از موسسین "حزب وحدت پرولتری برای کمونیسم" (PdUP) بود که از سوی این حزب به نمایندگی پارلمان برگزیده شد و در سال1984 همراه این تشکل به "حزب کمونیست ایتالیا" پیوست. هنگامیکه "حزب کمونیست ایتالیا" کمونیسم را رد کرده و به "حزب دمکراتیک چپ" مبدل شد "ماگری" به "حزب تجدید بنای کمونیستی" پیوست که ساختاری مانند "حزب وحدت پرولتری برای کمونیسم" داشت. در 1995 در انشعابی دیگر " جنبش وحدت کمونیستی " را به وجود آورد که از کابنیه سانتریستی " لامبرتو دینی" حمایت میکرد. پس از این که این جریان به "حزب دمکراتیک چپ" پیوست "ماگری" از آنها جدا شده و خود را وقف فعالیت در"ایل مانیفستو" کرد. در سال 2009 کتاب "خیاطی از اولم" را نوشت که به قول "جان گرین" ارزشمندترین پلاتفرم برای درک بن بست بحران جهانی و سیستمیک کنونی است."ماگری" در سالیان پایانی زندگی خود دچار افسردگی شد و بویژه پس از مرگ همسرش "مارا " در سوئیس به زندگی خود پایان داد.

(3)-" لوسیانا کاستلینا ". در 9 اوت 1929 در رم متولد شد و در سال 1947 به حزب کمونیست پیوست. او همراه " ماگری" و دگر شخصت های چپ ناراضی حزب کمونیست ایتالیا و چپ نو از پایه گذاران "حزب وحدت پرولتری برای کمونیسم" است که از سوی این حزب به نمایندگی پارلمان ایتالیا و سپس پارلمان اروپا انتخاب شد. او درکنار "روسانا روساندا" از پایه گذاران و فعالین اصلی "ایل مانیفستو" و از آخرین بازماندگان گروه پایه گذار می باشد.همسر او " آلفردو رایشلین" نیز از رهبران سرشناس کمونیست های ایتالیا میباشد. آخرین کتاب او که اخیراً انتشار یافته است " کشف جهان" نام دارد که او در آن به شرح زندگی خود و مبارزه برای کمونیسم در دروه های مختلف پرداخته است.

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های اجتماعی زیر که عضوآن هستید ارسال کنید:  

© 2020 Copyright: All rights reserved