Rahe Kargar
O.R.W.I
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران (راه کارگر) خوش آمديد.
پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۰ برابر با ۰۹ دسامبر ۲۰۲۱
 
 برای انتشار مطالب در سايت با آدرس   orwi-info@rahekargar.net   و در موارد ديگر برای تماس با سازمان از  public@rahekargar.net  استفاده کنید!
 
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۳۰ تير ۱۳۹۵  برابر با ۲۰ جولای ۲۰۱۶
برگی از دفتر ایام (پانزده)

برگی از دفتر ایام (پانزده)

 

یاد آن بزرگْ شاعر آزادی

 

اکبر معصوم بیگی

 

دوستان! آن چه در پی می آید عین یادداشت های روزانه ی من است در آن روزهای تلخِ درگذشت شاعر آزادی. در این یادداشت ها هیچ دست نبرده ام و اگردر جایی چیزی افزوده ام یا به دلیل هایی جمله ای را حذف کرده ام از کروشه استفاده کرده ام . ظاهر و باطن هرچه را آن زمان نوشته ام آورده ام . شاید اگر امروز از روی حافظه می نوشتم، طور دیگری از آب در می آمد، اما سزاوار ندیدم که شخصیت و رفتار آن روزی ام را "رُتوش" کنم.

سال۱۳۷۹، ۳ مرداد، ساعت یک ربع به 4 صبح تلفن زنگ زد. ازجاپریدم. منگِ خواب، حتی نمی دانستم کجا هستم. زنگ چهارم که خورد گوشی را برداشتم. محمد بهارلو بود. با هق هق گریه گفت: "اکبر ... شاملو ... شاملو رفت ... شاملو مُرد ... وای چه مصیبتی ... وای ...". گفت که دکتر پارسا به اش خبرداده . دلداری اش دادم و گوشی را گذاشتم. یخ زدم. تو دلم گفتم: "ممد جان، پدر آمرزیده، یعنی نمی شد این خبر را دو-سه ساعت بعد به من بدهی، در این ساعت که کاری از من ساخته نیست". در این فاصله نسترن هم از صدای تلفن و گفت و گوی ما از خواب پریده بود و گیج گیجی پرسید: "چه شده؟" گفتم "بگیر بخواب، شاملو رفت". مطمئن بودم خسته تر از آن بود که بفهمد چه گفته ام. سرش را گذاشت و خوابش برد. اما من تا صبح خوابم نبرد. از ساعت ۵\۷ برای اعلام خبر فوت دست به کار شدم و خبر را همراه متنی سردستی برای مطبوعات داخلی و خبرگزاری ها و رسانه های خارجی فکس کردم . بعد به (ایرج) کابلی زنگ زدم. خودش نبود. دختر خواهرش گفت که پیغامی برای شما گذاشته است که برایتان فکس می کنم. متن فکس خبر درگذشت و امضای آیدا و بچه های شاملو و ساعت تشییع جنازه بود. متن را همراه همان چند خطی که خودم نوشته بودم به روزنامه ی "بهار" فکس کردم برای چاپ در شماره ی فردا. تا ساعت ۱ بعد از ظهر تقریبا هیچ خبرگزاری یا روزنامه ای نبود که از خبر در گذشتْ بی خبر مانده باشد. با بسیاری از این خبرگزاری ها درباره ی شخصیت و کار و بار شاملو گفت و گو کردم.

بعد از ظهر ساعت ۲ در منزل (محمود) دولت آبادی جلسه ای تشکیل می شد، حوالی میدان محسنی. گفتند که قرار است تدارک مراسم تشییع پیکر شاملو را ببینند. وقتی به خانه ی دولت آبادی رسیدم علاوه بر چند تنی از از اعضای هیئت دبیران (رئیس دانا، سپانلو، درویشیان، کابلی منهای زرافشان که گویا برای رسیدگی به یک پرونده به لوشان رفته بود و تاشب برنمی گشت و نیز بهبهانی) چند نفر دیگر هم بودند: علی اکبر گودرزی طائمه،گوینده ی خوش صدای تلویزیون و گویا شاعر، جواد مجابی،که معمولا فقط این طور مواقع پیداش می شود، و علیرضا اسپهبدِ نقاش که در واقع حکمِ پسر معنوی شاملو را دارد. تجربه ی تشییع جنازه ی گلشیری که بسیار تلخ بود و به مصادره ی جنازه به دست" از ما بهتران" منجر شد، خیلی به کارمان آمد. قرار شد جنازه را تا خود گورستان به هیچ وجه از آمبولانس بیرون نیاوریم، قرار شد بگذاریم خود مردم جریان را هدایت کنند و... در همین اثنا دولت آبادی در آمد گفت: "بچه ها! آقای دکتر مهاجرانی وزیر ارشاد تماس گرفتند و پیشنهاد کردند که مراسم تشییع را از جلوِ درِ تالار وحدت شروع کنیم. در ضمن ایشان گفتند بزرگداشت را هم در همین تالار برگزار کنیم ودر آغاز مجلس هم دعای گلشیری را که برای هنرمندان نوشته بخوانیم". سکوتی سنگین افتاد. هیچ کس نه به موافقت و نه به مخالفت چیزی نگفت. دیدم جای سکوت نیست. دستم را بردم بالا و گفتم: "من مخالفم". دولت آبادی برافروخته گفت: "می شود بفرمایید چرا مخالف اید؟" گفتم: "تالار رودکی دولتی است، حتی اسمش هم مصادره ای است، رودکی، اسم به آن قشنگی را برداشته اند به جای اش گذاشته اند وحدت، بدتر از این هم می شود به ذات ادبیات توهین کرد؟ از این گذشته، مگر ما روضه خوان سر قبر آقا هستیم که برویم به دعا خوانی، این کارها با روح آن شاعر بیگانه است" که توفانی به پا شد. دولت آبادی کف به دهان آورده و خشمگین نعره کشید: "حضرت آقا، شما بفرمایید کجای این خراب شده دولتی نیست ؟" گفتم: "به هر حال اتحادیه ی ناشران دولتی نیست، من با هر طور تماس با دولت یا زیر بلیت دولت رفتن مخالفم" که دولت آبادی فحش کشید به جان هر چه ناشر است و مادر هر چه ناشر را صلوات داد که:"دیگر ازین مادر فلان فلان شده ها نگوکه من دلم از هرچه ناشر است خون است، گور پدر هر چه ناشر است کرده، تالار وحدت را بگذاریم و برویم توی پستوی یک مشت دزد ؟..." که جنگ مغلوبه شد. گفتم: "اتحادیه نه؟ باشد برویم توی فلان فرهنگسرا". دولت آبادی گفت:"یعنی می فرمایید فرهنگسراها دولتی نیستند؟" گفتم: "نه، دست کم این روز ها در خیلی جاها مردم به این ها نظارت دارند، فرهنگسراها پولشان را می گیرند، چه کار دارند در اول برنامه چه خوانده می شود، نگذارید جان آن آدم در گور بلرزد". دولت آبادی فکر می کرد (یا راستش این طور القا می کرد) که فقط من مخالفم. دوباره در آمد با غیظ نعره کشید: "معصوم بیگی، تو بالاخره این کانون را شقه شقه می کنی". خونسردی ام را حفظ کردم (که خیلی عجیب بود!) و چیزی نگفتم. چون فقط من مخالف نبودم، همه جز دولت آبادی مخالف بودند، حتی (جمشید) برزگر منشی کانون که در گوشه ای پشت میزی نشسته بود و مذاکرات را یادداشت می کرد، منتها به جای این که با صراحت نظرشان را بگویند فقط زیر لب لُند لُند می کردند. این جا بود که نگاه خواهشگرانه ای به درویشیان کردم. حرف درویشیان "برو" داشت. علی اشرف اجازه ی صحبت گرفت: "من صددر صد با تالار وحدت مخالفم، بهتر است برویم سالن یک دانشگاه را بگیریم". حالا دیگر مجابی، سپانلو، کابلی و اسپهبد هم مخالفت شان را آشکار کردند. رئیس دانا همچنان ساکت بود. سپانلو گفت: "من با برگزاری مجلس بزرگداشت در تالار وحدت و این ها مخالفم، ولی اگر برگزار شد و از من دعوت کردند می روم شعر می خوانم!" در همین حیص و بیص اسپهبد ضربه ی تمام کننده را فرود آورد. گفت: "راستش حق با اکبر است. روزی که علی حاتمی را از جلوِ تالار وحدت تشییع می کردند و گزارش آن را از تلویزیون نگاه می کردیم، شاملو با دیدن آن صحنه ها با خشم بر زانوی من کوبید که: گوش کن الدنگ، نفرین ات می کنم اگر وقتی که من مُردم بگذاری مرا از یک همچو جاهایی تشییع کنند". محمود دیگر چیزی نگفت. اما لحظه ای بعد باز اِن قُلْت کرد که: "مراسم تشییع هیچ، آقا ببینیم بزرگداشت را کجا بگیریم". یکی گفت مراسم را می شود در یک پارک برگزار کرد،یکی گفت در یک دانشگاه، دیگری گفت کاری ندارد بزرگ ترین سالن پذیرایی تهران را می گیریم،که دولت آبادی برافروخته رفت به اتاق خوابش و با موبایل برگشت و پیرهن چاک و رنگ پریده و عرق ریزان با آیدا تماس گرفت و صحبت های آیدا را "رِله "کرد که: "بعله، دانشگاه با آن صندلی های شکسته و قراضه اش و چه وچه" که علی اشرف، از کوره در رفته، گفت: "کی می گوید صندلی های دانشگاه قراضه است؟ پسر من در دانشگاه است، هیچ هم این طور نیست" که همه از بیان ساده و صمیمانه ی علی اشرف با آن لهجه ی کرمانشاهی خنده شان گرفت. در این جا سپانلو با بی حوصلگی گفت: "محمود تورا به خدا این قدر داد نکش، مگر نمی بینی اکثریت مخالف اند، بس کن دیگر" که چند ثانیه سکوت شد وبعد هم موضوع مسکوت ماند.

بعد نوبت رسید به این که کی متن بیانیه ی درگذشت را بنویسد. قرار شد سپانلو متن را بنویسد، برای کابلی بفرستد، اگر فقط مشکل ویرایشی داشت که خب رفع اش کند وگرنه همه جمع شویم برای تصحیح و ویرایش نهایی. آمدیم برسر این که چه کسانی بر سر مزار حرف بزنند و شعر بخوانند. قرارشد دولت آبادی با سخنان اش مراسم را افتتاح کند، درویشیان هم پیام (و نه اطلاعیه ی) کانون را بخواند. من کابلی و دکتر(خسرو) پارسا را پیشنهاد کردم.گفتم: "کابلی معتمد درجه ی اول شاملو بوده و رابط کانون با او. پارسا هم پزشک شاملو بوده و هم دوست جانجانی او و شاملو هیچ کس را بیش از او قبول نداشت (اسپهبد هم به شدت تایید کرد). پیشنهاد دادم فریبرز(رئیس دانا) گردانندگی و اجرای مراسم را به عهده بگیرد: هم صدای غرایی دارد و هم دَک وپُز و کراوات بجایی و هم می تواند مربوط ونا مربوط را خوب به هم ببافد. کابلی گفت می دانم که آیدا اهل سخنرانی نیست ولی حتما ازش بخواهیم که در آخر برنامه بیاید و از مردم به خاطر حضورشان تشکر کند. درویشیان گفت: "پس جوان ها چه می شوند، این که نمی شود". همه موافقت کردند که فرشته ساری و جمشید برزگر به نمایندگی از نسل جوان شعر یا خطابه بخوانند. دولت آبادی سپانلو را پیشنهاد کرد. سپانْ گفت: "من در سراسر عمرم نه پا به گورستان گذاشته ام و نه به مجلس ختم احدی رفته ام، بنابر این من یکی را معاف کنید". اسپهبد گفت: "دوستان چند تا شعار پیشنهاد بدهید برای پوستر ها". دولت آبادی گفت: "سپانلو حافظه ی خوبی دارد، سپانْ چند تا شعار از شعرهای شاملو بگو بچه ها بنویسند" و سپانلو چند تکه از شعر های شاملو را پشت سر هم ردیف کرد که یکی اش بود "متبرک باد نام تو! "من با حواس پرتی گفتم: "این هم که توش تبرک و برکت و این جور چیز ها دارد" که سپانلو گفت: "بابا دست بردار! شعر خودِ شاعر است". بختْ یارم بود که محمود در آن لحظه حواسش به تلفن بود وگرنه همین را بهانه قرار می داد و قال چاق می شد. ولی مسئله ی جای بزرگداشت لاینحل مانده بود. کابلی گفت: "بابا اصلا یکی دو ساعت بعد برویم مهرشهر پیش آیدا و از نزدیک ببینیم استدلالش چیست". همه موافقت کردیم.

ساعت ۸ بود که رسیدیم منزل شاملو. حسابی شلوغ بود و از هر دست آدمی در حال برو و بیا بود. گوشه ی دنجی را پیدا کردیم و نشستیم. حق کاملا با کابلی بود. آیدا موافقِ مخاطبِ حاضر و مخالفِ غایب بود حالا هرکه بود. در ضمن در مورد جای دفن مردد و بی تصمیم بودند. آن جا علاوه بر ما کانونیان، مسعود خیام و پسران شاملو، سیاووش و سیروس، هم با ما نشسته بودند. آیدا گفت :"اگر به من باشد دلم می خواهد احمد را در همین باغچه ی خانه مان خاک کنیم، من به اش نزدیک ام، همیشه می توانم باهاش حرف بزنم، ولی می گویند دولت نمی گذارد". مسعود خیام و پسرهای شاملو نظرشان به قطعه ی هنرمندان بهشت زهرا بود. البته سیروس اغلب ساکت بود و چیزی نمی گفت. سیاوش، پسر دیگر شاملو، تنها در بند این بود که بهشت زهرا و قطعه ی هنرمندان مُفت تمام می شود. گفتند دکتر مهاجرانی تماس گرفته و گفته ترتیب همه ی کار ها داده شده است. گفتم: "کدام قطعه ی هنرمندان؟ یک مشت آدم را گزینشی برده اند آن جا برای نمایش و تبلیغ حکومتی و اسمش را گذاشته اند قطعه ی هنرمندان. اگر شاملو زنده بود یقین دارم که دلش رضا نمی داد که در همچو جایی خاکش کنند. دلش می خواست در کنار رفقایش مختاری و پوینده و گلشیری خاکش کنند. در همین نزدیکی شما، در این گورستان امامزاده طاهر، بنانِ خواننده، غزاله علیزاده ی رفیق شاملو را هم خاک کرده اند. بگذارید این جا به مزار آدم های حسابی و نویسنده های مستقل و غیردولتی تبدیل شود". باز جنگ مغلوبه شد، با این تفاوت که این جا دولت آبادی نبود و غائله زودتر خوابید. سرانجام آیدا گفت: "من با حرف این آقا موافقم، حرفش به دلم نشست، به هر حال این ها کانون اند، کار را می سپارم به این ها. شاید اگر احمد هم بود...". گفتم :"آیدا خانم، تمام است ؟ اگر آره، بقیه اش را بسپارید به ما". آیدا گفت: "بله، تعارف که ندارم، بفرمایید، مختارید از جانب من". دیدم خیام هم که آدم خوش طینتی است موافق است، معطل نکردم و تر و چسب رفتم به صداقتی خیاط تلفن کردم. گفتم :"علی جان، دستم به دامنت، آب دستت هست بگذار زمین، یک قبر کنار پوینده و مختاری جور کن برای شاملو، معطلش نکن تورا به خدا". صداقتی با لهجه ی شیرین مشهدی گفت: "آی به چشم، سر و جان می دهم برای شاملو، هیچ نگران نباش بَبَم".

ساعت ۵\۹ شب از منزل شاملو آمدیم بیرون و راهی تهران شدیم (من توی ماشین کابلی بودم ). پس فردا در منزل رئیس دانا جلسه داشتیم، جلسه ی تدارک. فردا سه شنبه اعلامیه ی کانون و اطلاعیه ی مربوط به تشییع جنازه و اسامی تسلیت دهندگان آماده بود. همه را به مطبوعات داخلی و خبرگزاری های سراسر جهان مخابره کردیم .

در جلسه ی منزل رئیس دانا علاوه بر بچه های هیئت دبیران کانون (منهای سپانلو و بهبهانی ) مجابی و بعد از ساعتی اسپهبد هم بودند. اسپهبد پوستر های بزرگ شاملو را آورده بود. سازمان دهیِ کارها نقص نداشت، چنان دقیق و برنامه ریزی شده بود که امکان نداشت احدی بتواند بدون موافقت ما به جنازه دسترسی پیدا کند. از درویشیان خواستیم متن پیام کانون نویسندگان ایران را بخواند تا اگر احیانا کسی نظری دارد بدهد. علی اشرف متن را خواند. مجابی گفت :"این پیام که شبیه اعلامیه های حزبی است". دولت آبادی هم نظرش را تایید کرد. ما که اعتراض کردیم، مجابی کمی پس کشید و گفت: "البته محتوایش تند نیست، لحن اش فلان و بهمان است" که البته به ایشان ربطی نداشت، نه سر پیاز بود و نه ته پیاز، عضو هیئت دبیران که نبود، اگر هیئت دبیران موافق است معلوم نیست ایشان چه کاره اند. دست آخر هم گفت: "این متن فرهنگی نیست، سیاسی است" که کابلی حسابی از کوره در رفت که: "چه دارید می گویید آقای مجابی، از سیاست می گویید آن هم درباره ی شاعری که می گفت اگر می دانستم در تشییع جنازه ام مردم تلف نمی شوند و به دست ناکسان خون شان ریخته نمی شود، وصیت می کردم جسدم را در لعنت آباد خاک کنند، در کنار آن ها که با گلوهای سرخ از این جهان رفته اند، با همین لفظِ لعنت آباد. دارید درباره ی این شاعر می گویید؟" و بغضش ترکید. سکوت شد. از احدی صدا در نمی آمد. اسپهبد سکوت را شکست و گفت: "می خواهید پوستر ها را ببینید ؟" و بعد پوستر ها را یکی یکی نمایش داد که باز کابلی بغضش ترکید و ما سر ها را زیر انداختیم.

سپس قرار شد بعد از ظهر زرافشان و رئیس دانا با بچه های تدارک در منزل رئیس دانا جلسه داشته باشند (گراناز موسوی، حافظ موسوی، علیرضا بابایی و...) و آخرین تمرین ها را بکنند. پیش از این که از هم جدا شویم زرافشان گفت: "بچه ها، همه روز تشییع جنازه کت وشلوار بپوشید و کراوات بزنید". گفتم: "نه تورا به خدا، من به عمرم کراوات نزده ام، آن وقت حالا تو مرداد ماه و کراوات و کت و شلوار؟"

پنج شنبه ساعت ۷ صبح جلو بیمارستان ایران مهر. اول تا جمعیت جمع نشده ترتیب کارها را دادیم. به یک روزنامه نگار جوان و علاقه مند، سپیده زرین پناه، فهرست تسلیت دهندگان را که نزدیک به ۸۰۰ نفر بود دادیم تا به خرج کانون در روزنامه شان چاپ کند. بعد از دولت آبادی خواستیم که بیاید و روی وانت حامل بلند گو آغاز تشییع جنازه را اعلام کند. گرداگرد آمبولانس را سه ردیف فشرده از بچه های جوان در محاصره گرفته بودند. سقف آمبولانس غرق گل بود. موجْ موجِ عکاس ها چنان بود که دیگر نگذاشتیم دولت آبادی از وانت پیاده شود. آن قدر دسته گل آورده بودند که حتی یک صدمش را نتوانستیم در وانت جا دهیم. دولت آبادی متن مُطنطن آشفته ای خواند که هیچ کس هیچی ازش نفهمید و بعد یک جلد کتاب شعر شاملو را طلب کرد و شعری از شاملو خواند که بی شک از بهترین شعر های شاملو نبود. انگار محمود با ما لج کرده بودکه هر کاری را وارونه انجام دهد که وانت راه افتاد و سیل جمعیت هم به دنبالش. وانت کمی تند می رفت که فریبرز به شاگرد راننده گفت :"اوهوی! مگر داری سر می بری؟ یواش تر". سیل جمعیت گُله به گُله دنبال وانت راه افتادند، گاه قدم تند می کردند و شعر می خواندند، سرود می خواندند، و وسط های مسیر از ما وانت سواران هم خواستند که شعر بخوانیم. دولت آبادی باز شعر نامربوطی خواند (و بسیار بد خواند). بعد یکی یکی، زرافشان، برزگر، چایچی، کابلی (گریان) و من هم شروع کردیم به خواندن شعر و جمعیت هم با ما دم گرفت. همه ی اعضای هیئت دبیران کراوات زده بودند، جز من. اولش قرارمان این بود که از جلو بیمارستان تا میر داماد برویم ولی مگر جمعیت رضا می داد. می گفتند: "نایستید، بروید، می خواهیم شعر بخوانیم". یکی از میان جمعیت متن بسیار زیبایی به دست زرافشان داد که در آن آمده بود "چه شتابی دارید برای رفتن، بگذارید آرام آرام با شاعرمان همراه شویم" که ناصر هم خیلی محکم و شمرده متن را خواند و گریه ی جمعیت اوج گرفت. مردم همین طور که شعر می خواندند، گریه می کردند، کف می زدند، سرود می خواندند و خلاصه قیامتی بود. از میرداماد گذشته بودیم که فریبرز مرا کشید گوشه ی وانت که: "این یارو امنیتیه میگه چی شد؟ مگه قرار نبود فقط تا میرداماد باشه؟ کجا دارید میرید؟" گفتم :"ولش کن، محلش نذار، داریم می رسیم بزرگراه همت، اتوبوس ها از همان جا مردم را سوار می کنند". دولت آبادی عصبی بود (به خصوص آن جا که جمعیت هی تقاضای خواندن"وارطان" را داشت و محمود اصلا زیر بار نمی رفت). سر(بزرگراه) همت ایستادیم. فریبرز انعام چربی به وانتی داد و گفت: "عمو معرفت داشته باش، ما را با غرغر هایت ذلّه کردی". وانتی گفت: "خدا از بزرگی کم تان نکند آقای دکتر، من سگ کی باشم که غرغر کنم". دولت آبادی خسته و از پا افتاده نشست توی وانت و سرش را میان دست هایش گرفت. من هی به چایچی می گفتم: "رضا، دسته گل کانون را بده بالا، مبادا خراب شود!" که دولت آبادی صدایش در آمد که :"اکبر تورا سر جدّت دست بردار، توی این هیر و ویر چه اهمیتی دارد که چه بلایی سر دسته گل کانون می آید، بابا دارم دیوانه می شوم، از این همه سروصدا سرسام گرفتم!" می دانستم که هم شاملو را خیلی دوست دارد و با مرگ شاملو احساس یتیمی می کند و هم فکر می کند امروز یک عده چپْ رو بالاخره کار دستش می دهند.

۱۲۰ دستگاه اتوبوس گرفته بودیم و خوشبختانه برعکس ماجرای گلشیری جمعیتی که برای خاک سپاری تا مزار می آمد به مضیقه نمی افتاد. سر(بزرگراه) همت پیچیدیم و رفتیم طرف شهرک غرب تا کابلی هم وسایلی را بردارد و هم با ماشین کابلی تا امامزاده طاهر برویم. از شهرک غرب تا گورستان را بایک پراید رفتیم. در ماشین ما علیرضا اسپهبد هم بود که نقل های بانمکی از شیرین کاری های شاملو و شوخی های اش داشت. چند چشمه ای از ماجرا های شاملو را تعریف کرد که ما از خنده روده بر شدیم. علیرضا تعریف کرد که "یک روز داشتیم از میدان ونک می آمدیم پایین که {..}". به عوارضی کرج که رسیدیم کسی که در اتاقک عوارضی ایستاده بود و پول می گرفت رو کرد به ما و گفت:"دارید می روید برای آقای شاملو ؟ "کابلی با تعجب گفت: "آره". طرف گفت: "جای مارا هم خالی کنید". اسپهبد گفت: "آقا شما هم بیا با هم برویم خُب". مامور عوارضی گفت: "می بینید که ... " و به دم ودستگاه عوارضی اشاره کرد.

به گورستان که رسیدیم هنوز جنازه را از آمبولانس در نیاورده بودند. دقایقی بعد جنازه در دستان مردم بود (موجِ جوان و جوان وجوان ). کم و بیش همه ی برنامه ریزی ها جز سخنرانی ها و بخشی از پیام ها به هم ریخت. فقط مراقبت کردیم که دولت آبادی زیر دست و پای مردم تلف نشود. آیدا (مطابق برنامه ی ما!) فقط چند قدم توانست جلو تابوت حرکت کند و سپس همه ی ما بدون استثنا از فشار جمعیت هریک به سویی پرتاب شدیم. جمعیت تابوت را برد! سرود "ای ایران !" قطع نمی شد. حقیقتا که شورِ نُشور بود. بعد بالاخره سخنرانی ها شروع شد. سخنرانی ها، جز یکی دوتا (مثلا مجابی) همه کوتاه بود و شور انگیز. گورستان از جمعیت موج می زد. بعضی ها از تیرهای چراغ برق آویزان شده بودند یا روی مخزن بزرگ آب گورستان بیتوته کرده بودند: تشییعی با شکوه برای شاعری با حشمت و بزرگ. تشییع جنازه نبود، جشنواره ی شعر و شادی و آزادی بود.

مطلب فوق را میتوانید مستقیم به یکی از شبکه های اجتماعی زیر که عضوآن هستید ارسال کنید:  

© 2021 Copyright: All rights reserved